ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ
      به نام خالق عشق

لژیون "تو فقط لیلی باش" روز دوشنبه 97/10/24 با حضور جمعی از همسفران و استادی همسفر لیلا، دبیری همسفر مینا و دستور جلسه ادامه " مبحث تکمیلی وادی چهاردهم، شفای زخم ها" راس ساعت 16:30 آغاز به کار نمود .


 انسان آگاه و دانا  هر چه که زخم می خورد پخته تر به زندگی بر می گردد   و  می تواند دوباره عاشق شود، به دیگران مهر بورزد و آنها را دوست داشته باشد و این از نشانه های انسان خردمند است. ولی انسانی که آگاهی ندارد همچنان این ترس در وجودش است و نمی تواند به دیگران اعتماد کند...

 در ادامه مطلب بخوانید.....

در ابتدا  خانم لیلا عزیز ضمن خوش آمد گویی به اعضای لژیون، فرمودند: امیدوارم حالتان خوب باشد و شاد و سلامت باشید. ابتدا چند نکته را تذکر می دهم و بعد سراغ دستورجلسه لژیون می روم.
اول در مورد جایگاه ها، کسی که شال دارد باید به شال او احترام بگذارید نه به خود شخص .  مثلا به شخص من  لیلا احترام نمی گذارید بلکه به شال من احترام گڌاشته می شود. همین طور مرزبان ها و اسیستانت. شما باید به شال راهنماها و مرزبانها احترام بگذارید. یعنی شما به جایگاهشان احترام می گذارید حالا طرف مقابل تان هر کسی که می خواهد باشد هر اخلاق و رفتاری که می خواهد داشته باشد. 
نکته مهم این که، شعبه ی ما شدیدا به کمک راهنما احتیاج دارد و ما می خواهیم نیروها از خود شعبه باشند.  بنابر این از سفر دومی ها خواهش می کنم برای بدست آوردن شال کمک راهنمایی تلاش کنند. من تا آنجا که بتوانم سی دی ها را در لژیون کار می کنم ولی نمی توانم همه منابع را برای شما کار کنم این همه کتاب و سی دی هست. پس به امید من راهنما نباشید و خودتان شروع کنید به گوش دادن و خواندن و آماده باشید برای این آزمون بزرگ. 
هر کسی که نخواهد به این نقطه برسد و خدمت گذار نباشد، می تواند جایگاهش را به کسی که نیاز دارد بدهد. من الان حدود هفت هشت ماه هست که لژیونم بسته است با اینکه سه چهار نفر حذف شدند ولی به میزانی نرسیده  که بتوانم رهجو بگیرم چون رهجوی جدید خون تازه ای است در رگ های لژیون، انرژی می دهد انگیزه می دهد ، امید می دهد. ولی وقتی رهجو نمی آید لژیون یک حالت رکود پیدا می کند برای همین شما که یک صندلی را اشغال کردید  اگر  می خواهید کمک های آقای مهندس را جبران کنید حداقل تلاش تان را بکنید برای رسیدن به  جایگاه کمک راهنمایی.

اگر کسی سوالی یا صحبتی دارد بفرماید تا دستور جلسه را شروع کنیم.

همسفر زیبا : در مورد کار مسافرم که می خواست شغلش را عوض کند می خواستم بگوییم، من تمنای دلم این بود که کاری پیدا کند که به کنگره آمدنش لطمه ای وارد نکند خدا را شکر قرار شد مسافرم کار تازه ای پیدا کرد.

همسفر لیلا: تشکر می کنم از زیبای عزیز . موضویی که زیبا مطرح کرد و دوست داشتم در موردش بگویم این است که در مورد پول و ثروت باورهای ما خیلی مهم است. یعنی شما اگر باور خودتان را تغییر ندهیدهیچ اتفاقی برای شما نمی افتد. 
من یک کاری داشتم و فکر می کردم اگر کارم را عوض کنم مشکلات مالی من برطرف  می شود، کارم را عوض کردم یک کاری پیدا کردم که درآمد آن چند برابر کار قبلی بود، ولی هنوز مشکلات مالی من همان ها بود و  اصلا کم نشده بود. 

پیش خودم فکر کردم چقدر باورهای ذهنی ما روی این موضوع اثر دارد. وقتی تو باورت، باور فقر باشد و بگویی بخاطر درآمد کم مشکل دارم، بالاترین درآمدها را هم داشته باشی همان مشکلات هستند. ولی به محض اینکه بیایی ارتعاشات خود را تغییر بدهی یعنی بیایی امواجی که از خودت ساطع می کنی مثلا در حد ۳ است یک قدم بیشتر کنی و  به ۴ برسانی، اتفاقات خوبی در زندگی برایت رخ می دهد. حالا حتما لازم نیست بر روی ۱۰۰ یا۲۰۰ برسید همین که یک قدم بردارید این برکت و فراوانی به زندگیت وارد می شود.

در مورد مسائل دیگر هم همین طور است. من این را امتحان کرده ام روز پنج شنبه که برای جشن همسفر نگهبان جلسه بودم صبح که می خواستم به شعبه سهروردی بروم یک سرمای خیلی شدیدی خوردم تب و لرز و عطسه و سرفه شدید داشتم. گفتم من چگونه  برای نگهبانی  بروم؟ اما فقط با تلقین حالم را خوب کردم . یعنی نشستم مدام نوشتم من حالم خوب است من هر لحظه بهتر و بهتر  می شوم و عصر دیگر خبری از سرماخوردگی نبود .

با خودم گفتم چقدر ذهن آدم قدرت دارد که می تواند یک بیماری را درمان کند . پس منی که این قدر قدرت دارم بیماری را از خود دور کنم مسلما قدرت بیشتری دارم که فراوانی را وارد زندگی ام کنم. وقتی که من ارتعاش و امواجی که دارم می فرستم نداری و نداشتن باشد  مطمئنا بی کاری را جذب می کنم مطمئنا آدم هایی را جذب می کنم که مانند خودم هستند.
زیبای عزیز من فکر می کنم کاری که مسافرت پیدا کرده  به خاطر این است که شما چند قدم آمدید بالاتر و باورهایتان را تغییر دادید.

اما دستور جلسه:

 دستور جلسه هفته قبل در مورد شفای زخم ها بود. من یک سری توضیحاتی برایتان دادم و گفتم که زخم های ما دو دسته هستند . 1- زخم هایی که از دیگران می خوریم. 2- زخم هایی که از خودمان می خوریم. چون بلد نیستیم آنها را درمان کنیم وکسی هم تا به حال به ما یاد نداده ، این زخم ها همین طور درمان نشده  در وجود ما باقی مانده و هر رفتاری که داریم بر مبنای همین زخم ها است.
 مثلا اگر من حقارت کشیده باشم، شروع می کنم دیگران را تحقیر کردن. هر اتفاقی یا هر ضربه ای که به من زده شده به صورت ناخوداگاه شروع می کنم آنها را به دیگران زدن.  
یک سری رفتارهایی می کنیم که بعد می بینیم دست خودمان نیست  و بعد با خود می گوییم چرا من این کار را کردم؟ چرا این حرف را زدم؟ چرا این رفتار را کردم؟ و احساس می کنی این رفتار دست خودت نیست چرا؟

چون کنترلش دست آن زخم هایی است که در وجود تو است. دیگر اینکه گفتم یک سری از آدم ها هستند که به زخم هایشان افتخار می کنند و چون این زخم ها آنقدر ادامه پیدا کرده و راه حلی برایشان پیدا نکرده اند، اینها در وجودشان مانده و باعث شده که به آن افتخار کنند. یعنی می گوید من بزرگترین مشکل دنیا را دارم ، من بزرگترین مشکل زندگیم را دارم کسی هم نمی تواند حلش کند. ولی من دارم تحملش می کنم. همین که می گویم من دارم تحملش می کنم به من یک اعتماد به نفس کاذب می دهد. دو نفر هم  می آیند می گویند تو چقدر خوبی ، چقدر قوی هستی و شیر زن هستی. این باعث می شود که این زخم تقویت شود و من دنبال درمان آن نروم . 

بزرگترین زخم ها را ما می خوریم برای اینکه از خواب بیدار شویم و بفهمیم کجای زندگی هستیم. در زندگی انسان ها یک سری اتفاقاتی می افتد که آنها از خواب بیدار شوند و به ارتقاء برسند و رشد کنند.  اگر ما حالمان خوب نیست یعنی یک زخمی داریم .

یعنی این نشانه است. من به کنگره می آیم و می روم، ولی با وجود راهنما باز هم حالم خوب نیست. این بزرگترین نعمتی است که ما در کنگره راهنما داریم. چقدر خوب است که یک نفر بنشیند حرف بزند و ما از او یاد بگیریم و این نعمتی است که ما کنگره ای ها فقط داریم. افراد بیرون از کنگره ممکن است مشاور یا درمانگر داشته باشند ولی اینکه دور هم بنشینیم و راهنما به حرف هایمان گوش کند و آنقدر نگرانمان باشد جایی دیگر دیده نشده در واقع من ندیده ام. 

حالا من راهنما دارم ، دانش به من داده شده ، این همه منابع آموزشی در کنگره هست ولی باز حالم خوب نیست . این را باید بررسی کنید هر لحظه باید هوشیار باشید شما نباید بگذارید خوابتان ببرد.
 
من در خانه مداوم  فکر می کنم و می نویسم کجای کارم ایراد دارد ؟ یک به یک اینها را بررسی می کنم و بعد سعی می کنم آنها را درست کنم.  شما هم همین کار را بکنید. اگر هنوز حالتان خوب نیست و حرکت نمی کنید، رشد نمی کنید، به آن بالندگی نمی رسید باید بگردید و آن ایرادها را در خودتان پیدا کنید.  یکی از دلایلش ممکن است همین زخم ها باشد. 

حالا فکر کنید که ما پیدا کردیم چه زخم هایی در درونمان داریم برای شفای آنها چه کاری باید انجام داد؟ 

من چند نکته را برایتان می گویم. 

زخم های خود را انکار نکنیم. یعنی  بپذیریم که من زخم دارم، بپذیرم که حالم خوب نیست، بپذیرم که من مشکل دارم خیلی از آدم ها هستند که همچنان می خواهند خودشان را خوب جلوه بدهند. یعنی خیلی از مواقع خوب است که پیش یک نفر مثل راهنما برویم  و بگوییم که حالم خوب نیست، من اینجای کارم اشکال دارد. 

مثلا  یک مشکلی برای یکی از بچه های لژیون پیش آمده بود، چند روز بود در فکر بودم مدام می گفتم خدایا چه کنم، چه نکنم. هر چه فکر می کردم به جایی نمی رسیدم. امروز با خانم ریحانه مشورت کردم با یک جمله توانستند کل آن مشکل که چند هفته بود ذهن من را مشغول کرده بود را حل کنند. حالم خوب شد و آرام شدم، یک باری از روی دوشم برداشته شد. 

یک موقع ما در زندگیمان همین گونه عمل می کنیم و می گذاریم این زخم ها  زیاد شوند، بزرگ  شوند ولی باز انکارش می کنیم می گوییم نه من حالم خوب است من دارم به کنگره می روم من دارم جهان بینی یاد می گیرم، در صورتیکه می دانیم حالمان خوب نیست.

نکته ی بعدی نوشتن زخم هاست، نوشتن بسیار تأثیر گذار است. از شما می خواهم بنویسید و پیدا کنید که کجا ضربه خورده اید.
آدم های زیادی در  زندگی به شما ضربه های مختلف زده اند، بنویسید و اگر دوست ندارید کسی آن ها را بخواند، بسوزانید یا دور بریزید. آنها را یادداشت کنید تا از ذهنتان روی کاغذ بیاید  زیرا نوشتن خیلی معجزه بخش است، چون خداوند به قلم قسم خورده است یک معجزه عجیب و غریبی دارد. برای یادداشت کردنش نیاز به یک وقت دوساعته دارید با خودتان خلوت کنید و تمرکز کنید . 

من خودم همیشه همین طور بوده ام یعنی‌ در طول روز ممکن بود چندین ساعت برای خودم وقت بگذارم و آن وقتی که برای خودم می گذاشتم آنقدر خوب و تأثیرگذار بود و گره های من را باز می کرد که نهایت نداشت و یک مدتی که بدلیل مشغله زیاد، وقتی برای خلوت با خود نداشته ام احساس خلع می کنم. احساس می کنم یک چیزی گم کرده ام. 

چون ما در درونمان یک روحی زندگی می کند که این روح از طرف خداوند است. یعنی جواب تمام سؤالها را می داند، تمام مسیر زندگی ما را بلد است. پس بهترین راه را می تواند به ما نشان دهد چون بخشی از وجود خداوند است.

تفاوت انسان با حیوان چیست؟ یک اختیار و دیگری  روح است. یعنی حیوانات و جمادات اختیار ندارند، روح هم ندارند ولی نفس را در وجودشان دارند اما روح را فقط انسان دارد. 

روح انسان را به خداوند اتصال می دهد و از وجود خود خداوند است. وقتی که می گوییم با خودتان خلوت کنید شما در آن دو ساعت با روحتان خلوت می کنید با روحی که جواب تمام سؤالها را دارد. 

مثلا من یک موقع هایی با خودم خلوت می کنم و می گویم لیلا اینجا را چه کار کنم بعد یک دفعه یک راه حلی به ذهنم می رسد که قبل از آن نمی دانستم.

همسفر فاطمه ع : من وقتی که می خواهم وقت برای خودم بگذارم خواب به سراغم می آید. چرا؟

همسفر لیلا: چون عادت نکرده ای. ذهن انسان در مقابل تغییرات خیلی مقاومت می کند. مثلا یک موقع می خواهی رژیم بگیری، آنقدر غذاهای خوشمزه سر راه تو قرار می گیرد  که انگار دنیا  نمی خواهد تو رژیم بگیری یا مثلا می روی رانندگی یاد بگیرید کلی مشکل برایت بوجود می آید . به خاطر اینکه ذهن ما همیشه ساحل امن را دوست دارد و این امنیت و آرامش نمی خواهد ڌهن تغییری بکند. برای همین کوچک ترین تغییری که می خواهم در زندگیم ایجاد کنم‌ با مقاومت روبرو می شوم. 
پس چاره ی کار این است که یک مدت  به هر سختی که هست ادامه دهی. وقتی که خوابت می گیرد حتی اگر بتوانی یک ربع هم خودت را بیدار نگه داری خیلی خوب است و به مرور زمان وقتی که می بیند تو جدی هستی آن مقاومت از بین می رود.

 نکته دیگر حس و حال است .

برای درمان زخم ها  حس و  حال مثل یک آلارم و یک هشدار عمل می کند. یعنی اینکه وقتی حالتان بد است مدام از خودتان بپرسید چه چیزی حال من را بد کرده است . بچه ها از حال بد خودتان به راحتی نگذرید، این حال بد ما نعمت است. چرا؟ 

چون دارد یک چیزهایی را به من نشان می دهد که قبلا نمی دانستم. به من می گوید لیلا تو حالت بد است، تو به هم ریخته ای .یک جایی هست که تو خرابش کرده ای و  درستش نکرده ای. بگرد و آن را پیدا کن. 

آقای مهندس در یکی از سی دی ها می گفتند بروید بگردید آن آجر خراب را پیدا کنید. این دیواری که ساختید را خراب کنید تا برسید به آن آجر خراب. 
من بعضی وقتها می روم به عقب تا بفهمم چه چیزی حالم را بد کرده است. شما هم  از خودتان مدام بپرسید، بپرسید تا به آن چیزی که می خواهید، برسید.
پس حس و حال ما مانند یک دستگاه گنج یاب، وقتی به فلز یا طلا  نزدیک می شود صدای آن زیادتر می شود. ما هرچه حالمان بدتر می شود  یعنی اینکه به آن زخم  نزدیکتر می شویم .

مثلا من مادر شوهرم را می بینم حالم بد می شود. یک چیزی درون من به هم می ریزد . نگاه کنید ببینید چرا به هم ریختید؟ ریشه اش در کجاست . پیداش کنید به آن نزدیک شوید که این نزدیکی آرام آرام  شما را به عمیق ترین بخش های وجودتان می رساند. به آن نزدیک شوید و آن را آرام آرام حلش کنید . 

با وجود رعایت نکات، باز هم  یک سری از زخم ها هستند که حل نشده باقی می مانند یعنی شما هرچقدر هم که زور بزنید ممکن است آنها را پیدا نکنید، چون آنقدر عمیق شده و رفته در وجود ما که راه حلی برایشان نمی توانیم پیدا کنیم .اصلا خودش راهم نمی توانیم پیدا کنیم توی تاریکی های وجودمان است.  برای آنها اصلا زور نزنید. هیچ اشکالی ندارد، خود روحتان که می بیند دارید به آن توجه می کنید نشانه هایش را برایتان می آورد. 

ما برای درمان زخم هایمان نیاز داریم که به آنها نور بتابد. نور آگاهی و دانش یعنی من هرچه کتاب بخوانم و آموزش های کنگره را یاد بگیرم زخم های من درمان می شود. حالا یک سری حس ها هست که مانع تابیدن نور به زخم ها می شود. مثلا اگر من یک کار اشتباه در زندگی ام  کردم، یک خطایی انجام دادم‌ بعد مرتب خودم را سرزنش کنم.
تازمانی که من خودم را سرزنش می کنم این سرزنش ها روی زخم ها یک سایه ایجاد می کند و آن را در تاریکی نگه می دارد و نمی گذارد من از آن خارج بشوم. پس امواج خیلی خیلی اثر دارند . وقتی که من کینه و نفرت دارم و به آنها فکر می کنم، زخم من درمان نمی شود. یعنی من نمی توانم بگویم من حالم بد است از فلانی زخم خورده ام، می خواهم درمان شوم ولی وقتی آن طرف را می بینم همچنان آن حس کینه و نفرت در وجود من باشد.

 اولین قدم برای درمان زخم ها تغییر حسمان است. 

برای شفای زخم هایی که دیگران به ما زده اند چه راه حلی هست؟ تنها راه حل، بخشش است. 

خانم شانی دژاکام حرف خیلی قشنگی زده اند. گفتند  زمانی که حالت خوب نیست و  زمین خورده ای تا  بلند نشوی نمی توانی ببخشی. یعنی تو آمدی من را هل  دادی  زمین خورده ام بدنم زخمی شده، تا زمانی که خوب نشدم نمی توانم تو را ببخشم. بخشش زمانی اتفاق می افتد که من بتوانم به خودم کمک کنم از زمین بلند شوم و دوباره آن نیرو را بدست آورم. وقتی قدرتمند شدم نگاه می کنم می بینم این زمین خوردن چقدر به نفع من بوده چه درس های زیادی گرفتم . چقدر حرکت معنوی برای من داشته، حالا می توانم ببخشم.
پس بخشش زمان دارد. بعد از مرحله ی بخشش مرحله ی فراموشی است یعنی وقتی بخشیدید آن زخم هایی که خورده اید به دست فراموشی بسپارید. اینجا یک تصمیم گیری لازم است. یعنی تصمیم بگیرم که این آدم توی زندگی من باشد یا نه؟

من مجبور نیستم آن آدمی را که به من زخم زده یا ضربه زده همچنان در زندگی داشته باشد. باید به دلم نگاه کنم ببینم آیا دلم می خواهد این طرف در زندگی من باشد یا نه؟  این مرحله فوق العاده سخت است که ببخشید و بعد هم فراموش کنید اما غیر ممکن نیست.

همسفر زهرا ع: اگر بخشش ما از ته دل باشد چه لزومی دارد طرف را کنار بگذاریم؟

همسفر لیلا: بخاطر اینکه آن طرف مقابلم ممکن است تغییر نکرده باشد و دوباره  بخواهد آن ضربه را به من بزند. یک جمله زیبایی از یک روان شناس بود که می گفت وقتی تو از یک رابطه بیرون می آیی وقتی دوباره می خواهی برگردی به آن رابطه از خودت بپرس چی عوض شده؟ اگر طرف مقابلت عوض شده از ته دلت بخشیده باشی، بله دوباره می توانی با او رابطه داشته باشی ولی اگر قرار باشد عوض نشده باشد و دوباره به تو ضربه بزند به نظر من باید او را کنار بگذارید  چون ضربه ی دومی همیشه سخت تر است.
چون  ضربه ی اول را می گویید من ناآگاه بودم ولی ضربه دوم نوعی حماقت است.

همسفر فاطمه:  با وجود این که آن طرف می گویید من عوض شده ام و به اشتباهم پی برده ام، اما هنوز یک ترسی از دوباره زخم خوردن باشد چه باید کرد؟  

همسفر زهرا: به نظر من وقتی که قرار می شود انسان کسی را ببخشد این بخشش باید از روی آگاهی باشد اگر با آگاهی باشد نیازی هم نیست بگذاریدش کنار  ، کم کم از زندگیت حذف می شود.
 آقای مهندس می گویند وقتی که بدانیم انسان ها چه نوع برخوردی دارند وقتی من شناخت داشته باشم ناراحت نمی شوم می دانم که این در مرامش نیست در ذاتش نیست . 

همسفر لیلا: حالا اگر همه ی این کارها را کردیم ولی باز هم زخم هایمان درمان نشد باید از یک مشاوره و درمانگر کمک بگیریم. 
خیلی از مشکلات ما با کمک گرفتن از روانشناس ها و مشاوره ها حل می شود. یک سری مسائلی ممکن است برایمان بوجود بیاید که جوابش در کنگره نیست. مثلا بچه ی من  مشکل روحی روانی دارد او را وارد لژیون نوجوانان کنم تا خوب می شود . کار درستی نیست  یک سری مشکلات هست که باید برویم پیش روان شناس . حتی آقای مهندس می فرمایند در  مسائل زناشویی بین زن و شوهر اگر مشکل دارید بروید از مشاور کمک بگیرید. 

همسفر زهرا: من خودم وقتی مشکلی دارم نمی دانم تا چه مرحله ای پیش بروم و چه زمانی باید بروم پیش مشاور ؟

همسفر لیلا: خیلی سؤال خوبی پرسیدید. من با یک داستان جوابت را می دهم . یک بار یک بچه ای بودکه یک سنگ بزرگی را می خواسته  بلند کند  هر کاری می کرده زورش نمی رسیده . پدر که این صحنه را می بیند  پیش پسرش می رود و می گوید داری چه کار می کنی؟ پسر می گوید من هر کاری می کنم نمی توانم این سنگ را جابجا کنم. پدرش به او می گوید تو چه کار کردی ؟ پسر می گوید : من همه ی تلاشم را کردم. پدر می گوید : نه تو همه ی تلاشت را نکردی، چون از من کمک نگرفتی!

ما انسان ها هم دقیقا همین طور هستیم. یک وقت هایی دانایی و علمش را داریم،تا حدی مشکلمان را حل می کنیم. ولی یک جایی دیگر زورمان نمی رسد. آمدم کنگره سی دی گوش دادم، از راهنما هم راهکار خواستم، ولی حل نشده باید از یک مشاور کمک بگیرم. اول خودمان برای حل مشکل تلاش کنیم وقتی که نشد از مشاور کمک بگیریم. 

همسفر  زهرا ع: من این را فهمیدم که طرف مقابلم خودش باید اقدام کند، تلاش کند که مشکلش حل شود، مثل همین مشکل اعتیاد که باید خواست مسافرهایمان باشد. آیا مشکلات دیگر هم باید صبر کنم تا طرف مقابلم بخواهد تا که مشکل حل شود؟

همسفر لیلا : این همان قدرت تشخیص است تو چطوری به این تشخیص رسیدی که باید مسافرم را رها کنم تا خودش درمان کند؟ حالا این هم همان است. بستگی دارد جایگاه ما در این مشکل کجا باشد. اگر می شود ادامه داد، که ادامه می دهیم. آقای مهندس   هم گفته اند مدارا کنید. مدارا کردن را یاد بگیرید. ولی تا یک جایی آدم می تواند مدارا کند یک جایی دیگر زورش نمی رسد. خیلی سخت است، باید از یک نفر دیگر کمک بگیرد، همه اش به قدرت تشخیص ما بر می گردد.  

یک وقت هایی هم هست که همان که من گفتم ما زخم هایمان را دوست داریم. یک وقت هایی دلمان نمی خواهد در صور پنهان خود مشکلمان حل شود. حالا به هزار یک دلیل، ‌شاید از تغییرات زندگی مان می ترسیم. یا می ترسیم به مشکلمان دست بزنیم بدتر شود. اما به نظر من باید زورش را بزند و تو باید جایگاهت را در این مشکل پیدا کنی. 

همسفر فاطمه: اگر خود استاد یا راهنما زخم بزند چه کار باید کرد؟

همسفر لیلا: جایی یک مطلبی را خواندم که خیلی جالب بود. نوشته بود زخم هایی که از استاد یا راهنمایت می خوری، مقدس است. یعنی گاهی وقت ها زخم های استاد می تواند برای تو معجزه گر باشد. چرا که گاهی اوقات سرعت تو خیلی زیاد است استاد می آید یک ایست به تو می دهد، می ایستی و خودت را نگاه می کنی. پس زخم هایی را که از طرف استادی که قبولش داری می خوردی نیاز تو است. مثلا اگر یک نفر به تو چاقو بزند آن چاقو کشنده است، ولی اگر آن چاقو در دست طبیب باشد برای تو مفید است  پس چاقو در دست پزشک مقدس است ولی در دست آدم های دیگر می تواند کشنده باشد. 

استاد و راهنما هیچ وقت زخمی به تو نمی زنند که خیری در آن نباشد.

در نهایت اینکه  انسان به واسطه خامی های وجودش زخم می خورد، اما یک انسان آگاه و دانا  هر چه که زخم می خورد پخته تر به زندگی بر می گردد و می تواند دوباره عاشق شود، به دیگران مهر بورزد و آنها را دوست داشته باشد و این از نشانه های انسان خردمند است. 
ولی انسانی که آگاهی ندارد همچنان این ترس در وجودش است و نمی تواند به دیگران اعتماد کند.



در آخر  لژیون  با دعای همسفران به پایان رسید .

نویسنده: همسفر مهناز
تصویرگر: همسفر فاطمه
ویرایش و تنظیم: همسفر فاطمه



طبقه بندی: گزارشات لژیون، 
[ 1397/10/29 ] [ 01:20 ق.ظ ] [ همسفر فاطمه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic