ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ
او امید را برای چنین روزهایی به تو هدیه داده است...


پس چرا خود را چنین باخته‌ای؟

چرا حرفی نمی‌زنی؟

من که می‌دانم پشت خنده‌هایت، چقدر خستگی پنهان کرده‌ای...!

من که می‌دانم هنوز هم به‌تنهایی غم‌هایت را به دوش می‌کشی...!

در ادامه مطلب بخوانید.....

روزی که خدا تو را آفرید، در جیب‌هایت مشتی امید ریخت، برای روز مبادا...!

برای روزی که همه‌چیز را ازدست‌رفته می‌بینی، روزی که آن‌چنان محکم بر زمین می‌خوری که حتی فکر برخاستن هم به سرت نمی‌زند!

آری... او امید را برای چنین روزهایی به تو هدیه داده است...

پس چرا خود را چنین باخته‌ای؟

چرا حرفی نمی‌زنی؟

من که می‌دانم پشت خنده‌هایت، چقدر خستگی پنهان کرده‌ای...!

من که می‌دانم هنوز هم به‌تنهایی غم‌هایت را به دوش می‌کشی...!

طوری می‌خندی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است...

اما من تو را خوب می‌شناسم...!

هنوز هم باید از سکوتت به حرف‌های ناگفته‌ی قلبت پی ببرم...

آخر می‌دانی! بعد از گذر از تمام پستی‌وبلندی‌های زندگی‌ام، زبان سکوت را خوب آموخته‌ام،

می‌توانم از سکوتت بفهمم که چه می‌گویی...

می‌خواهی به تو بگویم چقدر درد پشت چشمان مهربانت پنهان کرده‌ای؟

می‌خواهی قطره‌قطره اشک‌هایی که در خلوتت ریخته‌ای را بشمارم؟

اما می‌خواهم به تو بگویم، هیچ غصه‌ای برای همیشه ماندگار نیست...

در دریای مواج زندگی، گاهی رنج ها و دردها به‌سوی تو هجوم می‌آورند...

نترس... می‌آیند و می‌روند، اما تو نباید با آن‌ها بروی...!

مرا ببین...!

کار بزرگی نکرده‌ام...

فقط به‌زانو درنیامده‌ام...

همین!

آن‌قدر زمین‌خورده‌ام تا ایستادن را آموخته‌ام...!

در لحظات سنگین و طاقت‌فرسای ناامیدی، جیب‌هایم را گشته‌ام، همان بذرهای کوچک امید را یافته‌ام و آن‌ها را پاشیده‌ام روی تمام غصه‌هایم...

و در آن لحظاتی که پر از شک و تردید بودم که آیا بذرهای امیدم می‌رویند یا نه؟! پیش چشمان بهت‌زده‌ام، یکی از آن‌ها، آن‌چنان روییده و قد کشیده که ناخودآگاه از شوق چنان خندیده‌ام که صدایش تا هفت کوچه آن‌طرف‌تر رفته است...!

زیر سایه‌اش نشسته‌ام، افکارم را مرتب کرده‌ام، خستگی‌هایم را تکانده‌ام، دست به زانویم زده‌ام و دوباره برخاسته‌ام، باز از همان درخت امید، مشتی بذر در جیب‌هایم ریخته‌ام و راه افتاده‌ام، چون می‌دانستم در مسیری که در پیش رودارم، باز به دردم می‌خورند...

راستی...از آن بذرها به تمام انسان‌هایی که می‌شناختم هدیه داده‌ام... به انسان‌هایی که بذرهای خود را پاشیده بودند و منتظر به بار نشستن آن‌ها نمانده بودند...!

به انسان‌هایی که زانوی غم بغل گرفته بودند و از عالم و آدم ناامید شده بودند!

به تک‌تک آن‌ها از بذرهایم هدیه داده‌ام؛ و باور می‌کنی که هر چه بیشتر بخشیده‌ام، بذرهایم بیشتر از قبل شده‌اند...!؟

این رسم خوبی‌هاست که هر چه ببخشی، بیشتر و بیشتر می‌شوند و مثل چشمه‌ای زلال درونت شروع به جوشش می‌کنند...

سکوت کرده‌ای درست، خسته شده‌ای درست، غم‌هایت را در سینه پنهان کرده‌ای درست، اما من به تو ساده‌ترین راه خروج از ظلمت را نشان می‌دهم...

«ببخش...»

هر چه خوبی، عشق،  محبت و امید در درونت باقی مانده را «ببخش»

آن ها را بر روح و جان انسان‌های خسته و ناامید بپاش...

آنگاه می‌بینی که قبل از همه، در قلب خودت شروع به رشد می‌کنند...

باور کن...

من دیده‌ام که می‌گویم...!

من دیده ام که می گویم...!

نویسنده: هم‌سفر لیلا  




طبقه بندی: دل نوشته، 
برچسب ها: امید؛ ایمان؛ ادامه؛ کنگره 60،  
[ 1396/10/30 ] [ 07:44 ب.ظ ] [ همسفر لیلا (راهنمای لژیون) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic