ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ

به نام اولین عاشق که اوست

لژیون "تو فقط لیلی باش" روز دوشنبه 98/4/10با حضور گرم جمعی ازهمسفران واستادی کمک راهنما خانم لیلا، دبیری همسفر خانم فاطمه خ وبا دستورجلسه ی "سی دی حقه 1" راس ساعت 17:30 آغاز به کار نمود.


 


کبر یعنی من با زبان بی زبانی ام به خدا می گویم تو صلاح بندگانت را نمی دانی ولی من بیشتر از تو می دانم! من بیشتر از تو دلم برای مسافرم وفرزندم می سوزد! حدیثی از حضرت علی (ع) هست که می گوید محبت و عشقی که خداوند نسبت به بنده ی خودش دارد یک ذره ی آن در وجود مادر است. شما فکر کنید مادر چقدر فرزندش را دوست دارد و خداوند هزاران برابر بیشتر بندگان خودش را دوست دارد. کسی که...


این بحث زیبا را در ادامه مطلب دنبال کنید...


در ابتدا مشارکت همسفران:

همسفر زیبا من همیشه در مورد کار مسافرم، به طور مثال یک کاری را دوست داشت ولی من نمی گذاشتم انجام بدهد وخودم برایش تصمیم می گرفتم ویا در مورد دخترم در مورد رفتن به کلاس های مختلف تصمیم می گرفتم وخدایی می کردم.


همسفرسمیه: در سی دی در مورد کبر گفته شده بود، من خودم همیشه داشتم، وقتی به کنگره آمدم فهمیدم غرور دارم وغرور من از کبر است، روی خیلی از افراد خصوصاً مسافرم حالت کبروغرور را داشتم وخیلی برایم سخت بود از سرراه خدا کنار بروم .خیلی نامحسوس که مسافرم متوجه نشود کارم را انجام می دادم ولی همه چیز خراب می شد، حالا سعی کردم که از مسیر خدا کنار بروم و به قول خانم لیلا که همیشه می گفت:مسافرت را بسپار به خالقش! و من قبلاً این کاررا نمی کردم و وقتی سی دی حقه 1را گوش دادم از خودم بدم آمده بود که چرا من کبر دارم؟ ولی با آموزش هایی که گرفتم سعی کردم از سر راه خدا کنار بروم و سعی کنم خودم آرامش داشته باشم، حرکت داشته باشم ویک جاهایی تذکراتی بدهم.


همسفر فاطمه: درمورد همسایه ام قضاوت کردم قبل از اینکه بدانم شرایط او چیست، ولی بعد که فهمیدم شرایط آن خانم چه بوده فهمیدم درموردش قضاوت اشتباهی کردم.


همسفر شهلا: من قبل از گوش دادن سی دی فکر می کردم خدایی می کردم، ولی به گذشته ی خودم که برگشتم متوجه شدم من قصد امرونهی را داشتم . به خاطر اینکه بنده ی خدا را دوست داشتم امرونهی می کردم .آقای امین در سی دی گفتند نمی شود بگوئیم خدایی کردیم و درصد کبر درون ما پایین وبالا است. مثال فرعون را زدند که او خودش را بالاتر از خداوند می دانست. من درآن سطح نمی رسیدم که خودم را با خدا مقایسه کنم، امرونهی ما به خاطر ناآگاهی بود و مسیر را  اشتباه رفته بودیم وچون مسافر و فرزند امانتی بوده اند نزد ما، ما می خواستیم امرونهی آن ها را کنیم. ولی ما با هرکسی امرو نهی کردیم بیشتر لجبازی کردند وانرژی ما تخلیه می شد ومن متوجه شدم اگر من خدایی می کردم آن ها باید حرف من را گوش می دادند، وضربه ی آن به خودم وارد شد وآن ها باید مسیر خود را می رفتند.


همسفر سپیده :من برای مسافرم خدایی کردم و در کار خدا دخالت کردم، مسافر من باید هفته ی دیگر به رهایی می رسید ولی به خاطر دخالت من در کار خدا زمان رهایی مسافرم عقب افتاد. به خاطر دخالت های زیاد من در زندگی دخترم به من گفت مگر رئیس هستی؟ ومن متوجه اشتباهم شدم والان سعی کردم از سر راه خدا کنار بروم.


همسفر زهرا: وقتی که انسان قبول کند ایمان حقیقی را به خداوند داشته باشد هیچ وقت خدایی نمی کند. من اگر ناخودآگاه خدایی کردم فوراً معذرت خواهی کردم از خدا تا ضربه ای به کسی وارد نشود. من و خانواده ام هر اتفاقی که برایمان پیش بیاید به آن راضی هستیم. از صمیم قلبم از خداوند شکایت نمی کنم و همه چیز را به او می سپارم و در زندگی خودم هیچ وقت، مسافرم و دیگران را اجبار به هر کاری نمی کنم . من متوجه شدم که دیگران هم باید تاریکی ها را بگذرانند. اتفاقی که برای پدرم افتاده است را باید بگذاریم هرچه صلاح خداوند هست همان شود.


کمک راهنما خانم لیلا :مرسی به خاطر تجربه های بسیار زیبایی که داشتید واز همه ی شما تشکر می کنم. کبر کاملاً ناخودآگاه اتفاق می افتد. ما در کنگره یاد گرفتیم که شیطان به زیباترین شکل ممکن وارد افکار و اندیشه ی ما می شود، یعنی نیروهای منفی نمی آیند به من بگویند لیلا شما بنشین جای خدا و خدایی کن، تو صلاح بندگانت را بهتر می دانی .هیچ وقت چنین چیزی را از من نمی خواهد، مثلاً در مقوله ی غیبت هیچ وقت نمی آید بگوید بنشین با خواهر ویا همسایه پشت سر بقیه غیبت کن، همین طور که من نشسته ام بدون اینکه حواسم باشد دارم غیبت می کنم، دروغ می گویم، مقوله ی کبر و خدایی کردن همین طور است، خیلی ریز و نرم پیش می آید. چون کلاً نیروهای منفی جنگشان با ما جنگ خیلی نرمی است و ما نگاه می کنیم که سال هاست برمسند خدایی نشسته ایم و خدایی می کنیم و خودمان هم خبر نداریم و اگر کسی هم به ما بگوید ممکن است جبهه بگیریم. کبر یعنی من با زبان بی زبانی ام به خدا می گویم تو صلاح بندگانت را نمی دانی ولی من بیشتر از تو می دانم! من بیشتر از تو دلم برای مسافرم وفرزندم می سوزد!


حدیثی از حضرت علی (ع) هست که می گوید محبت و عشقی که خداوند نسبت به بنده ی خودش دارد یک ذره ی آن در وجود مادر است. شما فکر کنید مادر چقدر فرزندش را دوست دارد و خداوند هزاران برابر بیشتر بندگان خودش را دوست دارد. کسی که همسرمن، فرزند من، پدرومادر من است، بنده ی خداوند است و خداوند یک عشق عجیب و غریبی نسبت به او دارد.

چرا فکر می کنید خداوند فقط من را هدایت می کند؟ خداوند فقط به من راه را نشان می دهد؟ فکر می کنید خدای تو خدای مسافرتو نیست؟ به او قرار نیست کمک کند و او را در تاریکی رها کرده است؟ وقتی چنین تفکری دارید همیشه نگران هستید.همیشه نگران این هستید که مسافر من بیشتر در تاریکی غرق بشود وخواهرم، پدرم و مادرم برایشان اتفاقی رخ دهد.


مثلاً ممکن است مرزبان به من بگوید به فلان رهجویت خدمت بدهیم ؟ می گویم: نه، چون الان ظرفیت این خدمت را ندارد، چون راهنمای او هستم و صلاحش را می دانم، بعد یک روزخانم شهلا به من گفت:چرا هم لژیونی من مدت هاست که خدمت نمی کند و می شود کاری کنید که او خدمت بگیرد؟ من به عنوان راهنما می دانم صلاح بچه های لژیون در چه چیزی است، فلانی سرعتش زیاد است باید اورا نگه دارم، فلانی حرکت نمی کند باید بگذارم در جهل و تاریکی خودش بماند، یا زمان خدمت فلانی رسیده است. اما شما که نمی دانید، شما که مانند من نگاه نمی کنید. می گویید چرا خانم لیلا این کار را کرد؟ چرا با فلانی این حرف را زد؟ درجایی که من چیزهایی را در مورد لژیونم می دانم که شما نمی دانید.

این یک مثال کوچک بود که شما در مورد خداوند و کارهایی که انجام می دهد نیز بدانید. خداوند خودش بهتر از هر کسی خیر و صلاح بنده خود را می داند، یک وقت هایی فرد مصرف کننده باید برود تا ته تاریکی را تجربه کند، برسد به آن عمق تاریکی و ما نمی دانیم آن عمق تاریکی کجاست؟


شاید آن جا الماسی است که باید پیدا کند، یعنی مسافرِمن حرکت و سفرش خوب نیست، شاید یک درسی خدا برایش گذاشته که آن درس را در عمق تاریکی پیدایش کند ومنِ همسفر با قرار گرفتن در برابر خدا و مسافرم اجازه نمی دهم برود و به آن نقطه برسد، همیشه نگرانم و حواسم به اوست و همیشه او را کنترل می کنم. به زور او را به کنگره می آورم، به زور به او می گویم که اوتی خود را بخورد و او را نگه داشته ام. خانم زهرا می گوید پدر من روی تخت بیمارستان است و حالش خیلی بد است و نه خوب می شود و نه خدا از او راضی می شود و عذاب می کشد و این دقیقاً درمورد مسافر ما و یا در مورد هر کسی همین طور است. در میان زمین و هوا گیر افتاده است وما ناخودآگاه برای او نقش خدایی را ایفا می کنیم.


حتما کسانی که این سی دی را گوش نداده اند، گوش بدهند. باورتان نمی شود یکی از تاثیرگذارترین سی دی هایی که در این 8سالی که در کنگره هستم گوش دادم همین سی دی حقه بود؛ باورتان نمی شود وقتی که من این سی دی را گوش دادم کلی با آن گریه کردم و تازه متوجه شدم که من چقدر خدایی کردم! من سردسته ی خدایان بودم! و سال های سال خدایی می کردم و نمی دانستم که این کار را می کنم.خانم شهلا که می گوید اگر کسی از خدا شناخت داشته باشد، دچار کبر نمی شود، اصلاً این طور نیست و من اتفاقاً خداوند را می شناسم یا مثلا خانم زهرا می گوید کسی که ایمانش کم است خدایی می کند، نه ، من ایمانم به خداوند خیلی زیاد است، ولی اینقدر این اتفاق نرم است، آرام و یواش یواش و ریز به ریز شما را می کشاند به سمت نیروهای منفی، به سمت کبر و کسی متوجه نمی شود که جای خداوند نشسته ای ومن نگاه کردم و برگشتم به عقب تا ببینم نقطه ی شروع خدایی کردن من چه موقعی بوده است.



گاهی شما مراحل خدایی کردن را می روید، در محضر خدا نشسته اید، درقلمرو او حکمرانی می کنید، ولی نتیجه ای که آخرش بدست می آید تعیین کننده ی این است که تو خدا بوده ای یا نباید خدایی می کردی. پس وقتی که نگاه می کنی به نتیجه ی کارهایت بعد می بینی که مثلاً من یک سال است که بچه ام را کنترل می کنم، ولی هنوز کار خودش را انجام می دهد، یک سال است حرص مسافرم را می خورم، ولی هنوز کار خودش را می کند، پس این نشان می دهد تو وارد قلمرو خداوند شده ای وشروع کرده ای  به خدایی کردن.

حالا این نیروهای منفی را اسمش را می گذارند دلسوزی، بچه هایی که ایثارگرند می گویند ما ایثارگریم، می خواهیم خودمان را فدای دیگران کنیم و کسانی که ایثارگرند و به اسم دلسوزی شیطان می تواند آن ها را قشنگ در دام خودش بیاندازد. من خودم تا یادم هست فوق العاده ایثارگر بوده ام، همیشه خودم را فدای دیگران کردم وبه این کارم هم خیلی افتخار کرده ام وبا افتخارهم این کار را امجام می دادم، اما گاهی کسی که ایثارگر است می آید وبه اسم دلسوزی دچار کبر می شود و در محضر خدا می نشیند و شروع می کند خدایی کردن برای انسان های دیگر، اگر کسی هم بیاید و از شما بپرسد، بگوید فلانی شما دارید خدایی می کنید و شما در کار خدا دخالت می کنید و از خودت بت ساخته ای کس العمل نشان می دهی.


منِ لیلا دقیقا از خودم بت ساخته بودم، یعنی در فامیل مان بت بودم و اگر کسی مشکلی داشت می گفتند از لیلا بپرسید، لیلا خیلی می تواند کمک کند، اما عملاً وقتی نگاه می کردم می دیدم اتفاقا من تخریب ها و ضربه هایی که وارد کرده ام بیشتر بوده است. برای کسی خدایی می کردم و اگر یک دفعه خطا و اشتباهی می کرد من اورا رها می کردم و آن فرد ضربه ی بدتری می خورد! درجایی که خداوند هرگز چنین کاری را با بندگانش نمی کند، هرگز آن ها را رها نمی کند.


بعد نگاه کردم دیدم با خدایی کردنم نه تنها به کسی کمکم نکرده ام، بلکه ضربه های بیشتری به طرف مقابلم وارد کرده ام و عملا نتیجه ی خوبی در زندگی ام بدست نیاوردم. بعد دیدم 15 الی 16 سال پیش بوده است، نقطه ای که شروع کردم خدایی کردن برای انسان ها! و حالا در فامیل، درخانواده، در جمع بچه های لژیون، هرکجا که نگاه می کنم، خودم را بررسی می کنم، می بینم یک رد پایی از خدای من وجود داشته است.


بین خدایی کردن و کمک به انسان ها تفاوت زیادی وجود دارد، میان آن ها مرز باریکی وجود دارد و شما باید آن مرز باریک را پیدا کنید. تفاوت آن ها این است که اگر هدف تو کمک به انسان ها باشد، به نتایج خوبی می رسی، اما اگر هدفت خدایی کردن و کبرورزی و بت ساختن باشد، به نتایج خوبی نمی رسی.

مثلاً من می خواهم به اعظم کمک کنم، اگر هدف من کمک به او باشد ممکن است نتیجه بگیرم و بتوانم به او کمک بکنم، ولی اگرهدف من خدایی کردن باشد هیچ وقت به نتیجه نمی رسم .

بچه ها، خداوند یک اخلاق خاصی دارد، یک حالتی دارد که وقتی  شما می نشینید بر مسند خدایی و می خواهید خدایی کنید شما را پائین نمی اندازد و بگوید برای چه خدایی می کنی؟ اینجا قلمرو من است! این انسان و بنده مال من است و من اورا خلق کرده ام! اصلا چنین چیزی به ما نمی گوید! می گوید می خواهی خدایی کنی؟ بنشین خدایی کن. چندسال؟10 سال ،20 سال،30سال،40 سال. می گویند صبر کوچک خدا 40 سال است، اجازه می دهد که خدایی کنی. کاملاً می گذارد در مسند او بنشینی، اما یک چیزهایی را از شما محروم می کند! یعنی تو خدایی می کنی ولی به نتیجه نمی رسی، بعد پیش خودت می گویی: من این قدر زحمت می کشم و توان می گذارم، من که بیشتر از خواهرم حواسم به مسافرم هست، من که بیشتر از دختر خاله ام حواسم به فرزندانم هست، پس چرا به نتیجه نمی رسم؟


یک نکته جالبی که وجود دارد این است که کسی که کبر می ورزد، ممکن است همزمان دچار شرک هم شود.

یعنی هم خودش برای دیگران خدا باشد و هم برای خودش خدایی، غیر از خدای یگانه انتخاب کرده و او را بپرستد.

من خودم همین طوربودم، هم خدایی می کردم، هم موقعی که کسی وارد زندگی من می شد که ذره ای احساس می کردم دانایی وآگاهی او بالاتر از من بود، اورا خدای خودم می دانستم، تکیه گاه خود می دانستم ودر این شرایط یک دفعه خدا او را از من می گرفت، یک وقت هایی ما یک نفررا بت می کنیم، خدا آن بت را جلوی چشمان ما می شکند،چون به او تکیه داده بودیم.

الان بچه های سفر دومی ها که در لژیون بودند، سختی آن ها این بود که یکدفعه به آن ها گفتند سر لژیون نیایید و آن ها احساس می کنند که پشت شان خالی شده است، (من به او تکیه داده بودم، او خدای من بود، او بت من بود و یک دفعه آن را ازمن گرفتند)

پس خدایی کردن عواقب زیادی دارد؛ خداوند یکی است، یگانه است، ما اجازه نداریم بر مسند او بنشینیم، برای کسی تصمیم بگیریم و نه اجازه داریم کسی را به جای او قرار دهیم.


من امروز صبح ساعت 6:30 از خواب بیدار شدم و ذهنم درگیر سی دی حقه1 بود و نشستم با خدا گفتگو کردم و به خدا گفتم : غلط کردم. (باید غلط کردن را با کلام بگوئید) هر جایی که در زندگی تان حتی اگر یک ذره خدایی کردید بگوئید خدایا من غلط کردم و پشیمان هستم؛ من نمی دانستم، نمی خواستم خدایی کنم، من چه کاره هستم؟

در همین سی دی آقای امین می گویند شما ذره ای کوچک هستید در جهان. کره ی زمین را نگاه کنید، در فیلم ها دیده اید که کره ی زمین ذره ی کوچک در بین کهکشان است، و من چقدر کوچک و ریز هستم؛ و من به این کوچکی که مثل گرد و غباری بیش نیستم، نشسته ام جای خدا؟ من چه کاره هستم که بنشینم جای خدا؟ و کلی طلب بخشش کردم. اولین بار بود که در زندگی ام نمی توانستم در چشمان خداوند نگاه کنم و احساس سر افکندگی می کردم و در درگاه عشق به خاطر این که کلی خدایی کردم برای بندگانش و هم بندگانش را تخریب کردم و نگذاشتم به آن مسیری که خودشان می خواستند بروند وهم خودم را خراب کردم و انرژی خودم را گرفتم، زمان هایی که باید خودم درس می گرفتم را از دست دادم ، طلب بخشش کردم.


وبعد از آن  احساس کردم این قدر شانه هایم سبک شده است و باری که 15 الی 16 سال از آدم های مختلف روی شانه هایم داشتم برداشته شد و تاریکی کنار رفت ومن خودم ماندم مسئول خودم، مسئول سرزمین وجودی خودم! حالا خوب یا بد، هرچه که هست .گفتم خدایا من از این به بعد برای خودم هم خدایی نمی کنم، چون تو می دانی صلاح من در چیست.

مثل حکایت کرم ابریشم است، یک نفر می آید نگاه می کند که یک پروانه در پیله ی خودش است و تازه می خواهد بیرون بیاید وبعد می گوید می خواهم به او کمک کنم و پیله را باز می کند و بعد پروانه که بیرون می آید، تا آخر عمرش نمی تواند پرواز کند. آن فرد دانشمند بزرگی می شود و جنازه ی پروانه را نگه می دارد و می گوید:این بزرگ ترین گناه زندگی من بود که باعث شدم یک پروانه را زودتر از پیله ی خودش در بیاورم و نتواند پرواز کند.


حالا ما انسان ها ببینیم کجاها آن فردی که در پیله ی خودش بوده، باید در پیله ی خودش می ماند، حتی در کثافت خودش می گندید و در تاریکی خودش غرق می شد ولی من نمی گذارم و می گویم تو برای من عزیز هستی و نمی گذارم این اتفاق برای تو رخ دهد.آقای امین مثال فر را می زنند و می گویند وقتی که زودتر در فر را باز کنیم، شیرینی ها نپخته می شود و باید دوباره بگذاریم در فر تا مراحل را دوباره طی کند.


همسفر سپیده :این که شما می گوئید در کثافت و تاریکی خودش بماند، فقط خودش را در تاریکی نمی کشد، این برای بچه من هم باعث به وجود آمدن درد و عذاب می شود.


همسفر کمک راهنما خانم لیلا:  بله ، اما یک دلیلی دارد که ما آدم ها باهم، هم روزی و هم مسیر می شویم. من بارها و بارها گفته ام این سیستم خلقت وهستی، آن چنان منظم و دقیق چیده شده است که اصلا مو لای درزش نمی رود. برای ما سوال پیش می آید که چرا خدا بچه ای را آفریده است که دست و پا ندارد؟ و یا از نظر ذهنی فلج است؟ وبعد یک لحظه در ذهن خود قضاوت می کنیم، در حالی که نمی دانیم آن بچه مسیر رشد و تکاملش از این سمت می گذرد ، بچه ی من که در تاریکی اعتیاد است مسیر تکامل و رشدش از چنین نقطه ای می گذرد. ما قبل از این که به این دنیا بیاییم همه چیز را خودمان انتخاب می کنیم و بچه ی من قبل از این که به دنیا بیاید خودش پدر و مادرش را انتخاب می کند، انتخاب می کند این سختی ها بکشد واین طور نیست که من احساس گناه کنم که چرا این بچه را به دنیا آوردم؟ بچه ی من با انتخاب خودش در این خانواده به دنیا آمده است .


یکی از نویسندگان و روانشناسان  معروف به نام وین دایر در داستان زندگی خودش را گفته بود من یک پدری داشتم و او اعتیاد شدید به مصرف مواد مخدر و الکل داشت و همسرو 3 فرزند خودش را تنها می گذارد و محل زندگی خودش را ترک می کند. مادر شان نمی تواند آن ها را بزرگ کند و فرزندان خود را در پرورشگاه می گذارد و وین وایر و برادر و خواهرش حدود10سال از عمر خود را در پرورشگاه می گذرانند و بعد از 10سال که مادرش وضع مالی اش خوب می شود، فرزندان خود را از پرورشگاه بیرون می برد، سرانجام وین دایر او در دانشگاه قبول می شود و یک روانشناس خیلی معروف و موفقی  می شود و کتاب های خوبی می نویسد. اما او هیچ وقت نمی توانست پدرش را ببخشد و همیشه می گفت پدرمن زندگی من را خراب کرده است. یک روز متوجه می شود که پدرش از دنیا رفته است. سر خاک پدرش می رود و همانطور که نشسته بود سر خاک یک لحظه در خوابش می برد و در خواب یا خیالش با خدا حرف می زند. خدا به او می گوید: من این آدم را(پدرت) سر راه تو گذاشتم که تو به این نقطه برسی، پدر تو که یک مصرف کننده بود یک روح بزرگ وپیشرفته داشت و فردی مقدس بود، ولی به خاطر آمد تا اعتیاد را تجربه کند، تا تو به چنین پیشرفتی برسی. چون اگر تو این تاریکی را تجربه نمی کردی نمی توانستی وین وایر شوی، نمی توانستی آدم های زیادی را در زندگی ات نجات دهی و او همان لحظه پدرش را می بخشد و رشد معنوی اش از آن لحظه شروع می شود.


ممکن است فرزند من  در سختی اعتیاد بسوزد ، خیلی هم سخت است  ولی منِ مادر تا یک حدی می توانم حواسم باشد. ما مادر ها می توانیم یک جاهایی نگذاریم بچه ها آسیب ببینند. می توانم کار کنم، حواسم به فرزندم باشد، تامینش کنم ولی پدر اورا من نمی توانم برایش کاری کنم. نمی توانم بگویم خودم پدری سالم داشته ام، حق فرزند من هم این است که پدر خوبی داشته باشد. (البته این حرف من، رفتار و اعتیاد یک فرد مصرف کننده را توجیه نمی کند و مسلماً او هم کارمای خودش را دارد) اما می خواهم بگویم یک وقت هایی باید فرزند من چنین پدری داشته باشد.

تو فقط می توانی برای مسافرت دعا کنی، اما دعا کردن بازهم قانون خاص خودش را دارد. نمی توانی دعا کنی و بگوئی خدایا کمکش کن، نجاتش بده، خدایا درستش کن. بازهم در دعای خودتان تعیین تکلیف می کنید! باید بگوئید خدایا هرچه خیر وصلاح توست، هرچه خودت بهتر می دانی برای بنده ات، همان را برایش رقم بزن. من خواسته ام این است،من دلم می خواهد از تاریکی خارج شود، دلم می خواهد سالم بودنش را ببینم واین خواسته ی منِ بنده است که چیزی نمی دانم، سوادم کم است، واقعا دراین جهان هیچ کاره هستم.

اما خدایا همانطور که می دانی، توکه بلد هستی، تو که آینده ی همسر من را می دانی و از گذشته اش باخبرهستی و پیشینه ی اورا می دانی، تو که همه ی این ها را می دانی خودت درستش کن، خودت بالاترین خیر را برای او رقم بزن و اتفاقا این دعا به او می تواند کمک کند. وقتی با تمام وجودت به خدا می سپاری خدا خودش به بهترین شکل ممکن خدایی کردن را بلد است و انجام می دهد. این دعا برای مسافرت می تواند سپر دفاعی شود، می تواند غرق تاریکی شود و آسیب چندانی نبیند و به سلامت بیرون بیاید.


همسفر اعظم:  من نمی فهمم فرق بین کمک و خدایی را، یعنی به هیچ کس حرفی نزنیم؟ مثلاً من بعضی از مواقع به همسرم یا مادرم می گویم فکر می کنی کارهایی که انجام می دهی درست است؟ این را نباید بگویم؟ یا مثلاً یک موقع هایی یکی از عزیزان من ناشکری می کند به او می گویم فکر می کنی قضاوت تو درست است؟ این ها را ما نباید بگوئیم اینها خدایی است ؟


کمک راهنما خانم لیلا : در مقوله کمک شما در لحظه می گوئید و رها می کنید. مثلاً مسافر من یک اشتباهی، یک خطایی انجام داده است و یا یک جایی که پولی را از یک راه اشتباهی بدست می آورد و من می دانم که مسافر من این کار را انجام می دهد. آیا باید به او بگویم؟ بله! باید گفت که کار تو اشتباه است، اما باید گفت وتمام! و بعد به کارهایی که انجام می دهد کاری نداشته و ذهنتان را درگیرنکنید.

من منظورم این نیست که همه آدم ها را کنار بگذاریم و به آن ها هیچ کمکی نکنیم، اما شما از نتایج کارتان می توانید تشخیص بدهید که کاری که انجام دادید درست بوده یا نه؟ من اگرمادرم یک کاراشتباهی انجام می دهد به اوبگویم کاری که انجام می دهی اشتباه است، اگرهدف من کمک باشد مادرم از من می پذیرد و گوش می کند و نتیجه ای هم که می گیرد نتیجه خوبی ست، ولی اگراز دیدگاه خدایی به مادرم بگویم، هیچ وقت درگوش او نمی رود، چون من خدا نیستم و نتیجه ای که مادرم به دست می آورد نتیجه اشتباهی است.


پس تفاوت را باید بدانیم که آیا نظرمن کمک کردن است یا تعین تکلیف می کن؟ وقتی سال ها درگیر یک نفر هستید وخودتان را فراموش کرده اید، این یکی دیگر از نشانه هایش است. در خدایی کردن، خداوند ما را از خودمان محروم می کند، من سال هاست خودم را ندیده ام، به خودم احترام نگذاشته ام، به خودم توجه نکردم، به خودم عشق نورزیدم، خودم پیر شدم، از مسافرتم زده ام، همه خواهرهایم می گویند ومی خندند، اما من نه، کلی بیماری روحی وجسمی گرفته ام، از تفریحم زده ام، فقط به خاطر یک نفر، واین خدایی است و قابل تشخیص است.

خدایی کردن برای کسانی که سال های طولانی در گیر یک نفرهستند اتفاق می افتد. به طور مثال اگر فرزند من دروغ می گویید و یا مسافرم یک اشتباهی انجام می دهد به او یک هشداربدهم، این خدایی نیست؛ ولی وقتی که سال هاست درگیر مسافرم هستم ونمی گذارم تاریکی را تجربه کند، اینجا خدایی کردن می شود و تفاوت آن این است.

منظور از خدایی کردن این است که ما لذت های حلال و درستی که باید از زندگی ببریم، خودمان را محروم کرده ایم و بعد از چندین سال که می گذرد می بینیم هیچ ثمره ای ندیده ایم، اگرالان مرگ برسد من بدهکار خودم هستم، بدهکار همسر وفرزندم نیستم، اما بدهکار خودم و روحم هستم .

معرفی یک کتاب به یک نفر اشکالی ندارد، گوشزد خطای او اشکالی ندارد، چو می بینی که نابینا و چاه است    اگر خاموش بنشینی گناه است.

اگر می بینی نابینایی دارد در چاه می افتد، اگر می بینی کسی خطایی انجام می دهد و شما راه حل آن را بلد هستید، باید راه را به آن نشان بدهید. اما باید مرز بین آن را با خدایی کردن به خوبی تشخیص دهید تا دچار کبر نشوید.

ادامه این مبحث هفته آینده دنبال می شود.


نویسنده: همسفر عزت

تصویرگر: همسفر فاطمه





طبقه بندی: گزارشات لژیون، 
[ 1398/04/14 ] [ 04:00 ب.ظ ] [ همسفر لیلا (راهنمای لژیون) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو