تبلیغات
ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿ - ادامه گزارش پست قبل (موانع موجود در مسیر کمک راهنما شدن)

آزمون بزرگ کمک راهنمایی در پیش است و بسیاری از عاشقان خدمت در این جایگاه مشغول آماده کرده خودشان برای رسیدن به این مرحله هستند و با شور و اشتیاق وصف ناپذیری به انتظار آن روز هستند و از تلاش فروگذار نکرده اند.



اما مطلب امروز برای کسانی ست که با وجود این که این عشق در قلب آن ها وجود دارد، اما تردیدهایی در قلبشان مانع رسیدن آن ها به این جایگاه می شود.


تردیدهایی مانند این که من هنوز آماده نیستم، یا هنوز اذن خداوند برای من صادر نشده است!

آیا شما هم اعتقاد دارید برای کمک راهنما شدن، باید از طرف خداوند اذن صادر شود؟


اگر این گونه است، این مطلب برای شماست، این پست و پست قبل را باحوصله بخوانید....



(لطفا قبل از خواندن این مطلب، پست قبل را با دقت مطالعه فرمایید...)


من دلم می خواهد این دِین را روی دوش شما ها  بگذارم. این رسالت را روی دوش شماها می گذارم که روی آن صندلی حتما بنشینید که خدا شما ها را ببیند. همین

خیلی ها می گویند بروید و سر جلسه آزمون بنشینید که با سوال ها آشنا شوید، اما من می گویم بنشینید که خدا شما ها را ببیند 


همسفر فاطمه ع: من همیشه فکر می کردم آن توانایی را ندارم و مشکلات زیادی دارم اصلا نمی توانم که یک راهنما شوم یا بخواهم که بخوانم برای کمک راهنمایی. حتی این قدرت را نداشتم که بخواهم تلاش کنم. سی دی گوش بدهم . بعد شما خانم لیلا که گفتی اگر الان نتوانی سی دی گوش بدهی مطمئن باش که بعد هم نمی توانی سی دی گوش بدهی، به این فکر کردم که وقتی من خودم این همه مشکلات دارم چگونه می توانم مشکلات دیگری را حل کنیم و یکی از دوستانم گفتند برکت ها در پروسه ی کمک راهنمایی می باشد و راهنما ها عاقلانه و عاشقانه در کنگره خدمت می کنند، پس من هم می خواهم تلاش خود را بکنم.


همسفر لیلا(راهنمای لژیون): نکته ای که اشاره شد و خیلی مهم است و آن بار معنوی هست که این خدمت دارد. دستآورد من در طول این چهار سال اگر شده یک دعای خیر هم بوده باشد از طریق یک همسفر برای تمام عمر من کافی است.

واقعا ارزش کار راهنما خیلی بالاست، با هیچ پاداش مادی نمی شود قیاسش کرد. راهنما ها بدون مزد مادی دارند این کار را انجام می دهند. ولی خیلی وقت ها یک همسفر آمده به من گفته خانم لیلا من این قدر حالم خوب شده و این قدر مشکلات و موانعم بر طرف شده که واقعا نمی دانم چی بگویم. فقط از خداوند می خواهم بالاترین خیر و برکتش را برای تو رقم بزند، یا الهی که هر چه از خدا می خواهی خدا به شما بدهد و این قدر این دعا برای من ارزش داشته و اثر گذار بوده و عمیق به دلم نشسته که پیش خودم گفته ام من تمام این سختی ها را طی کرده ام و آمده ام جلو و تا این نقطه برسم که یک همسفر این دعا را بدرقه ی راه من کند، که بعدش من تمام زندگی ام را با این دعا بگذرانم. یعنی انرژی مثبت زیادی برایت دارد.

آن لحظه خیلی لحظه ی زیبایی ست که یک انسان می آید و با تمام وجود دعایت می کند. حالا ما چقدر برویم به بقیه بگوییم التماس دعا! چه آدمی می تواند از ته دل دل برای تو دعا کند وقتی که کاری برایش انجام نداده ای؟ ولی وقتی یک قدمی برای یک نفر بر می داری و به گونه ای راهنما می شود خدای رهجو (حالا این خدا بودن درست نیست، ولی دارم مثال می زنم) وقتی که می شوی خدای یک نفر، وقتی که یک جایی می رود سر یک سفره ی نذری و یا جای زیارتی اولین کسی که یادش می آید راهنماست و این نشان می دهد که آن جا هم به یاد تو بوده و چه چیزی با ارزش تر از این؟

ما در کنگره می توانیم چنین چیزی را داشته باشیم و هیچ جای دیگری نیست. در دوره ی مرزبانی ام بارها شده بود خیلی از روان شناسان می آمدند و خیلی از مشاوران می آمدند و می گفتند تو را خدا اجازه دهید این جا خدمت کنیم، ولی به خاطره این که مصرف کننده ای نداشتند این فرصت به آنها داده نشد. ولی به من و تو  داده شده.

یکی از خانم ها در قسمت همسفران است که مسافری در کنگره ندارد، ولی عاشق کنگره است، هر چقدر که می تواند از نظر مالی کمک می کند و باورتان نمی شود که چه راهنمای خوبی می شد. اما به او اجازه نمی دهند. چون مسافر ندارد و هر وقت که من را می بیند اشک تو چشمهایش جمع می شود و می گوید: لیلا نمی دانی که چه جایگاهی داری و من چقدر دلم می خواهد به این جایگاه برسم ولی نمی توانم!

و چقدر آدم های زیادی هستند دوست دارند به این جایگاه برسند ولی این فرصت به آنها داده نمی شود به دلیل قوانینی که هست. اما برای ما این فرصت پیش آمده و من از شما عزیزان می خواهم حداقل تلاش خودتان را در این زمینه بکنید و با موانع مقابله کنید


همسفر زیبا: نکته ای که هست شما گفتید زمانی که شما راهنما شوید می توانید جواب بدهید حالا این جواب خیلی مهم است که چه باشد. یک موقعی آن جواب من به رهجو اشتباه بوده است و در زندگی دچار مشکل شود و بعد هم به کنگره نیاید. یکی دیگر از موانع من این است که خیلی از بچه ها هستند که سال هاست در کنگره اند و سابقه حضورشان از من بیشتر است و من بی تجربه ام، و مانع دیگر این که وقتی فکر می کنم برای خدمت ها مثلا مرزبانی با خودم می گویم دیگران در لژیون آموزش می گیرند ولی مرزبانی آن گوشه می نشیند پس رهجو باشم و در لژیون بمانم بهتر است.


همسفر لیلا (راهنمای لژیون): در مورد این که می گویی می ترسم یک وقت جواب اشتباه بدهم این ترس کاملا یک ترس بی مورد است. به خاطر این که آقای مهندس می گویند یک همسفر باید یازده ماه در کنگره حضور داشته باشد تا بتواند سفر دومی محسوب شود، یک سال که آمده باشد دیگر آن اصول و قوانین را می دانند و به یک نقطه ای رسیده  که بداند هدف کنگره چیست.

از آن گذشته تو خودت را نباید با بچه های قدیمی قیاس کنی، یعنی اصلا بحث سابقه نیست. یک موقع هست یک نفر سابقه ی زیادی در کنگره دارد ولی هنوز آن برداشتی که باید بکند را نکرده، یک موقعی هم یک نفر می آید سریع آموزش ها را می گیرد و راه می افتد. ربطی به سابقه ندارد، به برداشت ما ربط دارد.

گاهی ما در کنگره هفت سال هستم ولی بازیگوشی می کنیم، مثلا می خواهم به بالای کوه بروم ولی حواسم به درخت پای کوه می رود، اما یک موقعی هم هست یک نفر دیگر تازه آمده کنگره، چهار ماه است آمده و کوله بارش را دستش گرفته و همین طور دارد برداشت می کند و جلو می رود. پس اصلا ربطی به بودن در کنگره و سابقه ندارد.

در مورد این که گفتی می ترسم جواب اشتباه بدهم ما آدم ها می توانیم زندگی دیگران را راحت تر ببینیم و این مثل این است که تو در آتشی داری می سوزی و نمی دانی باید چه کار کنی ولی من از دور نگاهت می کنم و می فهمم که این جا یک چشمه ی آب هست و یک مقدار آب بریزم روی تو تا خاموش شوی. 

برای همین است که آدم های که در عمق زندگی ما نیستند بهتر می توانند به ما کمک کنند و مشکلاتمان را حل کنند و البته ما از هر کسی نمی توانیم کمک بگیریم، اما از راهنما به خاطر آن پیوند محبت و به خاطر آن رسالتی که خداوند بر دوش او گذاشته خیلی راحت تر می تواند مشکل رهجویش را حل کند. 


همچنین بستگی به شناخت راهنما نسبت به رهجو هم دارد. مثلا اگر رهجو های لژیون دیگر از من سئوالی بپرسند ممکن است یک پاسخ اشتباه بدهم و کلا زندگی اش را خراب کنم، چون نمی شناسمش. ولی وقتی که رهجوی خودم می آید سوالی از من می پرسد با توجه به شناختی که از او دارم راحت تر جواب می دهم و آن لحظه که جواب می دهم یک ایمان و اطمینانی به سراغم می آید که  مطمئنم که این جوابی که دارم می دهم درست است.

اگر اطمینان ندارید، می توانید به او بگوید صبر کن تا جوابت را بگیرم. بعد می توانی از اسیسنت یا راهنمای خودت بپرسی و یک جواب دقیق تر بدهی. گاهی لازم نیست ما همان لحظه جواب کسی را بدهیم، به او می گوییم صبر کن بپرسم اطلاعات بیشتری کسب کنم، جواب سوالت را بدهم.

کما این که بیشتر سوال های بچه ها در خود آموزش های کنگره هست. ما نه در مسائل مالی خانواده ها دخالت می کنیم و نه در مشکلات خانوادگی، چرا که ما مشاوره خانواده نیستیم، ما فقط مشاور درمان اعتیاد هستیمدر کنگره کلی منابع داریم که می توانیم از آن ها استفاده کنیم.

این هم یک ترس اشتباه است که می ترسید از لژیون جدا شوید. مثلا مرزبان شوید و دیگر آموزش نبینید. این طور نیست مرزبانی یک سری آموزش دارد. راهنما شدن یک سری آموزش ها دارد. بعد شما اگر بخواهید فقط آموزش های لژیون را دریافت کنید مثل این است که فقط آب پرتقال می خورید در صورتی که آب انار هست، آب سیب هست، آب هویج هست. از همه ی آب میوه های که در کنگره هست باید چشید و لذت ببرید آنها هم لذت خاص خودشان را خواهند داشت


همسفر فاطمه ز: یک موقعی یک کمک راهنما یک رفتار اشتباه می کند که بعضی ها  از کنگره زده می شوند و دید بعضی رهجو ها نسبت به کنگره بد می شود و دیگر نمی آیند. من می ترسم، چون قرار است الگو شوم و اگر رفتار اشتباهی انجام دهم، ممکن است حس یک نفر را نسبت به کنگره بد کنم.


همسفر لیلا (راهنمای لژیون): زمانی که راهنما شدید ان شاء الله اولین  چیزی که به رهجو آموزش می دهید این است که کنگره را سفید نبینند. بعضی ها چه مسافر و چه همسفر کنگره را سفید می بینند و فکر می کنند که راهنما یک آدم معصوم است و هیچ خطا و اشتباهی نباید انجام دهد. بعد آدمی که کنگره را سفید می بیند اگر کوچک ترین خطایی از مرزبانان یا راهنما ها ببیند از کنگره زده می شود و می رود.

کما این که خیلی ها این تجربه را داشته اید. بعضی می آمدید می گفتید فلان راهنما فلان حرف را گفته، یا فلان کار را کرده و من جواب می دادم که ما معصوم نیستیم. ما هم واقعا داریم در مسیر حرکت می کنیم. منِ راهنما هم دارم حرکت خودم را می کنم در کنار شما، پس کسی که به اشتباه یک راهنما از کنگره رفته، مقصر خودش است که کنگره را سفید می بیند. فرد وقتی راهنما می شود و این شال می آید روی دوش او، حواسش به رفتارهایش هست. یعنی خواه ناخواه می داند که نباید مثل قبل رفتار بکند.

همنشینی با راهنماهای دیگر، همنشینی با اسیسنت و جلسه هایی که برگزار می شود تمام این ها به تو کمک می کند که رفتارت را اصلاح کنی.

من گاهی اوقات برجک بعضی رهجو ها را بدجور می زنم، ولی زمانی می زنم که می دانم این رهجو بر می گردد؛ یعنی اگر من بدانم رهجوی من ظرفیت ندارد و حالا ضعیف است و هنوز من را نمی شناسد، هنوز لژیون را نمی شناسد، هنوز آموزش های کنگره را نمی داند و برجکش را بزنم این دیگر نمی آید. پس من  ظرفیتش را در نظر می گیرم و می دانم اگر ا برجکش را زدم، امروز که می رود هفته ی دیگر بر می گردد. پس وقتی که فرد راهنما می شود خیلی چیزها را بر مبنای تجربه با شناخت خودش انجام می دهد.

خیلی چیزها خود به خود به تو یاد آوری می شود و خودت حواست را جمع می کنی که رفتارت را با خودت درست کنی.  بچه هایی که کنگره را سفید می بینند سی دی دامنه ارتعاش را گوش بدهند مشکل شان حل می شود

و اما یکی از موانعی که بچه ها هفته پیش گفتند این بود که: هنوز اذنش صادر نشده که من برای کمک راهنمایی نمی خوانم. به نظر شما این تفکر درست است؟ 


همسفر مینا: بستگی به خواسته ی خود آدم دارد. اگر حسش این باشد که اذنش صادر نشده مطمئن باشد که خداوند هم  هیچ وقت اذنش را صادر نمی کند . ولی اگر انسان خودش بخواهد و از خداوند بخواهد مطمئنا اذنش را صادر می کند چون راه ارزشی است.


همسفر فاطمه ع: اذن یعنی اجازه داده بشود و اذن با خواسته ی دل است همراه با حرکت که می شود تمنای دل.


همسفر فاطمه ز:  اذن را خودمان در مورد خودمان صادر می کنیم. وقتی خداوند نگاه کند به خواسته و سعی و تلاش ما و حرکتی که می کنیم مسلما اجازه ی آن جایگاه هم داده می شود . پس عملی که خودمان انجام می دهیم باعث می شود که خداوند اذن را صادر بکند یا نکند.


همسفر زهرا: وقتی که عقل من بالا برود و من بخواهم به یک جایگاهی برسم آن موانع برداشته می شود . اگر قیاس نکنم و بخشش داشته باشم باعث می شود من به تمنای دلم  برسم و آن جایگاه را حس کنم 


همسفر شهلا: پس چرا مسافری که برگشت می کند و یا به رهایی نمی رسد می گویند باید اذنش صادر شود ولی برای تمنای دل حتما باید طرف مقابل حرکت بکند؟


همسفرلیلا(راهنمای لژیون) : در هر زمینه ای چه اذن خدمت برای ما ، چه اذن رهایی، نکته ای که وجود دارد این است که اذن خداوند صد درصد هست. یعنی برای بنای هر کاری، آن مهر تایید آخرین را خدا باید بزند. پس کسی که می گوید برای خدمت یا رهایی باید اذن صادر شود کاملا درست است. اما آن چیزی که ما را منحرف می کند این است که مرحله ی صادر شدن چه موقعی است؟

من وقتی نشسته ام و هیچ حرکتی نمی کنم و می گویم اذن خداوند صادر نشده، چرا صادر نشده؟ چون من پر از گره ام پر از مشکل هستم و می گویم اذن صادر نشده است. در صورتی که اذن لحظه ی آخر صادر می شود و آن موقعی هست که تو تمام تلاشت را کرده باشی و این نکته ی مهمی است که در وادی چهارم به آن اشاره می شود که تو نباید مسئولیت را روی دوش خداوند بگذاری.

من زمانی که آمدم کنگره وادی چهارم را دوست نداشتم و می گفتم چرا او می گوید مسئولیتت را روی دوش خداوند قرار نده؟ مگر می شود؟ من یک عمری فقط از خداوند خواسته ام که او به من کمک کند و راه را برای من باز کند و این قدر غرق وادی شدم که خودم را فراموش کردم. بعد گفتم وادی چهارم می گوید که خودت باید تلاش کنی و این باعث شد که حس بی خدایی را تجربه کردم و این خیلی حس بدی بود.

اما بعد که یک کمی آمدم جلوتر دیدم که اذن خداوند هم هست. اما یک مسافر باید کنگره بیاید همه ی حرکتش را بکند همه ی تلاشش را بکند، ولی آن لحظه ی آخر نتیجه را به خداوند بسپارد. یا یک همسفر در کنار مسافرش باید با تمام وجودش نقش همسفری را بازی کند. من نمی توانم یک همسفر حال خراب باشم و زمانی که  هنوز خودم آموزش ها را نگرفته ام هنوز خودم کلی گره دارم  بگویم مسافرم  بد حرکت می کند، بگویم که خوب هنوز اذنش صادر نشده و بنشینم و منتظر بمان!


نه تو هنوز تلاشت را نکرده ای. اذن مرحله ی اول نیست، مرحله ی آخر است.


اذن کی صادر می شود؟ زمانی که تو به او وابسته نباشی برای همین است که من می گویم بچه ها بروید سر جلسه ی امتحان بنشینید و بعد که از جلسه آمدید بیرون بگویید دیگر تمام. چرا تمام؟ چون آن جا نییجه دست خداوند است. من قبلاً  در زندگی این جوری نبودم. یا می نشستم و همه چیز را می سپردم به خدا و می گفتم که او باید اذنش را صادر کند و تلاش نمی کردم یا برعکس تلاش می کردم، تلاش می کردم که خودم از پا می افتادم و نمی دانستم که کار درست چیست.

ولی بعد که یک ذره حرکت کردم و آموزش ها را گرفتم متوجه شدم که یک بخشی سهم من است و یک بخشی هم سهم خداوند است. سهم من تلاش صد در صد است.


یادتان باشد برای هر چیزی که در زندگی می خواهید صد در صد خود را بگذارید.

من اگر مسافرم آمد به کنگره همسفر شدم در کنارش قرار گرفتم اصلا مهم نیست که خوب سفر می کند یا نه، من به عنوان یک همسفر صد در صدم را بگذارم برای آن. بعد خدا که صد درصد را می بیند اذن را صادر می کند یا می خواهم کمک راهنما شوم جدا از تمام موانعی که سر راهم است، جدا از همه ی مخالفت های مسافرم، جدا از همه ی استرس و ترس ها و همه ی مشکلاتی که دارم، صددرصدم را بگذارم برای کمک راهنمایی و بعد بروم امتحان را بدهم و آن موقع بنشینم بگویم که خوب حالا باید خداوند اذنش را صادر کند.

من یک جمله ای در زندگی ام دارم که می گویم: هیچ وقت نمی خواهم شرمنده دلم و شرمنده خدای خودم باشم.

بزرگترین شرمندگی یک انسان زمانی است که در مقابل خدا قرار می گیرد. زمانی که لحظه ی رسیدن به این خدمت است و  راه برای تو باز شده و تو شرکت نکنی و تو امتحان ندهی و تلاش نکنی یک روزی به نظر من شرمنده ی خدا می شوی.

چون به نظر من سال دیگر ممکن است این شرایط برای تو پیش نیاید، از آینده که خبر نداریم یا ممکن است آقای مهندس بگوید که من تا پنج سال دیگر کمک راهنما نمی خواهم و این که بگویید حالا من امسال را شرکت نمی کنم سال دیگر شرکت می کنم این حقه ی نفس است.

تو یک روزی بالاخره از کنگره  بیرون می روی، این جا یک جای موقتی است. مثل دنیا، دنیا هم یک جای موقتی است ما همگی یک روزی از کنگره می رویم آن لحظه ای که داریم از کنگره می رویم آن لحظه آیا شرمنده ی خدا هستیم؟ آیا شرمنده ی دلمان هستم یا نه؟ سربلند داریم می رویم؟

من تلاشم را کردم حالا حتی اگر قبول نشدم. خدایا حتی اگر تو مرا نپذیرفتی حداقل تلاش خودم را کرده ام و سر بلند از کنگره بیرون می روم،  یعنی اگر یک روزی به تو گفتند دیگر اجازه نداری بیایی آن شرمندگی را با خود حمل نمی کنی. 


همسفر شهلا: یکی از موانع به خاطر این است که ما آموزش ها را عملی نمی کنیم و تمنای دل به وجود نمی آید و یکی دیگر آن منیت می باشد و وقتی خودم را پایین ببینم و نتوانم آن جایگاه کمک راهنمایی را لمس کنم. یکی دیگر از مانع ها این است که فکر می کنم با کمک راهنما شدن دیگر وقتی برای پرداختن به خانواده ام نخواهم داشت.


همسفر لیلا(راهنمای لژیون): این که من کمک راهنما شوم و همه ی چیز را از مسافرم و بچه هایم بگیرم این طور نیست. اتفاقاً یک نظم عجیب و غریبی در زندگی مان به وجود می آورد. مثل بچه ها که  پاییز و زمستان می روند به مدرسه چقدر خوب است انگار زندگی یک نظم دیگری دارد، من خودم همین طور هستم. وقتی که پسرم می رود مدرسه یک نظم خاصی، در زندگی دارم. ولی تابستان کل سیستم زندگی به هم می خورد چون اصلا  هیچ برنامه ای وجود ندارد و کلا این بی نظمی هست تا دوباره که مدرسه ها باز می شود. بعد دقیقا کمک راهنمایی هم همین طور است. اتفاقا یک نظم خیلی خوبی تو زندگی مان ایجاد می کند.

تو قرار نیست همه ی وقتت را برایش بگذاری یک ساعتی می نشینی سی دی را می نویسی، مطالبی را که می خواهی تهیه می کنی بقیه موقع ها هم وقتت آزاد است.

اما موضوع منیت مهم است، یک وقت هایی ما نمی خواهیم کمک راهنما شویم، خودمان را دست پایین می گیریم و این دست پایین گرفتن از منیت است. چون می گویی من باید این قدر کامل شوم و این قدر بزرگ بشوم که  بتوانم مثلا مثل راهنمای خودم که همه ی سوال ها را جواب می دهد به راحتی من هم جوابگو باشم، در صورتی که این طور نیست. هر کسی در حد  خودش برایش رهجو می آید، اگر هنوز علم من کم است، دانشم کم است یک دفعه نیروهای الهی یک لژیون بیست نفره یا سی نفره را سر راه ما نمی گذارد  که من نتوانم از عهده اش بر آیم

آن موقع ها که شعبه ی شیخ بهایی  راه اندازی شده بود خیلی تعداد کمی می آمدند هر دفعه دو یا سه تا تازه وارد فقط داشتیم. آقای حکیمی می گفت این یک دلیل دارد این سیستم هستی جلوی آمدن تازه وارد را گرفته که شما قوی شوید. بعد آرام آرام که قوی  شدیم این ها تعداد شان بیشتر شد


حالا کمک راهنمایی هم همین طور، من راهنما می شوم رهجویی برای من می آید که دقیقا مشکلی می گوید که من جوابش را بلد هستم .نمی آید که مشکلات کائنات را مطرح کنند یا یک دفعه نمی آیند که بیست تا رهجو به من بدهند. این ها آرام آرام درست می شود، ضمن این که پروسه ی کمک راهنما شدن هم یک پروسه ی طولانی است، یعنی این طور نیست که من امروز امتحان را شرکت کرده ام فردا جواب قبولی می آید پس فردا بگویند بنشین سر لژیون. اصلا این طوری نیست. چون وقتی که شرکت می کنید سه الی چهار ماه طول می کشد جوابش بیاید بعد از این که جوابش آمد تازه باید دوره کارورزی را بگذرانید، سرلژیون های مختلف بنشینی ببینی که راهنما ها چگونه کار می کنند و از آن ها یاد بگیری. 


و اما نکته ای که می خواهم بگویم این است که ما با دست خالی به کنگره می آیم و با دست خالی هم می رویم این یک واقعیت است .

من زمانی که وارد کنگره شدم این همه دوست و رفیق نداشتم حالا که بعد از چهار پنج سال از کنگره بروم نمی توانم این ها را ببرم.  یعنی اعضای کنگره این جور نیستند که بخواهند بعدش با هم ارتباط خانوادگی داشته باشند ما هر چه که داریم در کنگره است. حتی راهنما هایی که احساس صمیمیت می کنند وقتی که به هم دیگر زنگ می زنند فقط در رابطه با کنگره صحبت می کنند، یعنی نمی شود وقتی که آمدند به کنگره با هم ارتباط داشته باشیم

حالا اگر من این وسط غرق اینها شده باشم خانواده ام را فراموش کنم، بچه هایم را فراموش کنم. زمانی که از کنگره بیرون می روم حالم بد است، چون حس می کنم همه چیز را از دست داده ام، احساس می کنم خانواده ام را از دست داده ام و آن ها را به خاطر خدمت های کنگره قربانی کرده ام، بعد که کنگره آمدنم تمام شد دیگر هیچی در چنته ندارم!

ماباید خیلی حواسمان باشد حساسیت ایجاد نکنیم در وجود اطرافیان. به خصوص مسافرانی که به کنگره نمی آیند. همسفری که مسافرش به کنگره نمی آید یا مسافرش روی خدمت های کنگره حساس است باید خیلی حواسش جمع باشد. اگر مسافرم نمی آید به کنگره و عکس العمل نشان می دهد منِ همسفر وقتی می روم به خانه نباید برایش تعریف کنم. یک موقع همسفر کمک راهنما شده ولی مسافرش کمک راهنما نشده بعد بخواهد در خانه معلم بازی درآورد و به او بگوید تو دچار منیت شده ای! اتفاقا رهجوی من هم همین طور بود! و..

.من مسافرم به کنگره نمی آید، اما در طول این هفت،هشت سال یک بار هم به من نگفته به کنگره نرو. چون در طول این مدت معلم بازی نکرده ام . معلم بازی که در آوریم این ها مانع می شود و ممکن است به تو بگویند به کنگره نرو. حالا اگر خودشان سوالی بکنند اشکالی ندارد ولی اگر ما بخواهیم معلم بازی در آوریم برای بچه های مان یا شوهر مان بعد به مشکل بر می خوریم، آقای مهندس می گوید اول خانواده و بعد کنگره و این باید حالت توازن داشته باشد.


 و نکته پایانی این که اگر عاشق نباشید و تا طعمش را نچشیده باشید، مثل طعم یک کیک تا شما نخورید نمی فهمید، متوجه شیرینی این خدمت نمی شوید.

این عاشق بودن یک وقت هایی در اوایل کار است، یک وقت هایی نه، وقتی که واردش می شویم عاشق می شویم .
بعضی گره های زندگی باز نمی شوند تا وقتی که راهنما شوید. من خیلی وقت ها گره های زندگی ام با باز شدن گره های شما باز می شود . یعنی یک وقت هایی یکی از بچه ها سوالی در مورد مشکلش از من می پرسد بعد من نگاه می کنم این سوالی که از من پرسیده در درون خودم هم هست و مشکل من هم بوده ولی من از آن خبر نداشته ام و با باز کردن آن گره، گره من هم باز می شود.

. بنابراین هیچ انسانی نمی تواند صبر کند تا به کمال و به یک نقطه برسد، چون انسان در مسیر است که آموزش می بیند و به کمال می رسد.

در آخر لژیون با دعای خیر همسفران به پایان رسید.



نویسنده: همسفر فاطمه ع


تصویر گر :همسفر فاطمه ز




طبقه بندی: گزارشات لژیون، 

تاریخ : 1397/12/26 | 04:38 ب.ظ | نویسنده : همسفر لیلا (راهنمای لژیون) | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.