ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ

حالا دیگر خوب می‌دانم که هرچه مرا را ویران کرده، همان هم موجب بیداری من است.

حالا دیگر می‌دانم که اگر عاشق باشم از هرجایی که زخم خوردم، از همان‌جا دوباره می‌توانم جوانه بزنم...

در ادامه مطلب بخوانید....

به امید خدا راهی شده‌ام...

می‌دانم که باید این راه را بروم، حتی اگر بزرگ‌ترین موانع و گذرگاه‌ها سر راهم باشد، ندایی درون وجودم مرا به رفتن فرامی‌خواند و قلبم مرا راهی می‌کند...

گاهی سرشار از ایمان و یقینم و گاهی خسته و ناتوان...

اما همیشه در حال رفتنم...

مسیرم سرشار از نشانه‌هایی ست که راه را گم نکنم و من سال‌هاست که این نشانه‌ها را مثل ستاره‌ی راهنما بالای سرم حس کرده‌ام و به راهم ادامه داده‌ام.

اما یکی از این نشانه‌ها،  آوای بی‌نظیر کنگره است. آوایی که هر بار با خواندن آن نیروی عجیب‌وغریبی درون خود احساس می‌کنم.

این آوا همیشه به من نیرو و توان مضاعف می‌داد، اما تابه‌حال خوب دقت نکرده بودم که این آوای زیبا چه درس‌های بی‌شماری را درون خود نهفته دارد تا هیچ‌وقت راه را گم نکنم.

در زمان‌های قدیم، اصوات در جنگ‌ها نقش بسیار مهمی را ایفا می‌کردند؛ هنگامی‌که دو لشگر در برابر هم قرار می‌گرفتند، زمانی را برای نواختن آواهای حماسی، کوبیدن بر طبل جنگ و خواندن اشعار حماسی اختصاص می‌دادند و این نشان‌دهنده این بود که صوت و آوا در تقویت روحیه سربازان جنگ نقش بسیار مهمی را ایفا می‌کرد.

من هم به‌عنوان یک هم‌سفر یا یک مسافر، در هر مقطعی که باشم، با جنگ بسیار عظیمی روبرو هستم؛ جنگی حقیقی و سرنوشت‌ساز، نبرد میان حق و باطل.

وقتی در هنگام خواندن آوای کنگره برمی‌خیزم و قرص و محکم می‌ایستم و آنرا می‌خوانم، گویی با زبان بی‌زبانی به لشگر نیروهای بازدارنده و تخریبی، می‌گویم که من دیگر نمی‌خواهم اسیر و دربند تو باشم.

این آوای زیبا را با تمام وجودم، با تمام جانم و با هرچه صدا در وجودم مانده می‌خوانم و خود را آماده‌ی قطع کردن بندهایم با شما می‌کنم.

اگر هر بار راهم را سد کنید، اگر هزار و یک مانع در سر راهم قرار دهید، اگر بارها و بارها زمینم بزنید، اگر مرا خسته و زخمی‌کنید، بازهم برمی‌خیزم و روی پاهای خود می‌ایستم و آن‌قدر به تلاش خود ادامه می‌دهم تا بندهای من با شما قطع شود، تا از پستی برخیزم و بال‌وپر بگیرم و در آسمان رهایی از تمام بندهای اهریمنی به پرواز درآیم.

حتی آرام شدن‌ها و تند شدن‌ها، آهستگی و فراز و فرودهای آوای کنگره هم به من می‌آموزد.

می‌آموزد که مسیر رسیدن به دنیای نور و روشنایی هیچ‌وقت آرام و مستقیم نیست و این راه بسیار پرپیچ‌وخم تر از آنی است که فکرش را می‌کنم.

گاهی حرکت بسیار خوبی دارم، گاهی به اوج می‌روم، این موضوع نباید مرا دچار کبر و منیت و غرور کند، مبادا فکر کنم که این موفقیت کار من بوده و خالق عشق را فراموش کنم.

گاهی پایین می آیم، در مسیرم موانع متعددی به وجود می‌آیند، مبادا امیدم را از دست دهم و فکر کنم که مرد این راه نیستم، اگر مرد راه نبودم، در کنگره چه می‌کردم؟

گاهی سرعتم زیاد است، باید آرام‌تر حرکت کنم، گاهی سرعتم کند است، باید سریع‌تر حرکت کنم، گاهی باید محکم و قوی باشم و گاهی آرام و مهربان پیش بروم.

اما متن آوا:

 

می‌دمد خورشید از عزم و ایمان تو

ایمان تجلی نور خداوند در وجود انسان است، اما این نور به‌اندازه‌ای در وجود من متجلی می‌شود که خودم بخواهم و اجازه دهم؛ پس اصلی‌ترین هدف، ایمان من است.

گاهی روزهایی از راه می‌رسند که ممکن است امیدم را ازدست‌داده باشم و حتی به اندازه ی دانه ی ارزنی امید در وجودم نمانده باشد، این موضوع نباید باعث از بین رفتن ایمان من نسبت به کنگره شود. گاهی از دیگران خطاها و اشتباهاتی می‌بینم و یا حتی ممکن است خودم خطا کنم، اما هیچ‌کدام از این‌ها دلیل بر از دست رفتن ایمان من نیست. پس همیشه و در هر حالی نور ایمانم را روشن نگه می‌دارم، حتی اگر شده به‌اندازه‌ی شعله‌ی کم‌سوی شمع، حتی به اندازه ی یک جرقه ی کوچک...

 

یاد حق در راهت شد نگهبان تو

یاد خداوند و حس و عشق زیبای او، هرلحظه در این مسیر یاری گر من است.

اگر هرلحظه با حس و با عشق خدا جلو بروم، همان نیرو از من نگهبانی خواهد کرد؛ و اگر روزی دیدم که در قدم‌هایی که برمی‌دارم، آسیب می‌بینم و از من محافظت نمی‌شود، اگر حس کردم انرژی نمی‌گیرم و حال دلم خوب نیست، به درون خود نگاه می‌کنم، اشکال را همان‌جا پیدا می‌کنم، سعی می کنم آن را حل کنم و پس از آن دوباره برمی‌گردم و به راهم ادامه می‌دهم...

خالق مهربان همیشه به ما فرصت جبران خطاها و اشتباهاتمان را می‌دهد، به شرطی که واقعاً بخواهیم؛ به‌محض خواستن، آن نیروی نگهبان بازمی‌گردد و دوباره مسئولیت حفاظت از ما را بر عهده خواهد گرفت، هرچند تک‌تک ما همیشه حفاظت می‌شویم، حتی اگر خودمان احساس نکنیم.

 

دیو بد شهر جان را ویرانه کرده بود      جان و تن در چنگ شیطان‌ها بَرده بود

برده بودن در چنگ دیو بد، فقط اسیر شدن در دام اعتیاد نیست؛ این دیو گاهی چنان نرم و خزنده به سراغ من می‌آید که حتی فکرش را هم نمی‌کنم.

اگر اجازه دهم عشقم نسبت به کنگره سرد شود و گرمای خود را از دست دهد یعنی همان دیو بد

اگر عشقم به خدمت ، تبدیل به وظیفه شود، یعنی همان دیو بد!

همین‌ که خدمت کردن را برای درخشیدن و دیده شدن  بخواهم، یعنی همان دیو بد!

وقتی هر روز علم کنگره را مطالعه نکنم و بر آگاهی خودم اضافه نکنم و جستجوگر نباشم، یعنی همان دیو بد!

وقتی‌که دردها و رنج‌های خودم باعث شود که دردها و رنج‌های دیگران را کوچک ببینم و نادیده بگیرم، یعنی همان دیو بد!

بله... گاهی در مسیر نور در حال حرکتم، اما جان و تنم هنوز در چنگ شیطان‌ها بَرده است؛ هنوز اسیرم! اسیر عادت‌ها، روزمرگی‌ها، قیاس‌ها، قضاوت‌ها و تمام این‌ها یعنی اسارت!

 

نور ایمان آمد، خصم دیوان آمد     دیو بد نالان شد، از تن گریزان شد

اما خوشبختانه به‌محض اینکه نور ایمان دوباره شروع به درخشیدن کرد، آن دیو بد از وجودم رخت برمی‌بندد و می‌رود؛ گره‌های درونم آرام‌آرام باز می‌شود؛ گره‌هایی که شاید سالیان سال باید می‌گذشت تا آن‌ها را در وجودم پیدا می‌کردم، این گره‌ها را با کمک و یاری‌رساندن به انسان‌های دیگر پیدا می‌کنم و چه سعادتی بالاتر از این؟

 

شد همه بیداری آن‌همه ویرانی       گل‌باران شد صحرا، کوه و دشت و دریاها

در این دنیا هر چیزی نقطه ضد خود را درون خود می‌پرورد، به همان اندازه که ترسیده‌ام، به همان اندازه هم می‌توانم شجاع باشم.

به همان اندازه که ویران‌شده‌ام، به همان اندازه هم می‌توانم ساخته شوم و به بیداری برسم.

پس از سختی‌ها نمی‌ترسم...

حتی از این‌که چند بار ویرانی را تجربه کرده‌ام نیز نمی‌ترسم...

چون حالا دیگر خوب می‌دانم که هرچه مرا ویران کرده، همان هم موجب بیداری من است.

حالا دیگر می‌دانم که اگر عاشق باشم از هرجایی که زخم خوردم، از همان‌جا دوباره می‌توانم جوانه بزنم...

گاهی اوقات سرشار از آرامشی، اما آرامشت فقط و فقط از سر جهالت است، درست همان موقع که به خودت می‌بالی که از هر خطا و اشتباهی مُبَرایی، همان موقع است که با یک اتفاق  ویران می‌شوی... آن‌چنان ویران که فکر می‌کنی دیگر نمی‌توانی برخیزی؛ اما اگر نترسی و ناامید نشوی، همان ویرانی بیدارت می‌کند و باعث می‌شود این بار قوی‌تر از گذشته به حرکت خود ادامه دهی و محکم‌تر شوی.

انسانی که لب ساحل نشسته از غرق شدن چه می‌داند؟ ارزش زندگی را چه می‌شناسد؟

اما آن‌کسی که غرق‌شده، می‌فهمد که در آن لحظات سخت، هیچ‌چیز به‌جز جرعه‌ای نفس را نمی‌خواهد؛ گاهی باید غرق شوی تا کنگره را، خدمت را، عشق بلاعوض را، مثل «نَفَس» بخواهی.

 

بر پا خیز ای انسان، شهرت گشته ویران، بیرون کن این شیطان

تا انسان پر گیرد، از پستی برخیزد

فردا را روشن کن، گل‌باران میهن کن

اگر شهر وجودت را ویران می‌بینی، اگر می‌بینی هنوز در تاریکی‌ها اسیری، نایست؛ در تاریکی نمان! درست است که آنجا هیچ خورشیدی نیست، اما ذرات کوچک جرقه را دنبال کن، به نشانه‌ها دقت کن و به حرکتت ادامه بده!

در اوج مشکلات و خستگی‌هایت، گرهی از کار یک نفر بازکن تا به چشم ببینی که در اوج ویرانی برخاستن و ایستادن و ادامه دادن به چه معناست...

هر وقت نیرویت کم شد و توانت را از دست دادی و خسته و ناامید شدی، به یک نفر کمک کن؛ آن‌وقت می‌بینی که زندگی در درون تو هم جاری خواهد شد و با نیروی او، در دل تو هم قدرت بی‌نظیری به وجود می‌آید و باز می‌توانی به حرکت خود ادامه دهی.

تنها در این صورت است که می‌توانی شیطان را بیرون کنی؛ در صورت برخاستن، ایستادن و حرکت کردن.

در رکود می‌پوسی، اگر ایستادی سقوط می‌کنی، پس مثل رود جاری باش و هرگز رؤیای رسیدن و ملحق شدن به دریا را از یاد مبر.

تو می‌توانی فردا را روشن کنی....

اگر امشب تاریک است از کجا می‌دانی که خورشید به این زودی‌ها طلوع نخواهد کرد؟

از کجا معلوم تو دلیل این تابش نباشی؟!

همان‌گونه که تو نورت را از وجود خداوند می‌گیری، همان‌طور هم درخشیدن و خورشید شدن تو، به درخشش خداوند کمک می‌کند؛ به شرطی که درخشش ات برای دیده شدن نباشد، بدرخشی که اسیران تاریکی، از نور وجود تو راه را پیدا کنند و بعدازآن تمام تلاشت را به کار ببری که آن‌ها هم شروع به درخشیدن کنند.

و در نهایت حتی اگر بتوانی یک چراغ را در قلب یک انسان خسته از دنیای تاریکی و سیاهی روشن کنی، رسالتت را انجام داده‌ای؛ 

چرا که خداوند عاشق کیفیت کار توست، نه کمیت آن!

این را هرگز فراموش نکن....

نویسنده: هم‌سفر لیلا

تایپ: هم‌سفر مینا


طبقه بندی: عاشقانه هایم، 
برچسب ها: آوای کنگره 60؛ برداشت من از آوای کنگره 60؛ درمان اعتیاد؛ مهندس دژاکام،  
[ 1396/12/17 ] [ 11:05 ب.ظ ] [ همسفر لیلا (راهنمای لژیون) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic