ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ

نوشتار کامل سی دی گره عشق بخش(1)

استاد: امین دژاکام

ما آموختیم در کنگره که موقعی که یک ساختاری می‌خواهد بنا شود و از نوساخته شود، بایستی ویران شود و این خراب شدن و ویران شدن بسیار ناخوشایند هست.

شما یک‌خانه‌ای داری، با آن خاطره داری، در آن زندگی کرده‌ای، سرپناهت بوده، مأمنت بوده، بعد یک‌دفعه آن را خراب کنند، تو باید بروی و در چادر زندگی کنی، ظرف یک مدت چادرنشین می‌شوی، آواره می‌شوی، دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند به تو کمکی کند.

متن کامل سی دی در ادامه مطلب.....

 

چند وقت پیش با یکی از بچه‌های کنگره به شعبه‌ی شهریار رفته بودیم و او داستان زندگی‌اش را برای من تعریف کرد. داستانش در مورد علاقه‌مند شدن به یک دختری بود که این قضیه باعث شد  که چون این رابطه به نتیجه نرسید، باعث شد او به مصرف هروئین روی بیاورد و کارش به قرص و خودکشی برسد و به کنگره آمد و به درمان رسید و آن دختر هم سرنوشت خوبی نداشت و در ادامه مشکلاتی برایش پیش آمد.

گاهی اوقات هست که کشش و علاقه‌ی شدید و جاذبه‌ای به وجود می‌آید و به نتایج بدی می‌رسد. پس اگر این موضوع (عشق) چیز خوبی هست چرا این‌قدر نتایج بدی دارد؟ اگر عشق این‌قدر چیز خوب و مثبت و مفیدی است، پس چطور ممکن است که باعث مرگ و نابودی و جنون و متلاشی شدن زندگی و... شود؟ پس یک‌شکل یا صور دیگری هم از این قضیه وجود دارد.

ما در کنگره آموختیم که هر چیزی دو شکل یا دو صورت دارد. در نوشتارها می‌گوید: عشق مانند انفجار باروت است.

ولی انفجار باروت می‌تواند برای شکافتن صخره‌ها استفاده شود و یک‌راه جدیدی را به وجود بیاورد در زندگی و حیات انسان. یا می‌تواند این انفجار باروت درصحنه‌ی جنگ اتفاق بیفتد؛ در عملیات انتحاری اتفاق بیفتد. مثل کسی که به خودش ماده‌ی منفجره می‌بندد و می‌رود و در وسط  بازار آن را منفجر می‌کند و این دیگر جز نابودی و تخریب چیزی ندارد. این همان شکلی از عشق است که تبدیل می‌شود به نفرت و تخریب و ویرانی.

حالا می‌خواهم راجع به این موضوع صحبت کنم. حضرت حافظ می‌فرمایند: که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها...

اگر شما دیوان حضرت حافظ را مطالعه کرده باشید می‌بینید که حاوی غزل‌های بسیار عمیق و سنگین است و از سختی و درد و رنج زیادی صحبت می‌کند، ولی حکمت و مطالب زیادی در لابه‌ای این‌ها وجود دارد.

حالا چه اتفاقی می‌افتد که به اینجا می‌رسیم؟ باید یک مدل یا فرضیه‌ای وجود داشته باشد که این را توضیح دهد که چرا انسان وقتی یک شخصی را می‌بیند ممکن است در او چنان جاذبه و کششی به وجود بیاید که تمام احساسات و افکار وزندگی‌اش را در بربگیرد. چه چیزی پشت قضیه وجود دارد؟

وقتی‌که انسان سفر خودش را به اعماق تاریکی آغاز کرد(من خیلی وقت‌ها از این جمله استفاده می‌کنم) ورود به تاریکی مستلزم این بود که بسیاری از توانایی‌های خودش را از دست بدهد، بسیاری از صفات خودش را از دست بدهد؛ چون اصولاً ورود به تاریکی یعنی از دست دادن.

انسان باید چیزی را از دست بدهد تا بتواند وارد دنیای ظلمات شود و این از دست دادن همراه است با فراموشی، از دست دادن یک سری از توانایی‌ها و صفات، از دست دادن کسانی که انسان دوستشان دارد.

حالا یک شخصی یا انسانی به نسبت خودش و به نسبت عمقی که وارد آن تاریکی شده است، خیلی چیزها را ازدست‌داده است؛ هر چه عمق آن بیشتر باشد، چیزهای بیشتری را ازدست‌داده است. حالا این انسان می‌خواهد از آن عمق خارج شود و بیرون بیاید و به سطح برسد. اینجا نیازمند یک پل است. باید یک پل زده شود تا او بتواند خارج شود. یا باید یک تونلی بزند تا بتواند از اعماق خارج شود و به سطح برسد.

وقتی انسان چیزهای زیادی ازدست‌داده باشد و آن چیزها مال خودش باشد، یعنی صفات درون خودش باشد، موقع که کسی را می‌بیند که آن ویژگی‌ها و آن صفاتی که او یک‌زمانی داشته و در درونش بوده، عیناً آن صفات را داشته است، اینجا یک خلائی به وجود می‌آید. انگار ما یک فضای خالی داریم که مکملش یعنی کس دیگری که حاوی همان صفات هست، او آن قطعه‌ی دیگر را دارد که آن خلأ را می‌تواند پر کند.

وقتی این برخورد یا رویارویی اتفاق می‌افتد، آن نیمه‌ی دیگر می‌آید و آن خلأ را پر می‌کند. پر شدن خلأ مساوی است با تغییر شدیدی از احساس. انگار انسان چیزی را که سال‌ها گم‌کرده بوده پیدا می‌کند، صفاتی را که ازدست‌داده، به دست می‌آورد.

شما یک پولی را در گوشه‌ی خانه می‌گذارید و آن را گم می‌کنید، وقتی‌که پیدایش می‌کنید چقدر خوشحال می‌شوید؟ یا مثلاً یک آلبوم یا آهنگی را پیدا می‌کنید چقدر خوشحال‌کننده است؟ حالا شما حساب کنید این موضوع شامل خیلی از صفات و ویژگی‌ها باشد، خیلی بیشتر از آن پول آدم را خوشحال می‌کند. بنابراین خیلی تأثیرگذارتر هست.

پس می‌شود گفت اگر که آن عمق تاریکی زیاد باشد، صفاتی را که انسان ازدست‌داده، زیاد هست و وقتی کسی را پیدا می‌کند که آن صفات را دارد، اثر حسی که در شخص به وجود می‌آید خیلی بیشتر می‌شود و این کاملاً طبیعی است. چون برای این‌که شخص بتواند از عمق بیشتری خارج شود به خرج بیشتری احتیاج دارد. شما می‌خواهید یک گلوله‌ی توپ 10 کیلومتر بُرد داشته باشد، خرج آن چاشنی کمی از مواد منفجره است، یک موقع می‌خواهید 20 کیلومتر بُرد داشته باشید، گاهی می‌خواهید 100 کیلومتر بُرد داشته باشید، اینجا خرجش خیلی بیشتر از این‌هاست.

این موضوع هم همین‌طوری است. منتها اینجا آن تکانه یا آن نیرویی که به شخص وارد می‌شود، در ابتدا احساس شادی و خوشحالی را به وجود می‌آورد، (همان‌که عشق آسان نمود اول) که در ابتدا همه‌چیز خیلی عالی و خوب و زویایی می‌شود، ولی در ادامه خیلی سخت می‌شود و مشکلات به وجود می‌آید و باعث می‌شود که اختلالات زیادی در سیستم خمر به وجود بیاورد.

این‌ها همه آزمایش است، به‌هرحال همه‌ی انسان‌ها تاریکی را تجربه می‌کنند و این به معنای برچسب بد نیست که بگوییم انسانی  در تاریکی است، این بلاها سرش می‌آید؛ نه! همه‌ی انسان‌ها این را تجربه می‌کنند.

وضعیت خمر او همین‌طوری هم خوب کار نمی‌کند و با مشکلاتی همراه است، ولی موقع که این اتفاق می‌افتد، آن خمر به‌طور موقتی خیلی خوب کار می‌کند، ولی در ادامه موقع که مشکلاتی به وجود می‌آید و به فرجام نمی‌رسد یا داستان چیز دیگری می‌شود، خمر شدیداً افت پیدا می‌کند و خماری خیلی زیادی را به وجود می‌آورد.

حالا من سعی می‌کنم مطالب را در قالب چند بیت شعر بخوانم تا با آن فضا هم بیشتر آشنا شوید.

"بسته احساسی که اینک وا شدی"

یعنی احساسی که قبلاً بسته بود، داشتی زندگی‌ات را می‌کردی، کارت را می‌کردی، درست را می‌خواندی و مشکلی وجود نداشت، با همه‌ی بودونبودها زندگی می‌کردی.

"کهنه عشقی آمد و شیدا شدی"

یک احساس قدیمی یک‌چیز گم‌شده‌ای آمده و در انسان شیدا شدن را به وجود آورده است.

" آنچه دادی شد مثال دانه‌ها" ... "عشق مخلوقت، نخ تسبیح ما"

همه‌ی آن چیزهایی که خداوند به انسان داد مثل دانه‌ها می‌ماند. دانه‌ی تسبیح در اینجا نماد صفات و ویژگی است. نماد توانایی‌ها و امکانات است که در انسان وجود دارد. اما عشق مخلوق مثل یک نخ می‌ماند که وقتی می‌آید، این دانه‌ها را پشت سر هم می‌چیند و چیدن این‌ها هست که به آن‌ها شکل می‌دهد و قابل‌استفاده می‌شود و شما می‌تواند با آن ذکر بگویی و ... و کاربردی می‌شود.

"یاد وی در جنبش برگی ز باد" ... "وا‌نکرده چشم می‌آید به یاد"

یعنی موقع که‌برگی تکان می‌خورد تو سریع یاد آن شخص می‌افتی که مثلاً برگ درخت سیب  تکان می‌خورد تو به یاد آن می‌افتی که او سیب خیلی دوست دارد و هر چه که اتفاق می‌افتد سریعاً لینک شما متصل می‌شود به سایت معشوق! و تا چشم‌هایش را باز می‌کند و از خواب بیدار می‌شود، اولین چیزی که به یادش می‌افتد، معشوقش است. نه بدهی، نه دوست، نه آشنا، نه پدر، نه مادر، نه خدا، نه پیغمبر.. هیچ‌چیز فقط آن شخص به یادش می‌آید.

"هر چه کردی اندرونش حس او" 

هر کاری را به یاد او انجام می‌دهی، اگر داری ظرف می‌شویی، به یاد او می‌شویی، اگر داری درس می‌خوانی  به یاد او درس می‌خوانی و ... همه‌ی کارها و فعالیت‌های زندگی‌ات ، با حس او است.

"در نگاهت هاله‌ای تصویر گو"

این‌قدر که تو در همه‌ی کارهایت به او فکر می‌کنی، هرکسی که کمی وارد باشد، قیافه‌ات را که نگاه کند، چشم‌های تو و نگاه تو دارد می‌گوید که وضعت خیلی خراب است و بایستی یک فکری به حال خودت بکنی.

"خود بدان وابستگی آگه نه ای"

یعنی از آن وابستگی و بلایی که بر سرت نازل‌شده، آگاهی نداری. برای خودت داری کیف می‌کنی و نمی‌دانی که چه داستانی ممکن است پشت قضیه باشد و حکمت قضیه چیست.

"پایه‌هایت بر شن سست می‌نهی"

چون اگر انسان بر ماهیت این احساس آگاهی نداشته باشد، ممکن است که پاهایش را جای شن بگذارد. ببینید من اصلاً نمی‌خواهم بگویم که این حس بد است یا خوب است، یا کسانی که این حس را دارند اشتباه کردند یا اشتباه نکردند، اصلاً صحبت این نیست، قطعاً این اتفاق برای همه‌ی انسان‌ها می‌افتد و این مسئله‌ای هست که کم‌وبیش برای همه در هر مقطعی پیش می‌آید و اصلاً صحبت این نیست که این خوب است یا بد. این‌یک مرحله‌ای هست که انسان تجربه می‌کند؛ اما این‌که چگونه این را تجربه می‌کند و به چه صورتی با آن روبرو می‌شود، این شعر دارد همین را می‌گوید.

چون بر آن آگاهی نداری، ممکن است پایه‌هایت را بر شن سست قرار دهی، یعنی ساختمانت را، بنای وجودی خودت را روی شن بنا کنی و بنا کردن ساختمان یا امارت( یعنی خواسته‌ها، آینده‌ات، آرزوهایت) روی شن (چون شن نماد سستی هست) وقتی شما روی شن خانه بسازی، با یک باد جابه‌جا می‌شود و بنای شما فرومی‌ریزد.

"گر که دلبر از تو رویش برگرفت" ... "شد همان تسبیح و نخ را پس گرفت"

حالا با خودت این حساب‌وکتاب‌ها را می‌کنی و جلو می‌روی و برای خودت چیزهای را از پیش درست کردی، بعد می‌بینی که او رفت، یا اصلاً نشد، یا چیز دیگر شد. و دلبر تو یک‌دفعه جواب منفی داد و گفت تو مثل خواهرمی یا تو مثل برادرمی و از این صحبت‌هایی که خیلی از شما هم با آن آشنایی دارید! و این‌ها را که گفت مثل این است که آن تسبیح و نخ را گرفتند و از وسط کشیدند. وقتی نخ تسبیح را بکشند، تمام‌دانه‌ها پخش‌وپلا می‌شود. یعنی تمام‌کار و فکر وزندگی و برنامه و همه‌چیز به هم می‌ریزد و دیگر هر کاری می‌کند این‌ها کنار همدیگر قرار نمی‌گیرند. نمی‌دانی دیگر درس را بچسبی، کار را بچسبی، خواب را بچسبی، آینده را بچسبی و هیچ‌کدام را نمی‌توانی به هم ارتباط دهی.

"تا بریزد بر زمین، آمال تو"                          "پوچ و بی‌معنا شدی اموال تو"

اینجا اموال به مفهوم دارایی‌ها هست، یعنی هر چه که شما دارید، صرفاً  پول را نمی‌گویم؛ جوانی‌ات هست، مهارت‌هایت هست، مدارج علمی که طی کردی هست، دوستان و آشنایانی که داری هست و همه‌ی این‌ها شامل اموال و دارایی‌های تو می‌شوند. وقتی‌که این اتفاق می‌افتد، مدارک و مدارج و امکانات دیگر به کار تو نمی‌آید و نمی‌توانی از آن‌ها استفاده کنی، چون آن نخ را کشیده‌اند و تمام شیرازه‌ی همه‌چیز به‌هم‌ریخته و از تعادل خارج‌شده است. شما اگر اشعار حضرت حافظ را بخوانید می‌بینید که این تجربه را انجام داده است، و کاملاً بر سر او آمده و یک غزلی دارد به نام "بر ردیف فراق". اگر این غزل را بخوانید می‌توانید بفهمید که چه بلایی سر حضرت حافظ آمده است و سختی را تجربه کرده و آمده و این‌ها را در قالب شعر مطرح کرده است. اینجا دیگر همه‌چیز از کنترل خارج می‌شود و رسیدن به مرحله‌ی بحران  و آشوب است.

ولی ما آموختیم در کنگره که موقع که یک ساختاری می‌خواهد بنا شود و از نوساخته شود، بایستی ویران شود و این خراب شدن و ویران شدن بسیار ناخوشایند هست.

شما یک‌خانه‌ای داری، با آن خاطره داری، در آن زندگی کرده‌ای، سرپناهت بوده، مأمنت بوده، بعد یک‌دفعه آن را خراب کنند، تو باید بروی و در چادر زندگی کنی، ظرف یک مدت چادرنشین می‌شوی، آواره می‌شوی، دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند به تو کمکی کند.

نمی‌تواند برای توکاری کند، باید تو را ببرند پیش روانشناس یک خورده قرص به تو بدهد، بی‌حال شوی، منگ شوی و یک‌گوشه بیفتی.

"بر زمین گوید که بگشاید دهن" ..."تا ببلعد پیش از اتمام سخن"

به زمین می‌گوید دهانت را بازکن و قبل از این‌که من فرمایشاتم تمام شود، من را در درون خودت جای بده تا بتوانم از این وضعیت نجات پیدا کنم. البته من بدترین حالت آن را گفتم و ممکن است سبک‌تر از این‌ها هم وجود داشته باشد.

"ناتوانی، عاقبت مأیوس وار"

احساس ناتوانی به تو دست می‌دهد، احساس می‌کنی موردقبول واقع نشدی، عیبی داری، مشکلی داری، به خودت و تمام وجودت شک می‌کنی، فکر می‌کنی تمام آن چیزهایی که تابه‌حال انجام داده‌ای کم بوده، یک ایرادی یا نقصی داری و احساس بدی به تو دست می‌دهد و اعتمادبه‌نفست را از دست می‌دهی و این از دست دادن اعتمادبه‌نفس باعث ایجاد شدن شکاف و یک خماری خیلی شدیدی می‌شود که حتی بعضی وقت‌ها شخص دچار شکم روی می‌شود! و دقیقاً عین حالت سقوط آزاد می‌ماند که مواد را که قطع می‌کنند دچار شکم روی و بی‌خوابی مفرط می‌شوند و این قضیه دقیقاً روی سیستم ایکس تأثیر گذاشته است.

منتها این قضیه به‌صورت بی‌سیم تأثیر گذاشته، یعنی ذهن و افکار و این‌ها را مرتب به خود مشغول کرده و شخص ازنظر افکار و امواج سیستم ایکسش وابسته شده با امواج و تصورات و رویدادهایی که دریافت می‌کند از آن شخصی که دوستش دارد. در مورد قضیه‌ی مواد مخدر بیشتر بار قضیه روی باسیم هست که اینجا مواد آمده و آن کار را کرده، ولی نتیجه‌ی جفتش تخریب سیستم ایکس و یا سیستم شبه افیونی است.

"ناتونی عاقبت مأیوس وار                خسته ، ناامید از دیدار یار"

"قلبت آزرده شده، دانم تو را                وصف حالت از زبان ما روا"

"چون خمار عشق و بیماری شدی                     در پی درمان بیزاری شدی"

الآن که افتادی در خماری، و حالت بیمارگونه را پیداکرده‌ای و حوصله‌ی هیچ‌کس را نداری، حوصله نداری از خانه بیرون بروی، انگیزه نداری و حال نداری الآن متوجه شدی که این قضیه یک‌شکل دیگری هم دارد و آن بیماری ست که به وجود آمده.

حالا عقل حکم می‌کند که وقتی این وضعیت را رد کردی، در پی درمان باشی. (در پی درمان بیزاری) چون این احساس در انسان یک بیزاری و یک ناراحتی شدیدی را به وجود می‌آورد که برای برطرف شدن این بیزاری بایستی انسان درمانی را در خودش پیدا کند و انجام دهد. اینجا عکس‌العمل‌های متفاوتی به وجود می‌آید، چون سرخوردگی به وجود آمده؛ اینجا نقطه‌ای است که انسان می‌تواند تبدیل شود به یک قاتل! می‌تواند انتقام‌جو شود و بخواهد انتقام بگیرد، بگوید حالا که من شکست خوردم، بروم و حال همه را بگیرم.

مثل آدم زخمی می‌ماند. اینجا آن نقطه‌ای هست که انسان باید انتخاب کند که آیا از این باروت برای شکافتن صخره استفاده کند.(صخره‌ها تمثیل همان تاریکی‌هایی هستند که انسان را محاصره کرده‌اند و او را از جهان روشنایی و از جهان حقیقت و واقعیت دورنگه داشته‌اند) بایستی اینجا بتواند بین این جهانی که در آن قرارگرفته تارکی و از دست دادن صفات و آن روشنایی، یک تونلی بزند. اینجا بایستی از آن باروت استفاده کند و وجود خودش را شروع به سوراخ کردن کند. و اگر توانست این کار را انجام دهد و سوراخ کند، درنهایت انشا الله به جهان روشنایی دست پیدا می‌کند، ولی اگر موفق نشد از آن باروت برای منفجر کردن خودش و دیگران استفاده می‌کند.

نویسنده متن سی دی: هم‌سفر لیلا


طبقه بندی: نوشتار سی دی های جهانبینی، 
برچسب ها: گره عشق؛ متن کامل سی دی گره عشق؛ کنگره 60؛ درمان اعتیاد،  
[ 1396/10/24 ] [ 08:41 ق.ظ ] [ همسفر لیلا (راهنمای لژیون) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic