ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ


چقدر زیبا بود آن لحظه که تو در هنگام  سفر احساس کردی که یک چیزی کم بود و آن چیزی نبود جز یک همسفر که همیشه ایستادن کنار تو را دوست داشت!

بعد از آن روز بود که مرا هم مانندخودت با کنگره آشنا نمودی. با تو به کنگره آمدم و دیدم در اینجا به مصرف کنندگان مواد مخدر «مسافر» می گویند و این مسافر برای طی کردن سفر خود به همسفری عاشق نیازمند است.

در ادامه مطلب بخوانید....
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من ایستادن کنارتو را دوست دارم، چون تو زمین خوردن را تجربه کرده ای.

به گذشته نگاه می کنم، زمانی تصور می کردم که دیگر هیچ امیدی به زندگی نیست.
چقدر اعتیاد بی رحم است و چه بلایی بر سر زندگی ها می آورد.
اعتیاد می خواست ما را از هم جدا کند، هیچ نوری بر ما نمی تابید، سرنوشت با ما نا مهربان شده بود و جرم من تنها عاشقی بود!

روزگار با ما سر ناسازگاری داشت، روزگار خود را برضد ما آماده کرده بود؛ لحظه ها بسیار سریع می گذشت. انتظار معنایی نداشت.

تنها خدا می دانست در قلب ما چه می گذرد.
صدای ما را کسی نمی شنید. درد دل ما را کسی نمی فهمید. راز قلب ما را کسی نمی دانست.
انگار باید رفت از اینجا! باید سوخت در این راه!

اما  با این همه نا ملایمت زندگی، من همیشه ایستادن در کنار تو را دوست داشتم؛ چون تو بارها زمین خوردن را تجربه کرده بودی و سخت ایستاده بودی.

یادت می آید قول داده بودیم هرگز از هم دور نشویم؟ اما اعتیاد آمد و همه چیز را به هم ریخت!
اعتیاد چگونه توانست جانم، عمرم، عشقم  و زندگی ام را از من بگیرد و بی پناه رهایم کند؟
اما با این حال من ایستادن کنار تو دوست داشتم!

وقتی قطره قطره اشک هایم روی گونه هایم می ریخت، وقتی می خواستم بخندم اما اشک ها امانم را بریده بود، وقتی می خواستم گریه کنم اما غرور این اجازه را به من نمی داد، تازه آن وقت بود که فهمیدم این بغضِ در گلو در حال نابود کردن من است.

همان روزها بود که معجزه ای به نام کنگره 60 سر راهت قرار گرفت.
تو به آن معجزه ایمان آورده بودی، اما مرا در کویر زندگی رها کرده بودی و خودت می رفتی تا سفر را به پایان برسانی.

و چقدر زیبا بود آن لحظه که تو در هنگام  سفر احساس کردی که یک چیزی کم بود و آن چیزی نبود جز یک همسفر که همیشه ایستادن کنار تو را دوست داشت!
بعد از آن روز بود که مرا هم مانند خودت با کنگره آشنا نمودی. با تو به کنگره آمدم و دیدم در اینجا به مصرف کنندگان مواد مخدر «مسافر» می گویند و این مسافر برای طی کردن سفر خود به همسفری عاشق نیازمند است.

دیدم بزرگ مردی به نام آقای مهندس حسین دژاکام بنیان کنگره را برعهده دارد و با قانون های مهم و تاثیرگذار، مسافران و همسفران را راهنمایی می کند.
مسافران و همسفران کنگره برای رسیدن به نتیجه ی مطلوب باید برای خودشان راهنمایی برگزینند و آموزش های کنگره را با یاری راهنمای خودشان بیاموزند و به عمل تبدیل کنند و با یاری راهنما برای طی کردن هر چه بهتر این سفر به آرامش برسند و دوستی و محبت بین آن ها حاکم شود.

راهنمایان نیز مشکلاتی که مسافران و همسفران در زندگی داشته اند را تجربه نموده اند و به خوبی آن ها را درک می کنند.

پس از آن بود که تمام جلسات را با دل و جان آمدم.

از همان ابتدا دلم می‌خواست راجع به همه‌چیز بدانم. دلیل پوشش سفید اعضای کنگره، شمع روشن کردن تا چیزهای مهم دیگر.

حالا نزدیک به یک ماه از رهایی ما گذشته و چه احساس خوبی دارم.

انگار سال‌ها هست که آزادم!

احساس نشاط و جوانی می‌کنم، احساس تولد دوباره، احساس خوشبختی.
و چه حس قشنگی ست...
برای همین دلم می‌خواهد همه خوشحال باشند، دلم می‌خواهد این شادی را با همه تقسیم کنم، بخصوص با سفر اولی‌ها.
خوشحالم که ماندم...
خوشحالم که خداوند به من صبر داد...
خوشحالم که همسفرِ مسافرم شدم و او را تنها نگذاشتم...
خیلی خوشحالم که سرانجام متوجه شدم این سفر را به خاطر خودم آمدم و به خاطر خودم باید ادامه دهم.

آرزو دارم چنین حس قشنگی را همه تجربه کنند و تمام کسانی که به کنگره 60 می‌آیند به درمان برسند.

که من مطمئنم می‌رسند. شاید، نه خیلی زود! ولی من می دانم که می‌رسند.

با تشکر از بنیان‌ کنگره 60 و خانواده محترمشان

نویسنده: همسفر شهلا



طبقه بندی: دل نوشته، 
[ 1397/06/1 ] [ 11:49 ق.ظ ] [ همسفر شهلا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic