ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ

به نام او که عشقش بی‌همتاست

انگار حسی در وجود او پنهان بود که بوی بهار می‌داد و عشقی که بوی نم باران داشت..!

و او با هر محبتی که در مقابل بی‌مهری‌های من، نثار روح و جان یخ‌زده‌ام کرد،  آن پنجره را برایم باز کرد. 

او  گفت نگاهت را به آفتاب گره بزن، خواهی دید که چگونه زندگی از آن می‌بارد...

فقط کافی است که بخواهی...


در ادامه مطلب بخوانید....


درست در لحظه آخر و نهایت تاریکی، وقتی یادم می‌افتد که به خودش توکل کنم، در اوج توکل، نوری نمایان می‌شود، معجزه‌ای رخ می‌دهد و خدا از راه می‌رسد !..

و خدا از راه ‌رسید و من را که در اوج بی‌مهری‌ها، در اوج تنهایی و در اوج بی‌عشقی بودم، با مهر در آغوش خود گرفت و جایی چون کنگره را سر راهم قرار داد.

آری... نوری نمایان شد و من رد این نور را گرفتم تا به پنجره‌ای رسیدم... 

پنجره‌ای که وقتی باز می‌شد، سرزمینی را می‌دیدی که  سراسر آن مهر بود و محبت و عشق  و شادی ...

جایی که تو را لایق مهر و محبت خود می‌دانستند...

باوجودی که تو در عمق تاریکی‌های وجودی خود غرق‌شده‌ای و هیچ‌چیز نمی‌بینی، هیچ‌چیز جز خودت، احساست و کینه و نفرتت...!

به همه‌چیز و هر محبتی شک داری، به‌خصوص به کسی که به‌عنوان راهنما در کنارت  نشسته است!

راهنمایی که سعی می‌کند در اوج مشکلات، آرامش را به تو هدیه دهد؛ اما تو هر بار با تندی و  سرکشی‌هایت، این هدیه را به او بازمی‌گردانی و فقط و فقط حال خود را بدتر می‌کنی!

ولی او در برابر من صبر پیشه کرد، محبت کرد و عشق ورزید؛ محبت و عشقی خالصانه و بلاعوض! که اگر این‌گونه نبود از من دست می‌کشید و ناامید می‌شد!

و همین تکرار محبت‌های او،  سادگی و صداقتی که در کلامش بود، کلامی که حقیقت محض بود، وجود یخ‌زده‌ی مرا کم‌کم آب کرد و راه را برای دریافت محبت  باز کرد.

کم‌کم چشمانم او را دید، وجودی که پابه‌پای بچه‌های لژیونش، برای حل مشکلاتشان قدم برمی‌داشت و عشقش را نثار آن‌ها می‌کرد.

انگار حسی در وجود او پنهان بود که بوی بهار می‌داد و عشقی که بوی نم باران داشت..!

و او با هر محبتی که در مقابل بی‌مهری‌های من، نثار روح و جان یخ‌زده‌ام کرد،  آن پنجره را برایم باز کرد. 

او  گفت نگاهت را به آفتاب گره بزن، خواهی دید که چگونه زندگی از آن می‌بارد...

فقط کافی است که بخواهی، چراکه خورشید کنگره گرمایی دارد معجزه‌گر ...

من این پنجره را برای تو گشودم، پنجره‌ای رو به نور.

ببین انسان‌هایی که چه ساده و بی‌ریا، عشق خود را، وقت خود را، و علم خود را به دیگران تقدیم می‌کنند.

و من هرروز بیشتر و بیشتر غرق این سادگی و مهر و محبت اطرافیانم شدم، چون تنها جایی بود که همه بدون نیش و کنایه، بدون حرص و طمع،  به تو کمک می‌کردند؛

اینجا همه زبان، درد، غم و شادی همدیگر را خوب می‌فهمند و همه جنس محبتشان یکی ست.

اینجا شادی تو شادی دیگران است و این یعنی عشق ...!

و  همین عشق و دوست داشتن‌های متفاوت است که انسان را مجذوب کنگره و عشق و محبت بلاعوض کنگره می‌کند.

و این گونه بود که من هم اسیر عشق و محبت کنگره شدم.....!

نویسنده:
هم‌سفر فاطمه


طبقه بندی: دل نوشته، 
[ 1396/10/24 ] [ 01:49 ب.ظ ] [ همسفر فاطمه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic