به نام او که عشقش بی‌همتاست

انگار حسی در وجود او پنهان بود که بوی بهار می‌داد و عشقی که بوی نم باران داشت..!

و او با هر محبتی که در مقابل بی‌مهری‌های من، نثار روح و جان یخ‌زده‌ام کرد،  آن پنجره را برایم باز کرد. 

او  گفت نگاهت را به آفتاب گره بزن، خواهی دید که چگونه زندگی از آن می‌بارد...

فقط کافی است که بخواهی...


در ادامه مطلب بخوانید....


درست در لحظه آخر و نهایت تاریکی، وقتی یادم می‌افتد که به خودش توکل کنم، در اوج توکل، نوری نمایان می‌شود، معجزه‌ای رخ می‌دهد و خدا از راه می‌رسد !..

و خدا از راه ‌رسید و من را که در اوج بی‌مهری‌ها، در اوج تنهایی و در اوج بی‌عشقی بودم، با مهر در آغوش خود گرفت و جایی چون کنگره را سر راهم قرار داد.

آری... نوری نمایان شد و من رد این نور را گرفتم تا به پنجره‌ای رسیدم... 

پنجره‌ای که وقتی باز می‌شد، سرزمینی را می‌دیدی که  سراسر آن مهر بود و محبت و عشق  و شادی ...

جایی که تو را لایق مهر و محبت خود می‌دانستند...

باوجودی که تو در عمق تاریکی‌های وجودی خود غرق‌شده‌ای و هیچ‌چیز نمی‌بینی، هیچ‌چیز جز خودت، احساست و کینه و نفرتت...!

به همه‌چیز و هر محبتی شک داری، به‌خصوص به کسی که به‌عنوان راهنما در کنارت  نشسته است!

راهنمایی که سعی می‌کند در اوج مشکلات، آرامش را به تو هدیه دهد؛ اما تو هر بار با تندی و  سرکشی‌هایت، این هدیه را به او بازمی‌گردانی و فقط و فقط حال خود را بدتر می‌کنی!

ولی او در برابر من صبر پیشه کرد، محبت کرد و عشق ورزید؛ محبت و عشقی خالصانه و بلاعوض! که اگر این‌گونه نبود از من دست می‌کشید و ناامید می‌شد!

و همین تکرار محبت‌های او،  سادگی و صداقتی که در کلامش بود، کلامی که حقیقت محض بود، وجود یخ‌زده‌ی مرا کم‌کم آب کرد و راه را برای دریافت محبت  باز کرد.

کم‌کم چشمانم او را دید، وجودی که پابه‌پای بچه‌های لژیونش، برای حل مشکلاتشان قدم برمی‌داشت و عشقش را نثار آن‌ها می‌کرد.

انگار حسی در وجود او پنهان بود که بوی بهار می‌داد و عشقی که بوی نم باران داشت..!

و او با هر محبتی که در مقابل بی‌مهری‌های من، نثار روح و جان یخ‌زده‌ام کرد،  آن پنجره را برایم باز کرد. 

او  گفت نگاهت را به آفتاب گره بزن، خواهی دید که چگونه زندگی از آن می‌بارد...

فقط کافی است که بخواهی، چراکه خورشید کنگره گرمایی دارد معجزه‌گر ...

من این پنجره را برای تو گشودم، پنجره‌ای رو به نور.

ببین انسان‌هایی که چه ساده و بی‌ریا، عشق خود را، وقت خود را، و علم خود را به دیگران تقدیم می‌کنند.

و من هرروز بیشتر و بیشتر غرق این سادگی و مهر و محبت اطرافیانم شدم، چون تنها جایی بود که همه بدون نیش و کنایه، بدون حرص و طمع،  به تو کمک می‌کردند؛

اینجا همه زبان، درد، غم و شادی همدیگر را خوب می‌فهمند و همه جنس محبتشان یکی ست.

اینجا شادی تو شادی دیگران است و این یعنی عشق ...!

و  همین عشق و دوست داشتن‌های متفاوت است که انسان را مجذوب کنگره و عشق و محبت بلاعوض کنگره می‌کند.

و این گونه بود که من هم اسیر عشق و محبت کنگره شدم.....!

نویسنده:
هم‌سفر فاطمه


طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : 1396/10/24 | 01:49 ب.ظ | نویسنده : همسفر فاطمه | نظرات


  • paper | وب یـــران پـــازل | رپرتاژ آگهی
  • فروش تبلیغ متنی | نوین 2