ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ

به نام نامی اولین عاشق که اوست...

روز یکشنبه 8/آذر/1394 سومین جلسه ی لژیون ما در شعبه ی امین گلی، راس ساعت 16:30آغاز به کار نمود.

دستور جلسه ی لژیون: صورت مسئله ی مشکلات یک همسفر

تعداد حاضرین: 8 نفر

گاهی خودمان هم متوجه نیستیم که چقدر همیشه به درگاه خدا طلبکاریم، همیشه فکر می کنیم خداوند کسی ست که باید به ما بدهد! همیشه از او می خواهیم...! هیچ وقت از ته دلمان برای داشته هایمان شکر نکردیم! برای همان مصرف کننده ای که تخریب دارد، که در وادی اعتیاد است؛ اما خدا را شکر که سایه اش بالای سرم است؛ خدا را شکر که هست، خدا را شکر که به واسطه ی او من توانستم به کنگره بیایم، اینجا یاد بگیرم، در صور پنهان خودم قد بکشم و رشد کنم...

تا قبل از این چه می کردم؟؟؟


خدا را شکر می کنم که یک بار دیگر به ما فرصت نشستن روی این صندلی ها و آموزش دیدن و آموزش گرفتن را داد و خیلی خوشحالم از این که در خدمت شما عزیزان هستم.

از این که امروز به عنوان لژیون خدمتگزار با جان و دل خدمت کردید از همه ی شما تشکر می کنم و امیدوارم برکت خدمت هایی که انجام دادید، هزاران بار شامل حالتان شود.

هفته ی پیش در مورد صورت مسئله ی اعتیاد برای مسافران صحبت کردیم و می خواستیم به تخریبات در وجود یک همسفر بپردازیم که وقت تمام شد و بحث کامل را به امروز موکول کردیم. در جلسه ی قبل یکی از تفاوت های اصلی بین مسافر و همسفر را گفتیم و آن این بود که تخریب در وجود همسفر ابتدا از ضلع جهانبینی و روان شروع می شود و سپس به جسم می رسد؛(البته این موضوع قطعی نیست ولی معمولاً این گونه است) یعنی جسم آخرین چیزی ست که تخریب می شود و به همین علت است که ما همسفران خیلی دیر به این تخریبات پی می بریم و فکر می کنیم کسی که نیاز به درمان دارد تنها مسافر من است و من هیچ نیازی به درمان ندارم. برای همین بیشترین تمرکز من روی مسافرم است و از خودم غافلم.

و اما بحث کامل:

جهانبینی ارتباط مستقیمی با افکار و اندیشه ی ما دارد؛ یعنی تفکرات و اندیشه های من، جهان من را خلق می کند و آن تفکر و اندیشه ای که بیشترین وقت و انرژی را از ما می گیرد، حاکم جهان ماست. شاید این نکته را شنیده باشید که در هر ثانیه هزاران فکر مختلف به ذهن ما خطور می کند و از بین این ها آن تفکری که از همه نیرومند تر است، حاکم جهان ما می شود.  و وقتی که این تفکر در جهان من شکل گرفت، آرام آرام گفتار من را هم تحت تاثیر قرار می دهد. یعنی اگر حاکم جهان من یک تفکر منفی باشد، آرام آرام گفتارم هم منفی می شود، و بعد از آن کردار و رفتارم نیز تحت تاثیر آن تفکر قرار می گیرد و آرام آرام به باور و اعتقاد قلبی ام تبدیل می شود، یعنی گاهی اوقات من آن قدر به موضوعی فکر می کنم و به آن انرژی می دهم که این تفکر تبدیل به ایمان و باور قلبی من می شود.

مثلا فرض کنید من انسانی هستم که همیشه از خداوند شاکی هستم، تا دری به تخته ای می خورد، تا مشکلی پیش می آید صدای "چرا من؟" گفتنم گوش فلک را کر می کند. آقای مهندس در یکی از سی دی هایشان می فرمایند چرا فکر می کنی این اتفاقات برای تو نباید بیفتد؟ چرا فکر می کنید درد و رنج و مشکلات فقط باید برای دیگران باشد؟ برای آن ها باشد و برای تو نباشد! که تا اتفاقی می افتد می گویی چرا من!؟ این تفکر باعث می شود که فکر کنم خدا سرشت من را بد آفریده، یا سرنوشت مرا بد نوشته، یا مثلا به فلانی امتیازات ویژه داده، ولی به من فقط سختی و مشکل داده و  ممکن است این تفکر در جهان ما حاکم شود که خدا من را نمی بیند، صدایم را نمی شنود، یا در حال مجازات من است و جهان من سرشار از "بی خدایی" می شود و به نظر من بزرگ ترین درد دنیا "بی خدایی" ست، این که خدا را احساس نکنی، برای انسان یک درد بزرگ است.

آقای مهندس می فرمایند بزرگ ترین دردی که ما در اجتماع امروز داریم درد بی خدایی و بی عشقی است؛ اگر خدا را از زندگی انسان ها بگیرید، برای آن ها چه خواهد ماند؟ یک بیماری که در بستر بیماری ست و دارد خدا خدا می کند، اگر از او خدا را بگیرید چه می خواهید به او بدهید؟ یا یک نفر که در زندان است و دارد خدا خدا می کند، اگر خدا را بگیرید به جای او چه می خواهید بدهید؟ یا منِ همسفر اگر خدا از زندگیم حذف شود و از او دور شوم، جای او چه می خواهم بگذارم؟ شاکی بودن به درگاه خداوند و گله و شکایت مدام از او، باعث دوری ما از خدا می شود. و این ما هستیم که از او دور می شویم و او هیچ گاه از بنده اش فاصله نمی گیرد.

البته گاهی خودمان هم متوجه نیستیم که چقدر همیشه به درگاهش طلبکاریم، همیشه فکر می کنیم خداوند کسی ست که باید به ما بدهد! همیشه از او می خواهیم، هیچ وقت از ته دلمان برای داشته هایمان شکر نکردیم! برای همان مصرف کننده ای که تخریب دارد، که در وادی اعتیاد است؛ اما خدا را شکر که سایه اش بالای سرم است؛ خدا را شکر که هست، خدا را شکر که به واسطه ی او من توانستم به کنگره بیایم، اینجا یاد بگیرم، در صور پنهان خودم قد بکشم و رشد کنم، تا قبل از این چه می کردم؟

یا ساعاتی را بیرون از خانه کار می کردم یا یک زن خانه دار بودم،2 دقیقه پیش این می نشستم، دو دقیقه پیش آن می نشستم، و صحبت می کردم؛ آن هم نه صحبت هایی که آگاهی من را بالا ببرد؛ ولی خداوند ما را به کنگره آورد، ما را روی این صندلی ها نشاند، رهجو شدیم، راهنمایی سر راهمان قرار داد که راه درست را به ما نشان دهد، فرمانبرداری را به ما یاد داد، حال خوش را به ما داد؛ کجا می شود چنین احترامی به یک همسفر یا مسافر داد؟ کجا خانواده های مصرف کنندگان را می بینند و به آن ها اهمیت می دهند؟ ولی کنگره به ما آموزش داد، جایگاه داد، شخصیت داد، فرصت برای خدمت داد؛ تا قبل از آن چه بودیم؟ چرا این داشته ها را نمی بینیم؟ چرا برای این ها خدا را شکر نمی کنیم؟ چرا همیشه نیمه ی خالی لیوان را نگاه می کنیم؟

همسفر زهرا: یادم می آید در شعبه ی سلمان فارسی که بودم یکی از همسفران همیشه وقتی می خواست مشارکت کند در ابتدا می گفت: خدایا شکرت، خدایا شکرت، خدایا  شکرت  که من را با کنگره آشنا کردی، خدایا شکرت که سر راه من مصرف کننده ای قرار دادی که به واسطه ی او با کنگره آشنا شدم. و همین شکرگزاری آن همسفر باعث می شد که با وجود این که پسر من تخریب بالای هروئین داشت، اما من روز به روز به او امیدوارتر شوم  و به کنگره ایمان بیاورم و خدا را شکر که در نهایت به رهایی رسید. و شماهایی که تازه به لژیون آمده اید و آغاز راه هستید به جایی می رسید که شکر می کنید، هر چند همین الان هم باید شکر کنید که خدا این مکان مقدس را سر راه شما قرار داده است.

همسفر لیلا: انشاالله که تک تک همسفران به حس زیبای شکرگزاری حتی در اوج مشکلات برسند. اما تفکر دیگری که می تواند حاکم جهان ما باشد، مقصر شمردن دیگران است که شاید همه ی ما در مقطعی از زندگی این گونه بوده باشیم. تقصیرها را بر دوش دیگری انداختن و آسوده نشستن یکی از راحت ترین راه هایی ست که یک انسان می تواند انتخاب کند! اما چرا ما تقصیرها را به گردن یکی دیگر می اندازیم؟ چون وقتی این کار را می کنیم از آن شخص انتظار داریم که تغییر کند تا زندگی ما هم تغییر کند، و چون منتظر تغییر او هستیم خودمان هیچ کاری نمی کنیم و این خیلی راه راحتی  ست!

اما این که خودم را ببینم، ببینم من در هر مسئله و مشکلی که در زندگیم به وجود می آید خودم چه نقشی دارم، چه تقصیری دارم و آن را پیدا کنم و آن را حل کنم، راه سختی ست، خیلی زمان می برد؛ اما می توانیم خیلی امیدوارم باشیم که این راه به ما جواب می دهد تا این که منتظرم دیگری تغییر کند تا زندگی من بهتر شود. درست است که به واسطه ی اعتیاد مشکلات و مسائل زیادی برای ما به وجود آمد، اما ما باید بگردیم و ببینیم خودمان چه نقشی در این زمینه داریم. اصولا کار ما در کنگره همین است، کنگره کارش شخم زدن است. کسی که تازه به کنگره می آید مثل این است که زمین وجودی اش شخم نخورده است و ممکن است در آن علف های هرز روئیده باشند، اما با شخم خوردن زمین وجودی امان، آماده می شویم که در این زمین بذر نیکو بکاریم.

و هر کدام از این افکار قدرتمند اگر منفی باشند، صور پنهان و یا همان روان ما را هم بیمار می کنند. حس را آلوده می کنند، عقل را در فرماندهی و تصمیم گیری دچار اشتباه می کنند و باعث ساخته شدن تصاویر مخرب در ذهن ما می شوند و این گونه است که صور پنهان ما نیز بیمار می شود و ما هنوز متوجه نشده ایم!

چون معمولاً این مرحله از تخریب ها در وجود یک همسفر پنهان است و باز توجه چندانی به عمق قضیه نمی شود. در این مرحله هم ممکن است خیلی به دنبال درمان خود نباشیم، چون اصلاً نمی دانیم که مشکلی داریم. حاضریم ساعت ها پیش زن همسایه بنشینیم، با هم حرف هایی که نه بار علمی دارد  نه بار آموزشی رد و بدل کنیم، اما حاضر نیستیم یک روز یکشنبه برای خودمان، برای آموزشمان، برای حال خوش خودمان وقت بگذاریم. یک جلسه، دو جلسه می آییم و بعد به این نتیجه می رسیم که من که مشکلی ندارم، مسافرم مشکل دارد و اوست که باید درمان شود و به همین دلیل دیگر نمی آییم!

تا این که پس از گذشت مدتی این تخریب ها از ضلع روان به ضلع جسم من منتقل می شوند. همان طور که می دانید به تازگی دانشمندان ارتباط متقابلی بین جسم و روان انسان ها پیدا کرده اند و معتقدند که کوچک ترین مشکل و ناراحتی در جسم روی روان و همچنین کوچکترین مشکل و ناراحتی در روان، روی جسم ما هم اثر می گذارد. انواع بیماری های جسمی، مثل سر درد، ناراحتی های گوارشی، سرطان، فشار خون و ... همه و همه منشاء روانی دارند.

الان شما پیش هر پزشکی که بروید و هر مشکلی که در جسم خود داشته باشد، اکثر اوقات می گویند که عصبی ست! و واقعاً هم درست می گویند. من حتی دیده ام که دندان درد ریشه در اعصاب دارد، یا دیده ام که نفرت و کینه ی فراوان باعث به وجود آمدن سرطان شده است؛ و این یک حقیقت است.

تا این جای کار متوجه شدیم که ما همسفران هم احتیاج به درمان داریم؛ اصلاً مهم نیست در چه مقطع از سفر قرار گرفته باشیم، سفر اولی هستیم، سفر دومی هستیم، مرزبانیم، راهنماییم...

همین که روی این صندلی ها قرار گرفته ایم، یعنی وقت آن رسیده که تغییر کنیم، یعنی وقتش رسیده که خودمان را دریابیم و به خودمان ارزش دهیم.

بعد از آن لژیون با دعای همسفران به پایان رسید.

دستور جلسه ی هفته ی آینده:

 نخی به طول امتداد امواج




طبقه بندی: گزارشات لژیون، 
[ 1394/09/10 ] [ 07:08 ب.ظ ] [ همسفر لیلا (راهنمای لژیون) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic