ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ

سال‌هاست که قدم در مسیر نور گذاشته‌ام و حرکت خود را آغاز کرده‌ام...

به یاد ندارم که در این مسیر، چند بار تا به حال زمین خوردم، چند بار ناامید شدم، روح و جانم چقدر زخمی شد ، چقدر از گذرگاه‌های سخت و آسان عبور کردم و ترسیدم، چند بار خسته شدم و روی زمین نشستم و به خود گفتم (من مرد این راه نیستم!)

در ادامه مطلب بخوانید.....

 

سال‌هاست که قدم در مسیر نور گذاشته‌ام و حرکت خود را آغاز کرده‌ام...

به یاد ندارم که در این مسیر، چند بار تا به حال زمین خوردم، چند بار ناامید شدم، روح و جانم چقدر زخمی شد ، چقدر از گذرگاه‌های سخت و آسان عبور کردم و ترسیدم، چند بار خسته شدم و روی زمین نشستم و به خود گفتم (من مرد این راه نیستم!)

به یاد ندارم که چند بار با خدا قهر کردم، ایمانم را از دست دادم و از همه‌چیز دست کشیدم...

نمی‌دانم چند بار بود، اما می‌دانم که بارها و بارها به سخت‌ترین و تاریک‌ترین لحظات زندگی‌ام رسیدم...

و حالا که خوب به گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم که هر بار، در آن لحظات سخت و طاقت‌فرسا، خالق عشق به ‌همراه تمام قدرتش و آنچه در کائنات وجود داشت به یاری‌ام می‌آمدند...

گویی خداوند در آن لحظات، لبخندی زده بود و به تمام هستی گفته بود: ببینید، این لیلاست...! دوباره زمین‌خورده!  باز فکر می‌کند که نمی‌تواند از زمین برخیزد، دوباره زخمی شده، باز به یک تونل رسیده و فکر می‌کند اینجا  آخر دنیاست و آن‌ طرف تونل هیچ اثری از نور و روشنایی نیست...

ببینید! باز فراموش کرده که من هستم...!

و تمام هستی را مأمور کرده که به یاری‌ام بیایند و کمکم کنند تا دوباره برخیزم...

==============================================================

سال‌ها پیش...

من...

خسته و ناامید...

دستور جلسه: وادی هفتم.

با بی حوصلگی، مشغول گوش دادن به مشارکت‌ها بودم که یک نفر میکروفن را در دست گرفت و گفت: در وادی هفتم، تفاوت میان حقیقت و واقعیت را می‌فهمیم. واقعیت درگذشته نبوده، در آینده هم نخواهد بود، اما امروز با آن روبرویی...

اما حقیقت آن چیزی ست که بوده، هست و خواهد بود! به تفاوت این دو خوب نگاه کن!

هر مسئله یا مشکلی در زندگی داری، حتی اگر واقعیت تلخ زندگی‌ات هم باشد، به خداوند که بزرگ‌ترین حقیقت هستی ست پناه ببر و بدان که او عاشقانه در کنار توست...!

و من، منِ ناامید و خسته! با شنیدن این مشارکتِ کوتاه، جانی دوباره گرفتم، توان ازدست‌رفته‌ام بازگشت و دوباره توانستم برخیزم و به راهم ادامه دهم! و هرگز نه آن مشارکت زیبا را فراموش کردم و نه آن مشارکت‌کننده را! هنوز هم هر بار او را می‌بینم احساسی سرشار از قدردانی و تحسین نسبت به او دارم...

از آن روز با حواس‌جمع به تک‌تک مشارکت‌ها گوش می‌دادم و پاسخ بسیاری از سؤالاتم را در مشارکت‌ها می‌گرفتم و باز مشارکت‌کننده‌ها به یادم می‌مانند و تا همیشه احساس قدردانی و تحسین نسبت به آن‌ها را فراموش نمی کردم!

دوباره به راه می‌افتادم... باز به یک گذرگاه سخت ‌می‌رسیدم، ناامید می‌شدم و خسته و زخمی روی زمین می‌نشستم...!

و بازهم لبخند خدا و همان جمله‌ی همیشگی: ببینید؛ دوباره فراموش کرده که من هستم!

این بار به سراغ وبلاگ‌های کنگره می‌رفتم و در جستجوهایم نوشته‌ای می‌خواندم که گویی برای من نوشته‌شده بود...

و من جانی دوباره می‌گرفتم و برمی‌خاستم؛ و هرگز آن نوشته و  آن نویسنده را فراموش نمی‌کردم و برای همیشه احساسی سرشار از قدردانی نسبت به او داشتم...

همان روزها بود که تصمیم گرفتم خودم هم وبلاگ نویس شوم، شاید از این طریق من هم بتوانم نور امیدی را در دل یک نفر روشن کنم و تمام سال‌هایی که وبلاگ نویسی می‌کردم، شعارم فقط همین بود: روشن کردن نور امید در دل یک نفر! تنها یک نفر.

یک‌نفر که شاید نیمه‌شبی، از فرط ناامیدی و درد و رنج، خواب چشمانش را ربوده است و در گشت‌وگذار خود به مطلبی از من می‌رسد و بذر امید در دل او هم جوانه می‌زند...

============================================================

باز یک تونل تاریکِ دیگر و باز این منِ فراموش‌کار ترسیده است!

و این بار دیدبانی را می‌بیند از جنس نور، از جنس عشق و از جنس امید...

این بار کلامی نیاز نیست، همان نگاه سرشار از محبتِ ناب کافی است تا دوباره جان به کالبد یخ‌زده‌ام برگردد و برخیزم...

درست زمانی که فکر می‌کنم من کجا و این دیدبان‌های فداکار و صبور و عاشق کجا؛ جمله‌ای می‌شنوم که تا عمق وجودم رسوخ می‌کند و گرمای آن، زمستانِ قلبم را دوباره به بهار تبدیل می‌کند و باز راهی می‌شوم...

و سال هاست که این بازی ادامه دارد...!

در مسیر به تونلی تاریک می‌رسم، نمی‌دانم آن‌طرف چه خبر است، فراموش می‌کنم که بارها و بارها از این تونل‌ها گذشته‌ام، می‌ترسم، امیدم را از دست می‌دهم و باز خدا با نشانه‌هایش از راه می رسد و نمی‌گذارد که از پا بیفتم ...!

یک نفر با نوشته‌ای، کلامی، یا نگاهی، نور امید را در دل من روشن می‌کند و من با نوشته‌ای، کلامی و نگاهی نور امیدی در دل یک نفر دیگر... و این چرخه همیشه ادامه دارد و خدا در تمام این چرخه‌ها با ماست...!

و من بعد از هر زمین خوردن، دوباره برمی‌خیزم...

خستگی‌هایم را می‌تکانم و به راهم ادامه می‌دهم ...

و تا وقتی‌که او هست از هیچ‌چیز نمی‌ترسم!

چون می دانم، یک جایی در مسیر، یک جایی که فکرش را هم نمی کنم، با نوری در دستانش به انتظارم ایستاده است تا دوباره به من بگوید:

نترس... 
دستانت را به من بده و با من بیا...


و من سال هاست که با او از تاریکی ها گذشته ام، به دنیای نور رسیده ام، باز راهی شده ام، باز تاریکی، باز نور... نور..... نور.....!

و زندگی من، در همین رفتن هاست که معنا پیدا کرده است، در همین گذر کردن ها، در همین عبور هاست که درس های زیادی آموخته ام...

========================================

تو هم نترس...

نشانه‌ها را دنبال کن...  به نور خواهی رسید...

به تو قول می‌دهم...!

نویسنده: هم‌سفر لیلا


طبقه بندی: عاشقانه هایم، 
[ 1396/12/11 ] [ 09:53 ب.ظ ] [ همسفر لیلا (راهنمای لژیون) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic