تبلیغات
ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿ - دوشنبه 97/12/20" موانعی که مانع داشتن تمنای دل برای خدمت می شود

به نام خالق مهر

لژیون "تو فقط لیلی باش" روزدوشنبه 97/12/20 با حضور گرم جمعی از همسفران و با استادی همسفر لیلا، دبیری همسفر مینا، با دستور جلسه

" موانعی که مانع داشتن تمنای دل  برای  خدمت(کمک راهنمایی) می شود" 

راس ساعت 16:30 آغاز به کار نمود.


زیبا ترین لحظه ی زندگی من، لحظه ای بود که شال کمک راهنمایی را از آقای مهندس دریافت کردم!

انگار که منتظرت بوده!

یعنی  آقای مهندس این همه سال نشسته فقط به انتظار تو یک نفر! 

به قدری این حس قوی است که شرمنده می شوی که چرا زودتر نیامده ای! چرا زودتر این مسیر را ادامه نداده ای؟!

چرا زودتر خود را به عنوان سرباز او معرفی نکرده ای!؟ 

در ادامه مطلب بخوانید.....


سلام دوستان لیلا هستم یک همسفرخوش آمد می گویم به همه ی همسفران عزیز، امیدوارم حال و احوال همگی خوب باشد. شاد و سلامت باشید. خیلی خوشحالم از این که دوباره شما را می بینم، این قدر پیوند محبت بین ما زیاد است که واقعا لحظه شماری می کنیم برای رسیدن روز دوشنبه و از دیدن تون واقعا لذت می برم


و اما دستور جلسه امروز که ادامه ی  مبحث هفته قبل است. (موانعی که مانع داشتن تمنای دل برای خدمت می شود. بخصوص خدمت کمک راهنمایی)


آقای مهندس چیزی که از راهنما ها می خواهند، پرورش استاد است. یعنی من  سر لژیون که نشسته ام  فقط برای این نیست که  یک سری آموزش به شما بدهم و یاد بگیرید و بروید خانه، حالا یا عمل کنید یا نکنید. هدف یک راهنما این است که بتواند استادان خوبی برای ادامه مسیر کنگره پرورش بدهد. چون امثال من که همیشه نیستیم. باید وقتی که نیستیم کسی یا کسانی باشند که بتواند خدمت را ادامه بدهند.

من نکته هایی که شما ها هفته قبل گفتید را یادداشت کردم و امروز می خواهم در مورد آنها صحبت کنم.


بچه ها به نظر من بزرگترین دلیلی که باعث شده بچه های لژیون نخواهند تبدیل شوند به یک راهنما و از لژیون بروند این است که فکر می کنند راهنمای من همیشه هست، و من هم اینجا نشسته ام و عشق می کنم با راهنما و هم لژیونی هایم و این مثل یک ساحل زیباست که دوست ندارید آن را ترک کنید و خودتان دل به دریا بزنید و این کشتی را حرکت بدهید و بگذارید که  به دل دریا برود.

چون ذهن ما، ما را گول می زند و حقه می زند و می گوید همین جایی که هستید و همین امنیت کافی ست و دیگر نیازی نیست حرکتی کنید. فعلا که راهنما هست و بقیه اش را هم خدا بزرگ است. 


این یک حقه است! چرا که هدف  چیز دیگری است.  درست است راهنما را دوست دارم، ولی آیا هدف من همین است که  بیایم و راهنمایم را دوست داشته باشم و بعد به عشق راهنما بنشینم سر لژیون به حرفهایش گوش بدهم و بعد هم بروم؟ یا که هدف بزرگتری در انتظارم است؟

آقای مهندس در همین سی دی های اخیر در مورد این موضوع صحبت کردند که راهنما فقط یک انگشت اشاره است که ماه را نشان می دهد، ما نباید حواسمان برود به این انگشت. باید ببینیم این انگشت چه چیز را نشان می دهد. پس باید تمام تلاش خود را بکنیم

سال 98 در پیش است. من خودم قبل از سال 98 یک سری هدف ها را برای خودم می نویسم. حالا ممکن است  به دو تا یا سه تا از اهداف خود برسم، اما همان که نوشته ام و روی کاغذ آورده ام و نسبت به آنها آگاهی دارم  به من حس خوبی می دهد که لا اقل در جهتش تلاش کنم.


یکی از هدف های سال 98 خود را تبدیل شدن به یک استاد برای انسان هایی که هنوز در وادی اعتیاد به سر می برند و در تاریکی هستند قرار دهید. 

الان رهجو های شما در تاریکی هستند تا شما این خدمت را بپذیرید. شما باید تمنای دل را درون تان به وجود آوریدممکن است من پیش خودم بگویم من که مسافرم خوب حرکت نمی کند، پس من نمی توانم راهنما شوم، یا من که مسافرم کلاً اجازه نمی دهد این خدمت را انجام دهم، یا دوست دارم اول مسافرم به رهایی برسد، یا دوست دارم اول به فلان هدفم برسم. همه ی این ها می آید در ذهن من و برای ما یک مانع به وجود می آورد و این موانعی که در ذهن  به وجود می آید کاملا طبیعی است. چون ذهن ما دوست دارد در همان ساحل امن بماند و اصلا دلش نمی خواهد تغییر کند

ذهن انسان یک ویژگی دارد که از تغییرات خوشش نمی آید و هر تغییری که ما می خواهیم در زندگی انجام بدهیم  با مقاومت های خیلی زیادی رو به رو می شود.


مثلا چقدر می خواستید  به کنگره بیایید و همان موقع برای شما میهمان می رسد و یک موانعی برای شما به وجود می آمد، حالا هم که آمده اید نشسته اید این جا، دقیقاً همین حالت را دارد و از تغییرات خوشش نمی آید و تا می بیند که شما ها یک ذره حرکت می کنید و یک ذره می خواهید بخوانید و یک ذره می خواهید بروید جلو سریع یک مانعی را در ذهنتان به وجود می آورد.


مثلا می گوید: تو که مسافرت اجازه نمی دهد، یا تو که اصلاً مسافرت راضی نیست، راهنما شوی برای چه؟ بخوانی برای چه؟ یا تو که مسافرت اصلا به تعادل نرسیده! سفر کرده ولی تعادل را پیدا نکرده، برای چه بخوانی؟ یا تو هدف های مهم تری داری اول برو به آن ها برس بعد بیا به کمک راهنمایی فکر کن! یا خیلی چیزهای دیگر ...


و همه ی این ها را به صورت کاملا معقول برای ما به وجود می آوردب عد ما هم اسیر این ها می شویم و می گوییم من حق دارم! من با بقیه فرق دارم! مثلا خواهر لژیونی من که می تواند  بخواند برای امتحان کمک راهنمایی، مشکلات من را ندارد. اگر مشکلات من را داشت او همی نمی خواند!

 در صورتی که ماها همگی مشکلات داریم. یعنی اگر بخواهید برسید به یک نقطه ای که بگویید مثلا من دیگر هیچ مشکلی ندارم و الان می خواهم بنشینم با حوصله بخوانم برای کمک راهنمایی اصلا چنین روزی نمی رسد!

یا اگر بخواهم بگویم که به یک نقطه ای برسم که دانایی خیلی زیاد داشته باشم این قدر یاد بگیرم که اگر رهجوی من آمد از من یک سوالی پرسید بتوانم سوالش را جواب دهم، هیچ وقت به آن نقطه نمی رسید!

اصلا تحت هیچ شرایطی چنین نقطه ای  وجود ندارد! چرا؟ چون همه چیز در طول مسیر است که همه چیز شکل می گیرد


من وقتی که رفته بودم تهران برای گرفتن شال، آقای مهندس فرمودند مغرور نشوید که راهنما شدید و یک سری آدم را می خواهید هدایت کنید. نه، کمک راهنمایی ادامه ی آموزش های شماست. شما یک سری آموزش ها را دیده اید و یک سری آموزش ها فقط در کمک راهنمایی هست که می توانید پیدا کنید و جای دیگری نیست.  از رهجوهایتان یاد می گیرید و آن ها می شوند آیینه ی شما و هر راه کاری که به آن ها می دهید خودتان هم راه می افتید. و دقیقا این اتفاق خواهد افتاد. 


زمانی که شال کمک راهنمایی می آید روی دوش افراد خواه ناخواه  قدرت انجام این خدمت را پیدا می کنید
من قدیمی ترین راهنمای این جا هستم. خانم آمنه وقتی که در امتحان کمک راهنمایی قبول شده بود و هنوز شالش را نگرفته بود بسیار استرس داشت و می گفت خانم لیلا من می ترسم. یک وقت سوالی داشتم می توانم از شما کمک بگیرم؟ و من هم می گفتم بله من هستم! و به شما کمک می کنم. اما باورتان می شود وقتی که شال گرفت یک بار از من سئوال نکرد. چرا؟ چون آن شال به او، آن قدرت را داد و به ایشان اعتماد به نفس را داد

من که می گویم شال قدرت می دهد در حد حرف نیست بلکه واقعی ست و این اتفاق در مورد خانم بتول، خانم لیلی، و خانم لیلا و خانم اشرف افتاد.  

وقتی به من می گفتند شما کمک مان می کنید، جواب می دادم  من هستم اصلا نگران نباشید! چون می دانستم اصلا نمی آیند از من سئوالی بپرسند. و از قبل به این رسیده بودمپس این استرس که من نمی دانم، من بلد نیستم، اگر یک رهجوی آمد از من سئوالی پرسید نمی توانم جواب بدهم را از خود دور کنید. چون  زمانی که آقای مهندس این شال را می اندازند روی دوش تو و این رسالت را به عهده ی تو می گذارد خود به خود این قدرت به تو داده می شود و دیگر از آن لحظه هیچ سوالی نیست که تو نتوانی جوابش را بدهی. راهنما با رهجویش پیوند محبت بر قرار می کند و برای همین است که می گویند حتما راهنمایتان را با حس انتخاب کنید. اگر یک رهجو نسبت به راهنمای خودش حس خوبی نداشته باشد نمی تواند جواب درستی از  راهنما بگیرد و راهنما هم نمی تواند راهکار خوبی به او بدهد.


اما زمانی که این پیوند محبت هست  فقط کافی است به رهجویت نگاه کنی، اصلا نیازی نیست رهجو بیاید برای تو مشکلش را بگوید. اصلا نیازی نیست از تو راهکاری بخواهد، تو با یک نگاه به رهجویت می توانی تا عمقش را بفهمی و بدانی که حالش چطور هست.

یک موقعی هم هست که اصلا نیازی نیست رهجو بیاید و یک سوالی را بپرسد چون آن محبت بر قرار است، همین طور که در لژیون نشسته یک چیزهایی را راهنما می گوید که دقیقا جواب سوال رهجو ست و یا یک موقع حالش آن قدر بد است که فقط کافی است راهنمایش را ببیند و همین دیدن و همین نگاه کردن حالش را خوب می کند و پر از انرژی می شود.

پس پیوند محبتی که بین راهنما و رهجو اتفاق می افتد همینطوری نیست. یک چیز الهی و آسمانی است که بر قرار شده. 


شما دعوت شده اید! دقیقا دعوت شدگان به این لژیون شمایید. رهجو های خانم آمنه دعوت شده اند به لژیونش، رهجو های خانم لیلی دعوت شده اند به لژیونش .دقیقا هر کسی جای خودش نشسته است. مگر اینکه که حالش خوب نباشد و حس نگرفته باشد و آن موقع هم کنگره به ما فرصت می دهد که جای خود را عوض کنیم


پس وقتی که تو راهنما می شوی و پیوند محبت بین تو و رهجویت بر قرار می شود از پس جواب دادن به هر سوال رهجویت بر می آیی و اصلا نیازی نیست که در این رابطه احساس ترس کنی

نکته ی دیگر  این که ما هیچ وقت نباید از گفتن نمی دانم یا بلد نیستم بترسیم .خیلی موقع ها شده بچه ها از من سئوالی پرسیده اند به او می گفتم عزیزم اجازه بده بپرسم،  مشورت کنم و بعداً جوابت را بدهم ، ما هم که علامه ی دهر نیستیم. پس این موانع ذهن را از ذهن تان بر طرف کنید


ما همیشه وقتی می خواستیم برای آزمون کمک راهنمای بخوانیم راهنما به ما می گفت حالا که به نزدیکی های امتحان می رسید مطمئن باشید مقاومت ها بیشتر می شود، مطمئن باشید سختی ها بیشتر می شود. واقعا این اتفاقات می افتاد. یک دفعه یک کاری پیش می آمد، یک مانعی پیش می آمد و همه ی این ها می آمد که یک ذره آن حس پایین بیاید و اگر تو هوشیار نباشی در برابر این ها عکس العمل و واکنش نشان می دهی و نا امید می شوی


من الان نزدیک 8 سال است که در کنگره هستم و باورتان نمی شود زیبا ترین لحظه ی زندگی من، لحظه ای بود که شال کمک راهنمایی را از آقای مهندس دریافت کردم!


 یعنی زیبا تر از این لحظه، با وجود این که این همه رهایی بود،  این همه تولد بوده و یا شال مرزبانی گرفتم، این همه خدمت هایی که خدا را شکر روزی ام شده اما زیبا ترین لحظه، لحظه گرفتن شال کمک راهنمایی از دست مهندس دژاکام بود، که هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی کنم.

خیلی زیبا بود زمانی که آقای مهندس گفتند: وقتی می خواهید شال را از من بگیرید حتما باید سر تان را مقابل من خم کنید و  وقتی شال را انداختم روی دوش شما، سر بلند کنید و چشم در چشم من نگاه کنید و آن لحظه که در چشم های ایشان نگاه می کنید یک حس خیلی زیبایی دارد.

انگار که منتظرت بوده!

یعنی  آقای مهندس این همه سال نشسته فقط به انتظار تو یک نفر! 

به قدری این حس قوی است که شرمنده می شوی که چرا زودتر نیامده ای! چرا زودتر این مسیر را ادامه نداده ای؟!

چرا زودتر خود را به عنوان سرباز او معرفی نکرده ای!؟ 


آقای مهندس خودش یک فرمانده هست ولی برای مقابله با تاریکی به نیروهایی احتیاج دارد. آن نیروها از کجا پرورش پیدا می کند؟ از همین لژیون.  

یک وقت هایی در مسیر کمک راهنمایی برایم مشکلاتی پیش می آمد، سختی هایی پیش می آمد یا حس می کردم که می خواهم از مسیر منحرف شوم، اما آن نگاه آقای مهندس به دادم می رسید و کمکم می کرد.

اما با این حال من برای کمک راهنمایی شما اصرار زیادی ندارم، چون می گویند کسی می تواند به جایگاه کمک راهنمایی برسد که باتمام وجودش تمنای دل داشته باشد، برای همین امروز با خودم گفتم من دیگر اصراری برای کمک راهنما شدن بچه ها نخواهم داشت. من الان حرفهایم را می گویم و دیگر تمام.

 دیگر انرژی ام را می گذارم روی کسانی که واقعا می خواهند و واقعا دارند تلاش می کنند و یک جورهایی امروز اتمام حجت هست که اگر بخواهید زیبا ترین لحظه ی کنگره را تجربه کنید، در چشم های آقای مهندس نگاه کنید و این حسی که من دارم و می گویم را برای خودتان ماندگار کنید، تمام تلاشتان را بکنید برای کمک راهنما شدن، بدون توجه به موانعی که در راه شما پیش می آید.


اگر مسافر من به من اجازه نمی دهد کمک راهنما شوم و می گوید که من نمی خواهم تو برسی به این جایگاه اما حداقل تلاشم را انجام دهم. خودِ من می خواستم کمک راهنما شوم می گفتند تو نمی توانی، تو اجازه نداری. من می گفتم بگذارید من بخوانم، امتحان را بدهم،  قول می دهم قبول نشوم و یا اگر قبول شدم قول می دهم شال نگیرم! من فقط می خواهم بنشینم بخوانم و امتحان بدهم که خدا من را ببیند، چون این حرف خانم الهه همیشه در ذهن من بود که: تو می روی در صف خدمتگزاران کنگره قرار می گیری.


کسی که  در جلسه آزمون کمک راهنمای شرکت می کند در صف خدمتگزاران قرار می گیرد تا خداوند او را ببیند و اگر خواست انتخابش کند، حتی اگر هم قبول نشد اصلا مهم نیست، همین که می رود سر آن جلسه قرار می گیرد کافی است. اما کسی که آن روز آن جا حضور نداشته باشد به نظر من یک دِین عظیمی را روی دوش خودش حمل می کند، دین دارد نسبت به آقای مهندس، دین دارد نسبت به راهنماش، دین دارد نسبت به صندلی که روی آن نشسته، پس بعدش مهم نیست که ما چه کار می کنیم .شما فقط بروید در امتحان شرکت کنید و در آن خلوت خودتان وقتی که برگه را می آورند با خدای خودتان راز و نیاز کنید و بگویید: خدایا من آمده ام نشسته ام روی این صندلی، آمده ام دِینم را ادا کنم. حالا اگر تو خودت صلاح می دانی انتخابم کن، اگر صلاح می دانی موانع را از  سر راه من بردار و اگر هم صلاح نمی دانی توانش را به من بده که بپذیرم که نمی توانم به این جایگاه برسم همین و تمام


دیگر شال را بگیرید و یا لژیون تشکیل بدهید این ها دیگر دست ماها نیست، صلاح خداوند است. من فقط دلم می خواهد این دین را روی دوش شما ها  بگذارم. این رسالت را روی دوش شماها می گذارم که روی آن صندلی حتما بنشینید که خدا شما ها را ببیند. همین

خیلی ها می گویند بروید و سر جلسه آزمون بنشینید که با سوال ها آشنا شوید، اما من می گویم بنشینید که خدا شما ها را ببیند 

ادامه این مبحث زیبا را در پست بعدی بخوانید.....




طبقه بندی: گزارشات لژیون، 

تاریخ : 1397/12/25 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : همسفر فاطمه | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.