درویش بگفتا که به جز سوزش دل نیست      

 راه گذر از بند شیاطین که جدایی

راهی جز سوختن دل برای پاک شدن آن وجود ندارد؛ یعنی هر انسانی که می خواهد دلش صاف شود، شفا پیدا کند باید سوختن را تجربه کند. چون اگر انسان دلش صاف باشد، هر چیزی به او داده می شود، هر چیزی. 

قدرت به او می دهند، پول به او می دهند، عشق به او می دهند. آن سوختن دقیقاً مثل ذوب شدن فولاد در کوره است و بعد دوباره سرد شدندش، چکش خوردنش، دوباره ذوب شدندش، دوباره سرد شدنش و این مرتب ادامه دارد...

================================

متن کامل سی دی زیبای احترام

از استاد امین دژاکام

را در ادامه مطلب بخوانید....

سلام دوستان. من امین هستم یک همسفر؛ خیلی خوشحالم که توانستم فراغت پیدا کنم و تا ترم بعدی که پاییز هست زمان خوبی ست که من به کنگره بیایم. من همیشه این اعتقاد را داشتم  که نیاز ما در دل دیگران است و نیاز دیگران در دل ما. سوای  درجه ی علمی و تجربیاتی که هر کسی دارد، این مسئله به صورت یک چرخه ی کامل است، یعنی به صورت رفت و برگشت است، یعنی از یک فرد به جمع و از جمع به فرد. من در دوران دانشگاه مقطع لیسانس که درس می خواندم شرایط درسی ام خیلی بد  بود، یعنی نمرات بدی گرفته بودم و در حال اخراج بودم، چیزی که به من کمک کرد، درس دادن در کنگره بود. وقتی که جهانبینی را در کنگره شروع کردم به آموزش دادن، دیدم که آن طرف ارتباط من و مسیر من دارد باز می شود و هر چقدر که بیشتر این کار را انجام می دادم، شرایط من هم در آن جا دگرگون می شد و معجزات زیادی دیدم.. حتی خیلی از دوستان باورشان نمی شد که من بتوانم درسم را تمام کنم؛

حالا این که چرا آن وضعیت و شرایط را پیدا کردم، به خاطر تکبّر بود. چون من در دانشگاه نفر اول بودم و فکر می کردم که من باید همیشه حرف اول را بزنم و بهترین باشم و کسانی که با من دوست بودند را به چشم رقیب به آن ها نگاه می کردم، وقتی هم یاد نمی گرفتم، آن قدر غرور داشتم که نمی خواستم از هیچ کسی سوال کنم. نمی خواستم بفهمند که بلد نیستم و این باعث آن اتفاقات شد و حس بدی همراه من بود. من این را همیشه به عنوان یک ملاک سنجش برای خودم و آدم ها در نظر می گیرم؛ یعنی به آن ها می گویم که اگر می خواهید ببینید که حالتان چقدر خوب است یا چقدر بد است این تست را روی خودتان آزمایش کنید. هر کسی می خواهد ببیند که حسش واقعا چقدر خوب است و چقدر بد است، می تواند این آزمایش  را روی خودش انجام دهد.

ببیند که آن چیزی که برایش خیلی مهم است  و خیلی دوست دارد که برایش اتفاق بیفتد، آن موضوع برای خودش اتفاق نیفتد و برای کس دیگر که هم کلاسی اش است یا رقبیب اوست، اتفاق بیفتد. ببیند چه حالی پیدا می کند؟ مثلا خیلی دوست دارد که نگهبان شود و کس دیگری که فکر می کند در کنگره رقیب اوست نگهبان شود. بدون تعارف به احساس خودش نگاه کند ببیند چه حسی دارد.؟

این موضوع نیازمند صداقت است، نیازمند این است که انسان با خودش کاملا صادق باشد. اگر دید از موفقیت او حالش خیلی خیلی بد شد، یا از شکست او حس بدی پیدا کرد، بداند که وضعیت مناسب و مطلوبی ندارد و من دقیقا همین طوری بودم. وقتی که دوستان نزدیک من نمراتشان خراب می شد من شدیدا خوحال می شدم و وقتی که نمرات آن ها خوب می شد من به شدت افسرده می شدم و این وضعیت را خودم هم می فهمیدم که وضعیت خوبی نیست، ولی چه می شد کرد؟ نه علمی داشتم و نه دانشی. وقتی یک نفر یک درس را می افتد خوشحال می شدم و می گفتم خدا را شکر یکی پیدا شد از من بدتر باشد، من آخرین نفر نیستم.

و انسانی که در تاریکی است، در چرخه ی فرار از رنج است، یعنی همیشه دنبال این است که رنجش را کمتر کند، دنبال این است که آخر نباشد، یا در چرخه ی کسب شادی دنبال این است که اول باشد. ولی آدمی که در جهنم می افتد دوست دارد طبقه ی پایین جهنم نباشد، دوست دارد مثلا در طبقه ی چهارم جهنم باشد، یعنی همیشه از منفی تا صفر در حال تلاش است؛

آن جا آن احساس این طوری ادامه پیدا کرد که آن هایی که از من خیلی عقب تر بودن یا به خیال من خیلی عقب تر بودند، ظرف یکی دو سال آمدند و از روی من رد شدند! یعنی کاملا جلو افتادند، آن ها فوق لیسانس قبول شدند و داشتند ادامه می دادند و من همچنان داشتم دنبال استادان می دویدم که از آن ها نمره بگیرم و خیلی شرایط سختی بود. و 6 سال هم طول کشید، یعنی من 3 سال در اخراجی به سر بردم، یعنی سه سال شب ها راحت نمی توانستم بخوانم، نمی دانستم به من می گویند می مانی یا می روی!

نمی دانستم درسم تمام می شود یا نه؟ امتحاناتی را شرکت کردم که می دانستم این امتحان را 13 یا 14 کمتر شوم، صددرصد اخراجم و با این علم می رفتم سر آن امتحانات و دو ساعت وقت داشتم که از 5 سال درس و دانشگاه و کنکور و زحماتی که کشیده بودم دفاع کنم، همه یک طرف و آن دوساعت یک طرف. و وقتی می رفتم سر جلسه از شدت وحشت و ترس یک وقت هایی جلوی پایم را نمی دیدم؛ یعنی آدم ها را نمی توانستم ببینم، و می گفتم کاش من جای کلاغ های دانشگاه بودم، کاش جای گربه ی دانشگاه بودم، کاش من این کارگر بودم و به آن ها غبطه می خوردم؛ ولی می خواستم که درست شوم، یعنی خواسته ام این بود که درست شوم.

می دانستم درونم یک کوهی از زباله است، کوهی از نفرت است، کوهی از بیزاری و کمبود و خیلی از مسائل دیگر است، ولی می خواستم که این ها از بین برود و راهی نبود غیر از این. من نمی توانستم درسم را رها کنم، چون آن برای من مثل یک دلتنگی بود، اگر هم می خواستم ادامه دهم باید با ترسم روبرو می شدم، باید با ناتوانی خودم روبرو می شدم و این کار چند سال ادامه پیدا کرد. نتیجه ی روبرو شدن با آن ترس و آن مسائل این بود که من جهانبینی یاد گرفتم. جهانبینی یاد گرفتم که توانستم با آن ترس ها روبرو شوم، با آن ترس ها روبرو شدم و جهانبینی را فهمیدم.

درویش بگفتا که به جز سوزش دل نیست       راه گذر از بند شیاطین که جدایی

راهی جز سوختن دل برای پاک شدن دل وجود ندارد؛ یعنی هر انسانی که می خواهد دلش صاف شود، شفا پیدا کند باید سوختن را تجربه کند. چون اگر انسان دلش صاف باشد، هر چیزی به او داده می شود، هر چیزی. قدرت به او می دهند، پول به او می دهند، عشق به او می دهند. آن سوختن دقیقاً مثل آن ذوب شدن فولاد است در کوره و بعد دوباره سرد شدندش، چکش خوردنش، دوباره ذوب شدندش، دوباره سرد شدنش و این مرتب ادامه داشت.

امتحان، نگرانی، فشار؛ بعد که امتحان تمام می شد و فکر می کردم تمام شده انگار من را در آب خنک می گذاشتند تا نمره بیاید و دوباره امتحان بعدی  و..... و این سوختن و بعد خنک شدن و این ها پشت سر هم آن تغییر را به وجود آورد. مسئله اینجاست که خیلی وقت ها انسان اصلا نمی داند که چه بیماری دارد، اصلا نمی داند که حسود است، اصلا نمی داند که کینه ای است، نمی داند که پذیرش ندارد. 50% قضیه فهمیدن این موضوع است. مثل پیدا کردن میکروب. اگر بداند میکروب کجاست و چه شکلی ست، اگر بداند این چیزی که دارد زیر میکروسکوپ نگاه می کند این عامل به وجود آمدن این بیماری است، آن موقع کارش شروع می شود، که روی آن مطالعه کند، راه را پیدا کند و راه درمان را بیابد. یعنی راه درمان از زمانی پیدا می شود که بیماری پیدا شود، بیماری شناخته شود، تازه از آن به بعد بیماری درمانش شروع می شود، این دقیقا همان صورت مسئله هست، زمانی درمان اعتیاد کشف شد که صورت مسئله پیدا شد.

حالا در انسان ها همین طور است، پالایش زمانی اتفاق می افتد که انسان بیماری خودش را یا ناخالصی خودش را ببیند و مرحله ی بعدی روبرو شدن است.

و این مرحله ای است که زمان می برد، ولی تقدیر کار خودش را انجام می دهد؛ یعنی همین که انسان آن درد را فهمید دیگر فرقش این است که بازی در آگاهی شروع می شود و دیگر بازی در ناآگاهی نیست. اتفاقاتی که برایش پیش می آید در مسیر زندگی را می فهمد که از کجا دارد می خورد، می فهمد که برای چه این اتفاق افتاد؟ یعنی هشیاری اش بالا می رود و تشخیصش زیاد می شود. دیگر وقتی که مشکلی به وجود بیاید، فحش نمی دهد، دیگر داد نمی زند، دیگر کسی را متهم نمی کند، دیگر یقه ی کسی را نمی گیرد.

مثل یک مکانیک می شود.

فرض کنید دو نفر در جاده ای در حال رانندگی هستند، یکی مکانیک و دیگری یک فرد عادی. ماشینشان در جاده خراب می شود. آدم عادی ترمز می کند، بیرون می آید، کاپوت را بالا می زند و سرش را می کند داخل موتور و یک نگاهی می اندازد، هیچ چیز هم نمی فهمد، دست به این می زند، دست به آن می زند، الکی . و می رود استارت می زند می بیند که روشن نمی شود. بعد شروع می کند به فحش دادن! لعنت به سازنده ی این ماشین، لعنت به این ماشین، آن فروشنده این را به من انداخته، همه چیز می گوید. دو تا لگد هم به ماشین می زند و اعصابش خرد می شود. ولی مکانیک این کارها را نمی کند، مکانیک هیچ وقت فحش نمی دهد، هیچ وقت لگد نمی زند، می گردد و می گردد تا اشکال را پیدا کند.

انسان هم همین طور است؛ انسان هم وقتی که می خواهد پالایش شود، باید مثل آن مکانیک شود، باید بگردد اشکال را پیدا کند، که برای چه این اتفاق افتاد؟ برای چه این طوری شد؟ چرا من درسی که این قدر خواندم را این قدر بد امتحان دادم؟ کجای کار اشکال دارد؟ چه چیزی بلد بودی از یک کسی دریغ کردی؟ چه حسش هایی داشتی؟ چه مسائلی داشتی؟

می گردد و پیدا می کند و به حساب خودش می رسد. می گویند انسان باید به حساب خودش برسد، قبل از این که به حسابش برسند.

پس پذیرش باید در این قضیه اتفاق بییفتد. وقتی که آن اضافه ها و ناخالصی ها و آن مسائل از بین رفت، آن موقع چه اتفاقی می افتد؟ ملاک این که بفهمی این مرحله دیگر تمام شد این است که: با تمام وجود می خواهی چیزی داشته باشی، ولی نداری؛ توان آن که به آن برسی را هم در خودت نمی بینی. ولی یک نفر می آید و آن چیز را می خواهد و تو توان را در او می بینی و از تو راهنمایی می خواهد. یا این که او به این قضیه رسیده است. شما تمام تجربیاتت را به او انتقال می دهی، صادقانه این کار را می کنی، هیچ چیزی را از او پنهان نمی کنی، هیچ چیزی را قایم نمی کنی؛ تو راه هایی را رفتی و به شکست رسیدی، پس راه های غلط را بلدی، راه های غلط را به او نشان می دهی که او از این راه ها نرود، د یگر غبطه نمی خوری، به او حسادت نمی کنی، آدرس عوضی به او نمی دهی که مثلا دیرتر برسد. اگر هم رسید خوشحال شوی، از این که او به آن قضیه رسیده است، خوشحال شوی.

خودت نداری، ولی از این که او پیدا می کند خوشحال می شوی. این یک چیز کاملاً درونی است، می شود انسان ادای خوب بودن را در بیاورد، ولی با خوب بودن فرق می کند. آن موقع زمانی هست که ظرفت آماده شده که به تو آنچه می خواهی را بدهند. چون کائنات که انتهایی ندارد، ثروت کائنات قابل سنجش نیست. این که به من چیزی یا ثروتی داده شود از هستی کم نمی شود؛ به هیچ عنوان  کم نمی شود. بلکه طبق قانون تکثیر، انکثار، یا بازتاب ها زیادتر هم می شود.

مثل این که شما دو تا آیینه داشته باشی، با یک منبع نور. یا یک منبع نور داشته باشی با ده تا آیینه. آن منبع نور ثابت است، ولی وقتی تعداد آیینه ها زیاد شود، شدت نور بالا می رود؛ مثل کاری که ابوعلی سینا انجام داد، با چند شمع و چند آیینه نور لازم برای جراحی را به وجود آورد. پس هر انسانی که به او چیزی داده می شود و به قدرتی می رسد، مثل یک آیینه عمل می کند. وقتی که ندارد مثل جسم سیاه عمل می کند، جسم سیاه نور را جذب می کند و به حرارت تبدیل می کند؛ یعنی در مقابل دانش و علم انسانی که ظرفیت پیدا نکرده است، مثل جسم سیاه عمل می کند، وقتی یک جا از علم حرف می زنند، او داغ می شود، وقتی صحبت علمی می شود، وقتی مفهومی دارد آموخته می شود، وقتی یک هنری دارد شکافته می شود، او جوش می آورد، عصبانی می شود، چون جسم سیاه است وهمه ی نور را تبدیل به حرارت می کند. ولی وقتی ظرف ساخته شد، تبدیل به آیینه می شود، می تواند آن را منعکس کند، دریافت می کند ومنعکسش می کند و نتیجه های خیلی خوبی هم می گیرد.

من 7 سال بین لیسانس و فوق لیسانسم فاصله افتاد، یک بار شرکت کردم قبول شدم، آن موقع ادعایم بالا بود، گفتم من باید تهران قبول شوم ، من که به شهرستان نمی روم، نزدم شهرستان را و قبول هم نشدم. دو سال شرکت کردم و نتیجه نگرفتم، تنبیه شدم. قشنگ فهمیدم به خاطر لگدی که به بخت خودم زدم تنبیه شدم. دیگر هر چه خواندم و تلاش کردم و کلاس کنکور و پول بده و امتحان و ...نشد که نشد.

یعنی اگر به یک کارگر افغانی پول می دادی و می گفتی کنتراتی برو و این تست ها را بزن، رتبه اش خیلی بهتر از من می شد و امکان داشت که قبول شود. چرا؟ مگر نمی گویند تلاش؟ من تلاشم خیلی زیاد بود، من 12 ظهر می رفتم کتابخانه، 12 شب می آمدم خانه و همین طور می خواندم. ولی انگار که من یک پاک کن برداشته بود، و هرچه که بلد بودم را داشتم پاک می کردم. هر دو سه هفته که می گذشت انگار علم من تحلیل می رفت و کمتر می شد. سر امتحان کنکور من خرما برده بود، گردو بردم بودم، ولی بغلی من بیسکوییت داشت، یعنی امکانات من از او هم بهتر هم بود، ولی نتایج خیلی بد شد. علتش چه بود؟

علتش این بود که من که پدرم درآمده بود، برای امتحانات دانشگاه، واقعاً پوستم کنده شد تا لیسانسم را گرفتم، می خواستم خودی نشان دهم، می خواستم به بقیه ثابت کنم که من هیچ چیز کم ندارم، من هم خیلی کارها می توانم انجام دهم، من هم می توانم قبول شوم. می خواستم تو دهنی به یک سری از آدم ها بزنم، پشت آن درس خواندن من کمبودی به نام انتقام بود و من می دیدم که دارم عصبانی می شوم، خشمگین می شوم، درس می خواندم و گیر می کردم، خشم را در خودم می دیدم. اولش حالم خیلی خوب بود، اولش که شروع می کردم یک حس پروانه ای داشتم که دارم دوباره به سمت علم می روم، ولی دو سه ماه که گذشت همین طور مدام حالم بدتر می شد، وضعم خرابتر می شد.

ببیند ذرات ناخالصی مثل مقاوت عمل می کنند، ذرات خالص مثل ترانزیستور عمل می کنند. وقتی که من شروع به یادگیری علم کردم، انگار که خودم را به برق وصل کردم، یعنی انرژی به من داده شد. اما چون در دوراهی های انتخاب انتقام را انتخاب کردم، که به قدرت برسم و رو کم کنم، آن جا که انتقام را انتخاب کردم، آمدم ترانزیستور های آن را از مدار خارج کردم و مقاومت ها را گذاشتم در مدار. بعدش هم وصل کردم به برق.

انرژی وارد شد، ولی تمام انرژی به حرارت تبدیل شد، و من دچار خشم می شدم، دچار حالت خیلی بدی می شدم. البته این را هم بگویم که نتیجه این شد که مدار من سوخت، ولی آن مدار باید می سوخت چون باید همه اش کلا عوض می شد. خیلی اشکال داشت.

می خواهم این را بگویم چرا می گویند انتخاب مهم است؟ چون وقتی انسان بین دو تا چیز خیر و شر انتخاب می کند می گوید که ناخالصی وارد مدار شود یا ذرات خالص وارد مدار شود. شما می توانید با ناخالصی هم پیشرفت کنید به شرطی که به خوبی ها توجه کنید و بعداً سر فرصت این ناخالصی ها را جدا کنید.

و من آن موقع هم از تمام علمم استفاده می کردم که درست جلو بروم، ولی انگار بایستی این اتفاق برای من می افتاد. این گذشت و ما قبول نشدیم و گفتم اشکال من این بود که از پاییز شروع کردم، باید از تابستان شروع می کردم، تابستان شد و من رفتم به همان جایی که ریاضت می کشیدم، رفتم و شروع کردم به درس خواندن. روز اول سه ساعت خواندم، روز دوم هم همین طور. روز سوم رفتم بیسکوییت بخرم از کافه ی آن جا، گفتم بیسکوییت شکلاتی بده، او داد آمدم باز کردم و دیدم بیسکوییت موزی است، برگشتم و بسکوییت را پرت کردم طرف فروشنده و نزدیک بود با او دعوایم شود. و ول کردم و رفتم و در کتابخانه به خودم گفتم جمع کن و برو، تو اگر این جا بمانی یا یکی را می زنی و به زندان می روی، یا یکی می زند و تو را ناقص می کند، جمع کن برو اصلا نمی خواهد درس بخوانی، نخوانی بهتر است. وسیله هایم را جمع کردم و دیگر پایم را به کتابخانه نگذاشتم.

در کنگره باشگاه تیراندازی می رفتم، رفتم و چسبیدم به تیر اندازی و گفتم دنبال موسیقی هم بروم. خلاصه این مسیر ادامه پیدا کرد و من دیگر لای کتاب ها را باز نمی کردم. فقط هر چند سال خاک آن ها را پاک می کردم تا این که 3 سال از این داستان گذشت. تابستان یکی از بچه ها برگشت و از من راهنمایی خواست برای فوق لیسانس، من به خودم گفتم نگاه کن تو را خدا، ما آن موقع داشتیم لیسانس می گرفتیم این ها داشتند در مهد کودک بازی می کردند، الان آمدند لیسانس گرفتند و دارند می روند برای فوق لیسانس، آن وقت من همین طوری مانده ام. اما به خودم گفتم نه این طوری به قضیه نگاه نکن، بیا و درست به او بگو؛ چیز که بلدی را به او بگو، راه های اشتباه را به او بگو که او این راه های اشتباه را نرود و آن جا انتخاب کردم که آن چیزی که دارم و آن خوب است ، آن را بگویم، آن اطلاعات را بدهم.

بعد چند ماه گذشت و آنی به من گفت سنجش تکمیلی کتاب های خوبی دارد، اگر می خواهی آن ها را بگیر و امتحان بده. گفتم باشد می گیرم. اما آن قدر تجربه ی بدی داشتم که اصلا دوست نداشتم دنبال این قضیه بروم؛ بعد از دوسه هفته گفتم من حوصله ی این چیزها را ندارم، به من فشار نیاور. آنی گفت تو بگیر و امتحان نده. رفتم کتاب ها را بخرم گفتند شرط خرید کتاب این است که امتحان دهی. گفتم امتحان کی هست؟ گفتند هفته ی دیگر. خلاصه یک پشتیبان به من دادند و آن پشتیبان گفت تو چون وقتی نداری، همین ها را که بلدی کار کن، امتحان بده و تا آخرین لحظه هم سر جلسه ی امتحان بنشین. رفتم و امتحان دادم و تا آخرین لحظه سر جلسه نشستم.

وقتی که کارنامه را دادند دیدم از بین 600 نفر رتبه ی من 50 شد، و انرژی عجیبی در من ایجاد شد و از همان لحظه شروع کردم جدی درس خواندن برای کنکور. شبانه روز درس می خواندم اما این بار با یک نیروی خاص. بعدش رفتم امتحان دادم، حس بدی هم نداشتم، قبول شدم و معجزات جالبی هم اتفاق افتاد. آن موقع که 6 ماه شب و روز تلاش می کردم و درس می خواندم تلاش هایم جواب نداد، اما این جا یک ماه تلاش من جواب داد و من قبول شدم  و به جواب خوبی رسیدم. حالا این داستان ها به چه دردی می خورد؟

من بیشتر چیزهایی که یاد می گیرم از داستان زندگی خودم است و اعتقادم این است که هر انسانی اگر به جریان روند زندگی خودش خوب نگاه کند می تواند یک حکیم شود!

ولی جالب اینجاست به خاطر احساساتی که آدم دارد مثل کینه و حسادت و این ها همیشه به جریان زندگی دیگران نگاه می کند، همیشه در این فکر است که او چه کار کرد؟ همیشه دیگران را چک می کند، الان کجایی؟ کدام کلاس می روی؟ چند سال است داری درس می خوانی؟ چقدر در روز وقت می گذاری؟ کدام موسسه رفتی؟ کدام لباس را خریدی؟ کدام ماشین را می خواهی بگیری؟ رابطه ات با فلانی به کجا رسید؟ این ها اطلاعات است. نیروهای تاریکی دنبال اطلاعات هستند، وقتی همدیگر را می بینند می گویند چه خبر؟ خبرها چیست؟ فلانی چه کار کرد؟ فلانی شوهرش را چه کار کرد؟

ولی نیروهای مثبت، می گویند حالت چطور است؟ خوشحالی یا غمگینی؟ درد داری یا درد نداری؟ در رنجی یا در آسایشی؟ اگر طرف حالش بد است سعی می کند حال او را خوب کند، به او دلداری بدهد، به او تسکین بدهد. ولی آن هایی که دنبال اطلاعات هستند، خودشان را در مسابقه ای می بینند که یک وقت عقب نیفتند! این که ثبت نام کرد، او هم می رود و همان کلاس ثبت نام می کند؛ او هر قدمی که بر می دارد او هم می خواهد همان قدم را بردارد. نیروهای تاریکی علم را تبدیل به اطلاعات می کنند، یعنی همه چیز می شود اطلاعات و به هیچ دردی هم نمی خورد. اما نیروهای الهی از اطلاعات به علم می رسند؛ یعنی دنبال علم هستند.

حالا اگر انسان بتواند این کار را انجام دهد و جریان ذهنش را متمرکز  خودش کند که در کجای کار قرار دارد و دارد چه کار می کند، می تواند بفهمد که کجای کارش اشکال دارد و می تواند خیلی تغییرات را به وجود بیاورد؛

چون ما خیلی وقت نداریم، وقت انسان خیلی زیاد نیست و اگر بخواهد تمرکز خودش را روی حرکت ها و ریزه کاری های دیگران بگذارد و این مقایسه ها را انجام دهد و دیگران را دائما چک کند اتفاقات بدی می افتد. اولا که وقتش می گذرد، اعصابش دائما خرد می شود، هیچ وقت متوجه نمی شود که واقعا چه چیزی می خواهد و واقعا چه چیزی خوشحالش می کند و واقعا خواست درونی اش چیست؟ چون به آن طرف فکر می کند که همان کاری که او کرده او هم انجام دهد، همان سازی که او می زند را او هم می زند، هیچ وقت نمی فهمد ، هیچ وقت نمی خواهد که گیتار دوست نداشته، هیچ وقت نمی فهمد که دوست داشته بربط بزند، هیچ وقت متوجه نمی شود که فیزیک دوست ندارد، او عاشق شیمی است.

و دور شدن انسان از خواسته هایی که در وجودش است باعث رنج او می شود، باعث اندوه و دلتنگی اش می شود و فکر می کند که دیگران باعث شدند، چون دیگران پیشرفت کردند و او به آن پایه از پیشرفت نرسیده غمگین است.

چون فکر می کند فلانی پیانو خیلی خوب می زند و او پیانو خوب نمی زند، به خاطر این غمگین است و می خواهد بیاید و از او پیشی بگیرد، ولی نمی داند که غمش به خاطر این است که اصلا پیانو نباید می زده، باید تار می زده. متوجه این قضیه نمی شود و عمرش می گذرد و توان و انرژی اش کم می شود و یک زمانی می رسد که می گوید ما جوان بودیم، مشت می زدیم دیوار خراب می شد!!!

آقای مهندس:

برداشت من از مطالب امین این بود که اگر ما بدخواه دیگران باشیم، آن تخریب کاملا آوارش روی سر خود ما می ریزد و حس ما را منفی می کند و ما نمی توانیم حرکت کنیم؛ ولی اگر خیرخواه دیگران باشیم آن خیر دقیقا به ما می رسد. امین بیوگرافی خودش را  مطرح کرد که بگوید تا زمانی که من از موفقیت دیگران رشک می بردم و ناراحت می شدم، در کار خودم موفق نمی شدم، ولی از روزی که چهره ی بازی عوض شد و من اطلاعات دقیق را به آن فرد دادم و از آن به بعد اطلاعات درست را دادم و خوشحالی دیگران برای من خوشحالی شد، آن موقع خداوند به من کمک کرد.

و این همان است که ما می گوییم اگر ما در جهت صراط مستقییم نباشیم، آسفالت خیابان، دیوار، پل ماشین  و همه انگار با ما لجاجت می کنند. اگر یک سنگی از آسمان بیفتد دقیقا روی سر ما می افتد. ولی اگر برویم به طرف صراط مستقیم و خوبی دیگران را بخواهیم برای ما هم خوبی اتفاق می افتد.

نویسنده متن سی دی: همسفر لیلا




طبقه بندی: نوشتار سی دی های جهانبینی،
برچسب ها: متن کامل سی دی احترام؛ کنگره 60؛ درمان اعتیاد،

تاریخ : 1396/12/13 | 10:26 ب.ظ | نویسنده : همسفر لیلا (راهنمای لژیون) | نظرات


  • paper | وب یـــران پـــازل | رپرتاژ آگهی
  • فروش تبلیغ متنی | نوین 2