ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ

به نام نامی اولین عاشق که اوست...

روز دوشنبه 95/03/03 لژیون ما در شعبه ی امین گلی خمینی شهر،  با استادی همسفر لیلا و با حضور گرم و صمیمی اعضای لژیون و با دستور جلسه

وادی سوم(باید دانست هیچ موجودی به میزان خود انسان به خویشتن خویش فکر نمی کند)

راس ساعت 17:30برگزار شد.

حالا وقت آن رسیده است!

وقت آن که برخیزی، ذرات جرقه را دنبال کنی و از آن تاریکی بیرون بیایی و در همین بیرون آمدن از تاریکی، بخشی از آن درس هایی که برایت در نظر گرفته شده است را بیاموزی.

اعتیاد یک نوع جهنم است، اما قرار نیست کسی تا ابد در جهنم باقی بماند. اگر کسی هنوز در این جهنم می سوزد، به این دلیل است که آن درس هایی که باید بیاموزد را نیاموخته است.

هنوز نتوانسته نادانی خود را به دانایی تبدیل کند، نتوانسته ترس خود را به شجاعت تبدیل کند، هنوز نتوانسته از قهر به مهر برسد، هنوز نتوانسته کفرش را به ایمان تبدیل کند، نتوانسته از نفرت به عشق برسد؛ وقتی این درس ها را یاد گرفتی، دیگر نیازی نیست در جهنم باقی بمانی.

گزارش کامل در ادامه مطلب...

در ابتدا کنفرانس همسفر فاطمه از سی دی شراره های نور را برگزار کردیم و نکات مهم آن را بررسی کردیم و در ادامه به سراغ وادی سوم رفتیم.

نکات کلیدی مطرح شده توسط همسفر لیلا در لژیون:

وادی سوم، تنها وادی است که در آن از کلمه ی باید استفاده شده است و زمانی که می گوید باید دانست، به این معنی ست که هیچ راه دیگری وجود ندارد و من اگر این موضوع را امروز نفهمم، بالاخره باید یک روز بفهمم.

و آن موضوع چیست؟

این که در این دنیا، هیچ کس به اندازه ی خود من، به فکر من نیست.

چرا؟

به این دلیل که هر انسانی مرکز جهان خودش است. وقتی می گوییم جهان، منظور یک جهان بزرگ و عظیم است که فرماندهی آن در دست خود من است. چون این من هستم که به همه ی ابعاد جهانم آشنا هستم، از تفکرات خود خبر دارم، از صور آشکار و پنهانم، از حال خرابی های خودم، از ویژگی های مثبتم خبر دارم. هر چند با وجود تمام این حرف ها، به بخش بزرگی از افکار و نیات و ابعاد صور پنهانم احاطه ندارم و آن گونه که باید خودم را نمی شناسم، اما به هر حال بهتر و بیشتر از دیگران به ابعاد وجودی خودم آگاهی دارم. پس بهتر از هر کس دیگری می توانم فکر کنم و به خودم کمک کنم.

چرا در این وادی می گوید با نگاه کردن به طبیعت، به ابعاد گسترده ای برسید؟ فکر می کنید نگاه کردن به طبیعت چه ارتباطی با وادی سوم دارد؟

وقتی که به طبیعت نگاه می کنیم می بینیم که هر چیزی به بهترین شکل ممکن، کار خودش را انجام می دهد و هیچ عنصری بار مسئولیت خودش را روی دوش دیگری نمی اندازد.

یک رود جاری، در مسیر خودش، اگر با یک تکه سنگ مواجه شود، نمی ایستند، متوقف نمی شود، نمی گوید یکی بیاید و این سنگ را بردارد تا من راهم را بروم. می داند که تنها خودش است و این سد؛ خودش است و این مانع، پس نهایت تلاشش را برای رد شدن از آن می کند و سرانجام راهی می یابد.

یا یک آهو در طبیعت، هیچ وقت گله و شکایت نمی کند که خدایا چرا شیر و پلنگ را آفریدی، من در مقابل آن ها ضعیفم. آهو می داند که هیچ کس جز خودش، نمی تواند به او کمک کند، پس هر روز صبح که از خواب بر می خیزد، آماده ی دویدن و تلاش برای زندگی خودش است.

البته من این ها را به عنوان مثال می گویم!

وگرنه ما به خوبی می دانیم که تمام موجودات در طبیعت از اختیار برخوردار نیستند و هر کاری که انجام می دهند بر مبنای غریزه است. شاید اگر آن ها هم مثل ما انسان ها از اختیار برخوردار بودند، گاهی اوقات از انجام مسئولیت های خود شانه خالی می کردند!

اما درست است که کارهای آن ها فطری و غریزی است، اما خداوندی که این سیستم را آفریده و اداره می کند، اوست که مسئولیت هر کسی و هر چیزی را در طبیعت مشخص کرده است و مسئولیت هر موجودی را بر عهده ی خودش گذاشته است. پس ما می توانیم با نگاه کردن به طبیعت از تک تک آن ها الگو برداری کنیم. انسان که دیگر شاهکار خلقت است و خداوند برای او بهای زیادی پرداخته است؛ او هم باید بداند که خودش مسئول اعمال و رفتار و زندگی خودش است.

چرا در وادی سوم می گوید انسان اگر خود جستجو نکند، اگر با تمام کاوشگران ماهر نیز همنشین باشد، به موضوع واقعی نمی رسد؟

چون هرگز همنشینی با شاعران، انسان را شاعر نمی کند، همنشینی با دانشمندان انسان را دانشمند نمی کند. البته ما جمله ای در کنگره داریم که می گوید:

(با عقاب ها بپرید که عقاب ها شما را به بلندای آسمان می برند، با مگس ها نپرید که شما را به زباله دانی می برند)

قطعاً همنشین خوب یا بد، روی انسان تاثیر زیادی می گذارد، اما اگر می خواهی به بلندای آسمان ها برسی، باید خودت بال هایت را باز کنی و پرواز کنی. مطمئناً هیچ عقابی تو را روی دوش خود نمی گیرد و بالا نمی برد، و این تو هستی که باید تلاش کنی.

خداوند در یکی از آیات کلام الله می فرماید: (روزی می رسد که هیچ نفسی، بار نفس دیگر را به دوش نمی کشد.) شاید این تمثیلی از روز قیامت باشد، که در آن روز، هیچ نفسی، بار نفس دیگر را بر دوش نمی کشد. اما به نظر من این موضوع در زندگی عادی و روزمره ی ما هم صادق است.

هیچ کس نمی تواند بار انتخاب های من، بار قدم هایی که در مسیر اشتباه بر می دارم، یا حال خرابی هایی که برای خودم به وجود می آورم را به دوش بکشد.

پس نقش دیگران چه می شود؟

ما هرگز منکر کمک و همدری و یاری دیگر انسان ها یا اعضای خانواده ی خود نیستیم، اما نقش اول مسئولیت ها و وظیفه ی حل آن ها بر عهده ی ماست.

چرا؟

چون ما به این حیات آمده ایم تا روش حل مسائل و مشکلات را بیاموزیم. یکی از روانشناسان جمله ی زیبایی دارد که می گوید:

"هر وقت به دنبال یک زندگی بی دردسر بودی، برو در بیابان و یک چاله بکن، به اندازه ی 2متر در 1 متر و بخواب داخل آن و بگو رویت خاک بریزند. آن موقع است که دیگر مسئله ای نداری. اما این را بدان که تا وقتی که زنده ای، مسئله خواهی داشت. چون ارزش زندگی به این است که مسائلت را حل کنی و لذتت از "حل مسائل" باشد نه از "بی مسئلگی"

آقای مهندس در سی دی تقدیر الهی می فرمایند که هر کسی تقدیر خودش را خودش می نویسد. یعنی من امروز با کارهایی که انجام می دهم، تقدیر فردای خودم را می نویسم. اگر امروز در مورد یک نفر قضاوت کنم، این مجوز را صادر می کنم که فردا و فرداهای دیگر در مورد من قضاوت شود، اگر امروز به کسی بدی می کنم، این مجوز را صادر می کنم که فردا به من بدی شود. یکی از قوانینی که در این دنیا وجود دارد، قانون کاشت و برداشت است.

یعنی من هر چه بکارم، همان را برداشت می کنم.

من اگر در زمینی که دارم یک گیاه تلخ و زهرآگین بکارم، نباید توقع داشته باشم که رطب شیرین برداشت کنم و اگر امروز در زندگی با مسائلی روبرو هستم، شاید یکی از دلایلش کارهایی باشد که در گذشته انجام دادم و امروز اثر آن به من رسیده است.

حالا این سوال پیش می آید که چه باید کرد؟ آیا باید بگوییم خود کرده را تدبیر نیست، یا بگوییم خود کرده را تدبیر هست؟ بعضی از ضرب المثل ها از ریشه غلط است و ما نادانسته بدون این که معنای درست آن ها را متوجه شویم، از آن ها استفاده می کنیم.

یعنی چه خود کرده را تدبیر نیست!؟ مگر چنین چیزی می شود؟ اکثر مسائل و مشکلاتی که ما در زندگی داریم، خود کرده است؛ آیا برای هیچ کدامشان تدبیری نیست؟ پس اگر این گونه است اینجا و روی زمین چه می کنیم؟ ما یاد گرفته ایم که باید آن قدر زمین بخوریم تا برخاستن را بیاموزیم و در همان دوران کودکی، مرتب زمین خوردن ما تقصیر کسی نیست و تدبیر دارد و تدبیرش هم برخاستن از زمین است. پس خود کرده را تدبیر هست و تدبیر آن هم دست ماست.

مسائل و مشکلاتی که ما در زندگی داریم، به دو دسته تقسیم می شوند:

1: مسائل و مشکلاتی که خودمان با دست خودمان آن ها را به وجود آورده ایم.

2: مسائل و مشکلاتی که ما هیچ نقشی در به وجود آمدن آن ها نداشتیم.

اکثر مسائل به وجود آمده در زندگی را خود ما به وجود آورده ایم، اما دسته ای از مشکلات هم هستند که ما در به وجود آمدن آن ها نقشی نداشته ایم. هر چند من معتقدم آن مسائل و مشکلاتی که فکر می کنم دست من نیست، آن ها هم دست خودم بوده است، آن هم به دلیل پیشینه ای که در حیات های قبلی ام داشته ام.

چون زندگی ما، فقط همین بُعدی که می بینیم نیست. ما یک مسیر بسیار طولانی را طی کرده ایم تا به اینجا و در قالب انسان رسیده ایم  و شاید بخشی از مشکلاتی که داریم و فکر می کنیم خودمان در به وجود آمدن آن ها نقشی نداشته ایم، به علت آن پیشینه باشد.

فرض کنید قبل از آمدن به زمین و انتخاب زندگی در قالب یک انسان، به شما گفته اند در طول این عمری که به تو داده شده است، باید یک سری درس هایی را یاد بگیری، اما این را بدان که دنیایی که وارد آن می شوی، دنیای اضداد است. یعنی هر چه را بخواهی تجربه کنی، باید از مسیر ضد آن بگذری تا به آن برسی.

این سفر سفری ست از ظلمت به نور، از نادانی به دانایی، از ترس به شجاعت، از قهر به مهر، از کفر به ایمان و در نهایت از نفرت به طرف عشق.

اگر می خواهی به دانایی برسی باید از نادانی بگذری، یعنی چه؟

یعنی باید در یک مقطع از زندگی در نادانی به سر ببری، از روی نادانی یک سری مشکلات برای خودت به وجود آوری، بعد آرام آرام شروع به حل آن ها کنی تا به دانایی برسی.

اگر می خواهی به شجاعت برسی، باید از ترس بگذری، یعنی چه؟

یعنی باید در زندگی با یک سری از درس ها روبرو شوی، در دل آن ترس ها بروی، با آن ها مقابله کنی تا به شجاعت و شهامت برسی.

اگر می خواهی به عشق برسی، باید از نفرت بگذری یعنی چه؟

یعنی باید یک سری از آدم ها سر راه تو قرار بگیرند، به تو ضربه بزننند، اذیتت کنند و تو ممکن است در مقاطعی از زندگی خود، دچار نفرت شوی، تا آرام آرام یاد بگیری به آن آدم ها عشق بورزی و این گونه به عشق حقیقی برسی.

حالا فرض کنید به شما گفته اند، در مسیر زندگی باید این درس های را یاد بگیری و بدین منظور همراه و همسفر شما، در یک تاریکی بزرگ به نام اعتیاد غرق می شود و شما هم با او وارد تاریکی می شوی و باید از آن تاریکی راهی به سوی نور بیابی و در همین وارد شدن و خارج شدن از تاریکی، تو آن درس هایی که برایت در نظر گرفته اند را یاد می گیری.

انتخاب های دیگری هم ممکن است برای شما در نظر بگیرند، اما هیچ کدام به اندازه ی گزینه ی اول، نمی توانند آن درس ها را با کیفیت لازم به شما آموزش دهند و شما همین زندگی سخت را انتخاب کرده اید.

زمانی که انتخاب کردی، نمی توانی آن را عوض کنی و گزینه ای به اسم غلط کردم و پشیمانم هم وجود ندارد! خلاصه بعد از این انتخاب به زمین می آیی و همه چیز خوب است، بعد با یک نفر ازدواج کنی و بعد از گذشت مدتی متوجه می شوی که او اعتیاد دارد و غرق در این اعتیاد می شود و تو و فرزندان و و هر چه که به شما تعلق دارد را با خود به پائین می کشاند.

حالا وقت آن رسیده است!

وقت آن که برخیزی، ذرات جرقه را دنبال کنی و از آن تاریکی بیرون بیایی و در همین بیرون آمدن از تاریکی، بخشی از آن درس هایی که برایت در نظر گرفته شده است را بیاموزی.

اعتیاد یک نوع جهنم است، اما قرار نیست کسی تا ابد در جهنم باقی بماند. اگر کسی هنوز در این جهنم می سوزد، به این دلیل است که آن درس هایی که باید بیاموزد را  نیاموخته است.

هنوز نتوانسته نادانی خود را به دانایی تبدیل کند، نتوانسته ترس خود را به شجاعت تبدیل کند، هنوز نتوانسته از قهر به مهر برسد، هنوز نتوانسته کفرش را به ایمان تبدیل کند، نتوانسته از نفرت به عشق برسد؛ وقتی این درس ها را یاد گرفتی، دیگر نیازی نیست در جهنم باقی بمانی.

پس در مرحله ی اول باید در پی کسب این آموزش ها باشی و در مرحله ی دوم به خدا بسپاری و منتظر اذن و اجازه ی خدا باشی تا اجازه ی خروج از تاریکی ها را صادر کند.

بعضی همان اول کار می گویند باید اذن خدا برسد و بدون هیچ تلاشی منتظر اذن او می مانند! سعی، تلاش، صبر، استقامت، امیدواری، ایمان و سپس اذن خدا.

برای حل مشکلات و مسائل خود باید 2 چیز را به خوبی بشناسیم:

1: نیروهای خودمان.

2: نیروهای بازدارنده و تخریبی.

چرا باید این دو نیرو را بشناسیم؟ چون وقتی که انسان می خواهد در یک مبارزه یا یک مسابقه شرکت کند، هم باید توانایی های خودش را بشناسد و هم توانایی های حریف مقابل را. من اگر نیروهای خودم را نشناسم و نیروهای حریف مقابلم را نشناسم، از پیش مبارزه را باخته ام. شیطان و نیروهای منفی، دشمن قسم خورده ی ما هستند و اگر آن ها را نشناسیم هرگز نمی توانیم بر آن ها پیروز شویم.

در وادی می گوید که شیطان به زیباترین شکل ممکن وارد افکار و اندیشه ی انسان می شود. آقای مهندس در سی دی وادی سوم، می فرمایند که شیطان بسیار زیباست، زیبایی اش بی نهایت است، اگر زیبا نبود هیچ کس به سمت او نمی رفت. و چون خودش زیباست، دام هایی که سرراه انسان می گذارد هم بسیار زیبا و جذاب هستند. اعتیاد اگر جذاب نبود، هیچ کس مصرف کننده نمی شد.

شیطان به زیباترین شکل ممکن وارد می شود تا گوهر جان انسان را شکار کند.

گوهر جان چیست؟ هر چه که متعلق به انسان است و جزو ارزش های او محسوب می شود. مثل شخصیت، انسانیت، عشق، مهربانی، تعهد، صداقت و... و هدف شیطان ربودن این گوهر است.

برای هفته ی آینده بگردید و ببینید که از وقتی که قدم به کنگره گذاشتید، یا از وقتی که وارد وادی اعتیاد شدید چه نیروهایی را درون خود کشف کردید که تا قبل از آن  از وجود آن اطلاع نداشتید.

وادی سوم همچنان ادامه دارد...

بعد از آن لژیون با دعای همسفران به کار خود پایان داد.

دستور جلسه ی هفته ی آینده:  CDنقض فرمان

نویسنده: همسفر لیلا




طبقه بندی: گزارشات لژیون، 
[ 1395/03/11 ] [ 10:27 ق.ظ ] [ همسفر لیلا (راهنمای لژیون) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic