ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ



کسی که خطایی می کند و قلب شما را آزرده می کند، شاید انتخاب کرده است که به شما بخشش و گذشت را بیاموزد، ببخشید و بگذرید، و اگر شما بتوانید لذت نهفته در بخشش را فرا بگیرید، یعنی آن شخص ماموریت خود را به خوبی انجام داده است...!


در ادامه مطلب با داستان زیبایی همراه ما باشید


                                       به نام نامی اولین عاشق که اوست....

روز آفرینش من، هم‌زمان  با آغاز یک جنگ بزرگ در جهان بود! حمله‌ی هیتلر به بلژیک، هلند و لوکزامبورگ و کشته شدن عده‌ی زیادی از مردم بی‌گناه...!

پدرم یک انسان مست و دائم‌الخمر بود که بیشتر روزهای عمرش را در زندان سپری کرده بود.

اما مادرم، ارزشمندترین کسی بود که داشتم؛ او اسوه و الگوی صبر و استقامت بود و تمام تلاش خود را برای آسایش و رفاه حال من و برادرانم به کار می‌برد.

اما گویا مشکلات ما تمامی نداشت و قامت مادرم، روزبه‌روز بیشتر زیر بار مشکلات خمیده می‌شد، و در اثر فشار مالی و عدم توانایی در تأمین نیازهای روزمره‌ی ما، با قلبی پر از درد و رنج، به‌اجبار من و برادرانم را به پرورشگاه سپرد تا لااقل نیازهای ابتدایی ما تأمین شود.

من و برادرانم، 10 سال از بهترین روزهای عمرمان و سال‌های نوجوانی خود را در پرورشگاه گذرانیدم و بعد از گذشت این مدت، مادرم که لحظه‌ای از حال ما غافل نشده بود، ما را به نزد خود برگرداند.

اوضاع زندگی‌اش، نسبت به قبل بهتر شده بود و حالا دیگر می‌توانست از عهده‌ی تأمین نیازهای ما برآید، به‌خصوص که ما هم از آب و گل درآمده بودیم و می‌توانستیم خودمان کارکنیم و به او کمک کنیم.

تمام این اتفاقات، باعث نفرت من نسبت به پدرم شده بود، چون او را مسبب تمام بدبختی‌ها و مصیبت‌های زندگی‌ام می‌دانستم، ستمی که او در حق ما رواداشت، و همچنین بی‌مسئولیتی او نسبت به خانه و خانواده‌ای که داشت، باعث خشم شدید من نسبت به او شده بود، به‌طوری‌که فکر می‌کردم هرگز او را نخواهم بخشید.

آن کینه و نفرت، سال‌های سال در وجود من باقی ماند، تا این‌که یک روز تصمیم گرفتم از پشت میز اتاقم در دانشگاه برخیزم و به دنبال پدر مست و لاابالی خودم بگردم و از او انتقام تمام سال‌های رفته را بگیرم!

جستجوی یک مست دائم‌الخمر، در سراسر آمریکا، کار بسیار سختی به نظر می‌رسید، اما من از هر امکانی بهره گرفتم تا این‌که فهمیدم، چند هفته قبل از این‌که من تصمیم بگیرم او را پیدا کنم، او در شهری دورافتاده، براثر ناراحتی کبد ناشی از نوشیدن زیاد الکل، از دنیا رفته بود!

با هزاران پرس‌وجو، قبر او را پیدا کردم، و به انجا رفتم....

بالای سر آن ایستادم، مدتی به آن نگاه کردم...

بعد از گذشت چند دقیقه، ناگهان عاطفه‌ای پنهان، از پشت سال‌ها نفرت، زبانه کشید و من ناخودآگاه به گریه افتادم!

آن‌قدر گریستم که در آن سیل اشک، پدرم را باوجود تمام زخم‌هایی که روحم از او خورده بود، بخشیدم.

آری... پدرم را بخشیدم و با این بخشش شگفت‌آور و آنی، احساس کردم تمام سدهایی که در وجودم، جلوی شکوفایی احساس خوشبختی را گرفته بودند، در برابر آن نیروی عظیم بخشش، دود شدند و از بین رفتند.

گویی تازه متولدشده بودم !

پس‌ازآن بود که به قدرت بخشش پی بردم و فهمیدم  انسانی که می‌بخشد، امکان پیشرفت بیشتری را به‌سوی آرزوهایش پیدا می‌کند.

وقتی‌که می‌بخشی، درواقع خودت آزاد می‌شوی و این آزادی بسیار نزدیک به ماست، اگر زرنگ باشیم و خوب ببینیم.

یک روز در ذهن خودم، مکالمه‌ای خیالی را میان والاترین بخش وجود خودم و  آن‌قدرت لایتناهی خلق کردم و آن مکالمه‌ی خیالی، تأثیر بسزایی بر باقی روزهای عمرم داشت.

و آن مکالمه این بود:

خدا: هدفت از سفری که آغاز کرده‌ای چیست؟

من: خواهان آنم که اتکای به نفس، مهربانی و بخشش را به مردم زمین بیاموزم.

خدا: این بسیار عالی ست. پس بهتر است تو را برای یک دهه یا بیشتر در پرورشگاه قرار دهم. جایی که در آن بیاموزی که همیشه روی پای خودت بایستی.

من: موافقم؛ اما کسی مرا دررسیدن به اهدافم یاری می‌کند؟

خدا: بله. شخصی به نام "ملوین" به‌عنوان پدر تو انتخاب می‌شود. او اکنون به جرم دزدی و شرب خمر، در زندان به سر می‌برد. او تو را در دوران کودکی ترک خواهد کرد و هرگز حضوری در زندگی تو نخواهد داشت.

اولین تمرین تو، برای رسیدن به اهدافت، همانا تنفر از پدرت و تلاش برای انتقام گرفتن از او خواهد بود! اما سرانجام او را خواهی بخشید. و نقطه‌ی عطف زندگی تو همین عمل عفو و بخشش است، زیرا تو را در مسیر هدفی که برای خودت طرح‌ریزی کرده‌ای قرار می‌دهد.

من: مادرم چه؟

خدا: نام مادرت "هَزِل" است. او برای تو الگوی شفقت و مهربانی ست. او زنی ثابت‌قدم و استوار است و می‌کوشد تا تو و برادرانت را پس از 10 سال دوری و تحمل مرارت‌ها و دشواری‌های زندگی، دوباره به یکدیگر پیوند بزند.

من: آیا سرنوشت بدی در انتظار پدرم است؟

خدا: خیر؛ به‌هیچ‌وجه! او این زندگی را 25 سال پیش‌ازاین انتخاب کرده است؛ او همه‌ی عمر خود را به آموزشِ بخشش به یکی از فرزندانش، یعنی تو اختصاص داده است! این صفت شریفی ست؛ مگر خودت این را نمی‌خواستی؟ مادرت نیز اینجاست که به تو مهربانی و شفقت دائمی را بیاموزد. پس اکنون برای شروع زندگی‌ات آماده شو!

و  بعد از دیدار از مزار پدرم، و آن گفتگوی خیالی بین خودم و خدا، مسیر زندگی من به‌کلی تغییر کرد؛ من‌ بعد از آن، از مناطق ویران‌شده‌ی اروپا دیدن کردم، مطالعات بسیاری پیرامون عواملی که به وجود آورنده‌ی این جنگ‌ها بودند انجام دادم و سپس اقدام به یک سری فعالیت‌های صلح طلبانه در راستای بازگرداندن آرامش و صلح به کشور جنگ‌زده‌ی ویتنام کردم و بعدازآن سعی کردم راهی برای برقراری صلح و آرامش در آفریقا و آسیای میانه پیدا کنم و تلاش کردم تا از طریق کتاب‌هایم، مهربانی و عشق و صلح را در بین مردم گسترش دهم.

هدف من از نوشتن این بخش از زندگی‌ام این بود که شمارا تشویق کنم تا برای پیش برد مأموریتی که به خاطر آن قدم به این دنیا گذاشته‌اید، عاشقانه به بررسی زندگی‌تان بپردازید، بررسی زندگی‌تان باوجود تمام مشکلات و موفقیت‌هایی که در حال حاضر درون آن قرار دارید.

اگر به زندگی خود از این منظر نگاه کنید، اشتیاق شما برای ادامه‌ی حرکت بیش‌ازپیش خواهد شد.

اگر در هنگام مواجهه با هر ناکامی و شکستی، به‌جای این‌که دیگران را مقصر بدانید، به دنبال پاسخ این پرسش باشید که: این موانع، چه درسی را برای من به ارمغان آورده‌اند؟ آن هنگام است که خواهید فهمید، هر اتفاقی که در زندگی شما رخ می‌دهد، در تکمیل طرح کلی زندگی‌تان نقش مهمی ایفا می‌کند.

پدر من انتخاب کرده بود که به دیگران درس عشق و پذیرش افرادی را بیاموزد که در جریان طبیعی زندگی قرار ندارند؛ و من این درس را خیلی خوب یاد گرفتم و زمانی که پدرم را بخشیدم دیگر  راجع به هیچ‌کسی قضاوت نکردم و به دیده‌ی حقارت به هیچ شخصی نگاه نکردم!

کسی که انتخاب کرده تا روح شفقت و رحم را در میان مردم زنده سازد، حتی اگر بتواند مهربانی را در وجود یک نفر بیدار کند، به هدف بزرگ زندگی خود نائل گشته است.

کسی که خطایی می کند و قلب شما را آزرده می کند، شاید انتخاب کرده است که به شما بخشش و گذشت را بیاموزد، ببخشید و بگذرید، و اگر شما بتوانید لذت نهفته در بخشش را فرا بگیرید، یعنی آن شخص ماموریت خود را به خوبی انجام داده است.

کسی که عشق شما را نادیده می گیرد و شاید به خیال شما، آن را زیر پای خود له می کند و می رود، شاید می خواهد به شما عشق بلاعوض را بیاموزد؛ بیاموزد که برای بخشیدن عشق ناب خودت به دیگران، به فکر انتخاب انسان ها نباشی، چون این کار معامله ای بیش نیست!

و انسان‌هایی که این موضوع را درک کرده باشند، کمتر قضاوت می‌کنند، بیشتر می‌بخشند، بیشتر قدرشناس‌اند و با دیدگانی مشتاق به انتظار تجلی پروردگار خود در هر مکان و در وجود هر انسانی به سر می‌برند.

و زمانی که درس نهفته در پس هر اتفاق و هر حادثه و هر شخصی را در زندگی خود فرا بگیری، دیگر رنج نمی کشی و شاهد تغییرات شگفت انگیری در زندگی خود خواهی بود.

با احترام: همسفر لیلا

منبع: کتاب ندای درون با اندکی تغییر



طبقه بندی: مطالب نابی که از یاد نخواهیم برد!، 
[ 1396/10/16 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ همسفر لیلا (راهنمای لژیون) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic