ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ

این روزها حال دل لیلا زیباست، حال دلش خوب است؛ برای رسالتی که داشته و با همه وجودش این رسالت را به بهترین شکل به پایان رسانیده

به ادامه مطلب مراجعه فرمایید....
همسفر خانم لیلا کمک راهنمای لژیون دوم در جایگاه های مرزبانی، نگهبانی، استادی، دبیری و همچنین مدیر سایت قسمت همسفران شعبه امین گلی در کنگره شصت خدمت کردند. به مناسبت تجلیل از این کمک راهنمای محترم مصاحبه ای ترتیب داده شد که شما را به خواندن این مصاحبه زیبا دعوت می کنیم.

مسافر ایشان با ۱۲سال تخریب آنتی ایکس تریاک وارد کنگره شدند. ۱۲ماه در کنگره سفر کردند. به روش درمان DST همراه با داروی شفابخش OT. با راهنمایی خانم الهه. در حال حاضر ۶ سال و 9 ماه و 14 روز است که آزاد و رها هستند.

خانم لیلا لطفاً از شیرینی های کمک راهنمایی برایمان بفرمایید؟

کمک راهنمایی خیلی حس قشنگیه. حس اینکه اول فکر می کنی انتخاب  شدی که بقیه رو راهنمایی کنی و به بقیه کمک کنی، در صورتی که  وقتی وارد کمک راهنمایی می شی می بینی این تو هستی که به آموزش نیاز داری.
آقای مهندس وقتی که ما شال دریافت کردیم فرمودنند: کمک راهنمایی آغاز پروسه ای از آموزش های شماست که شما این آموزش ها رو هیچ جای دیگر نمی تونید دریافتش کنید. مثل مرزبانی، مرزبانی یه آموزش هایی داره که تو هیچ جای دیگه که خدمت کنی نمی تونی اون ها رو دریافت کنی. کمک راهنمایی هم در واقع همینه؛ اولش این حس رو داری که قراره بشینی و راهکار بدی... ولی وقتی می شینی می بینی چقدر خودت به این آموزش ها نیاز داری و رهجوهات می شن راهنمای تو و یه جورایی رفت و برگشته و هر مسئله ای که با تو در میان میزارن، اگه خوب به خودت نگاه کنی، می بینی که درون خودت گره هایی هست؛ در حقیقت رهجو رزق و روزیِ راهنما میشه و هر مسئله ای داره در حقیقت داره یک گره ای را به من نشون میده.
 و شیرینی راهنمایی برای من اینه که می بینم همینطوری که داره گره رهجو باز میشه، گره من هم داره باز میشه؛ اگر گره باز نشده ای در رهجو قرار داره، یعنی من هنوز گره ای دارم و یا هر چیزی، حرکت نمی کنه، من یکجا مشکل دارم، حرکت می کنه و خوب پیش میره من یکجا خوب عمل کردم؛ همه چیز بستگی به درون من داره؛ این خیلی شیرینه؛ من فکر نمی کنم آدم بتونه جایی رو پیدا کنه که بشینه و  بیست نفر جلوی تو، به تو یاد بدن و آموزش بدن و به این سرعت گره های تو باز بشه.
شاید من خودم به شخصه اگه راهنما نمیشدم گره های درونیم شاید سالهای سال، شاید حلقه های زیادی رو باید میومدم و میرفتم و اینها رو پیداش نمیکردم، ولی در این پروسه تونستم پیداشون کنم.

خانم لیلا گره ای بوده درون شما که به این طریق تونسته باشید بازش کنید؟

بله صددرصد. و چیز دیگه ای که متوجه شدم اینه که عشق درمان هر دردیه؛ یعنی من نگاه کردم دیدم رهجو حالش فوق العاده بد بوده، هر چی می گفتم فایده ای نداشته، یعنی دیگه اون تیر آخر راهنما عشق ورزیدن به رهجوست، میرسی به جایی که میگی من دیگه نمی تونم کاری بکنم ولی این عشقِ که بهش میرسی، یکدفعه انگار معجزه و شفا تو اون لحظه اتفاق میُفته و رهجو شروع به حرکت میکنه.


آیا شده از رهجویی دلخور شوید یا برنجید؟

من قبل از کنگره آدمی بودم که اگه یه نفر اذیتم می کرد بلافاصله از زندگیم میزاشتمش کنار. حتی به خودم اجازه نمی دادم که صبر کنم ببینم این آدم نقشش در زندگی من چیه؟ آن قدر غرور خاصی داشتم و خودم را خیلی قبول داشتم که تا آزار و اذیتی از شخصی بود سریع میزاشتمش کنار.
ولی راهنما نمی تونه چنین کاری را انجام بده. راهنما باید با همه وجود رهجوش رو بپذیره و با تمام توانش؛ حتی اگه تو رو برنجونه یا تیر های زهرآگین به سمتت پرتاب کنه، حتی اگه آزارت بده و حتی اگه چنین چیزی باشه؛ یک راهنما چون رسالتش چیز دیگریست نمیتونه رهجو را کنار بزازه، قبول می کند و او را پرورش می دهد. اگر رنجشی هم هست بخاطر زخمهای خود رهجوست؛ هر همسفری که کنگره میاد زخمی میاد و ما راهنماها باید کمک کنیم به درمان زخم های اون، بقول آقای مهندس آدم های سالم که نمیان کنگره، آدم های زخمی میان، آدم هایی که درد کشیدند و دردمندند و من نباید از رهجویم انتظار داشته باشم؛ اگر هم موردی باشد با عشق حل میشود و من دقیقاً چنین موردی داشتم، ولی تهِ تهش محبت و عشق جواب داد، با وجود اینکه اصلا درمان تو را نمیخاد و پس میزنه، ولی عشق کمکم کرده.

برکت کمک راهنمایی برای یک راهنما چگونه است؟

اگر بخوام از برکاتش بگم بسیار زیاده، هر لحظه اش برکته، هر قدمی که برمیداری برکته، یکی از برکاتش دعاهای خیری است از طرف همسفران. یعنی من عاشق این قسمت کمک راهنمایی ام، که همسفری با تمام وجودش دعات می کنه. همیشه به بچه ها میگم ما چقدر تو زندگی به بقیه میگیم ما رو دعاکن، التماس دعا، ولی تو کنگره یک همسفر با تمام وجودش کمک راهنماشو دعا می کنه. بزرگ ترین برکتی که برای من داشته دعاهای رهجوهام بوده. همیشه به بچه ها میگم اولاً که من کاری برای شما نکردم، ولی اگه هم فکر میکنید کاری کردم واستون فقط برام دعا کنید. چون فوق العاده این دعاها در مسیر کمک راهنمایی، مسیر زندگی و در هر سختی یا مانعی به کمکت میاد و نجاتت میده.

حس شما نسبت به رنگ نارنجی شال کمک راهنمایی؟

شال نارنجی برای من نشانه زندگیست. چون قبل از این، من مرده ای بیش نبودم و آدمی بودم که در بیهودگی زندگی می کردم؛ اینجا اسمش جمعیت احیای انسانی کنگره شصت است، جایی که مرده ها رو زنده میکنه و به انسان ها زندگی میده و این رنگ شاد همیشه برام معنی زندگی داشته.

بعد از کمک راهنمایی به چه چیزی فکر می کنید؟ هدف شما در ادامه چیه؟

شعری هست که میگه:
رشته ای برگردنم افکنده دوست            می کشد هر جا که خاطرخواه اوست     
رشته برگردن نه از بی مهری است      رشته عشق است و برگردن نکوست
من به میل و اراده خودم به کنگره نیومدم. شاید همه مون همین طور بودیم، ما هدایت شدیم به این مسیر؛ من به انتخاب خودم به کنگره نیومدم، به انتخاب خودم کمک راهنما نشدم و الآن هم من نیستم که بخوام چیزی رو انتخاب کنم. دیدید بعضی اوقات برنامه ریزی میکنی برای زندگیت، بعد خدا میاد تمام برنامه هاتو بهم میزنه، یه وقت هایی هم هست اصلاً برنامه ریزی نکردی ولی همه چیز درست میشه . چون همیشه خداوند بوده که من رو هدایت کرده و به خدا اعتماد کردم. حتی یک قدم اگه برداشتم با اعتماد به اون بوده که رفتم جلو.  واقعاً چیز خاصی در ذهنم نیست، فقط امیدوارم همین طوری که تا الان هدایتم کرده از این به بعد هم هدایتم کنه.

یعنی هر چیزی که براتون پیش بیاد ؟

در حقیقت تسلیم تقدیری هستم که خداوند برایم رقم زده.

در کوله پشتی خودتان چه اندوخته اید؟

(با لبخند رضایت) کوله پشتیم واقعا پره.  واقعاً آن قدر در این چهار سال کوله پشتی آدم  پر میشه، نمی دونید دارم با چه پرباری تحول میدم. (البته منظورم پرباری واسه خودم هست) چون فقط کنگره بوده که به من همه چیز داد و اگه هزار سال هم که بگذره من بدهکار کنگره هستم. کوله بارم پر از عشق و محبته چون کنگره تنها جایی هست که بدون این که تو را قضاوت کنند در مورد ثروتت، در مورد کارت و مقام اجتماعیت در بیرون، بغلت می کنن، به تو عشق میدن. می پذیرنت، بهت راهنما میدن، بهت راهکار میدن، تازه یه وقتایی ما طلبکار راهنمامون میشیم و یا طلبکار خدمتگزارها میشیم، اینها رو کنگره به من داد. درس هایی به من داده که هیچ وقت تو زندگیم فراموش نمی کنم.
و نکته ای که در کنگره وجود داره و نمیدونم جزو سوالاتتون هست یا نه؟ اینه که در کنگره همه چیز در عمل به تو ثابت میشه.
اگر کنگره میای و مثلاً به تو میگن ببخش، شخص خودش بخشیده و این عمل را یا انجام داده یا در مرحله انجام دادنش هست و تو با چشمات داری میبینی که اون شخصی که داره به تو چیزی میگه خودش انجامش داده و تو اعتماد میکنی ناخودآگاه؛ و من شاید جای دیگه ای ندیدم  که اینقدر درس هایی که داده میشه و آموزش هایی که داده میشه با عمل یکی شده باشه. عشق، محبت، آموزش های ناب و فرصت یگانه ی خدمت که خدا به تو میده، میشه توشه ای که در کوله بارت قرار میدی.

خانم لیلا شما در صحبت هاتون از عشق زیاد صحبت می کنید. سر منشأ عشق درونی شما چیه؟

این عشقی هست که من از کنگره یاد گرفتم. یعنی اینجوری نبوده که من خودم یک آدم خیلی نرمالی بودم و اومدم با عشق خدمت کنم. نه! اینو کنگره به من داده، چون پایه و اساس کنگره محبته و این محبت هست که ما رو در کنار یکدیگر نگه می داره. 
ما اونقدر از جاهای دیگه خسته شدیم که شاید وقتی وارد کتگره میشیم چیزی جز عشق و محبت نمی خوایم. یک رهجویی که وارد کنگره می شه اول نمی خواد چیزی آموزش بگیره، فقط میخاد کسی دوستش داشته باشه. اون قدر از بقیه ضربه خورده که  چیزی جز عشق و محبت نمی خواد و بعد از اونه که وارد مرحله آموزش میشه. و اینها رو کنگره به من داده و من یک قطره اش رو دارم به بقیه میدم.

خانم لیلا زندگی شما چهار سال قبل با الآن چه فرقی کرده ؟

تفاوتش که خیلی زیاد بوده؛ یکی از تفاوت هایش این بوده که من از خامی به پختگی رسیدم. این چیزیه که یک راهنما زمانی که شالش را تحویل میده حس میکنه. هر راهنمایی در طول این مدت اون قدر با آدم های مختلفی روبه رو میشه، چیزهایی در درون خودش کشف می کنه که تا قبل از اون از وجودشون اطلاعی نداشته و راه حل هایی براش پیدا میشه که قبل از اون نمیدونسته و همه ی اینها تو رو به پختگی میرسونه. میتونم بگم خیلی خام و بی تجربه بودم در مسیر زندگیم و الآن یه ذره پخته تر شدم؛ البته هنوز خیلی جا داره، ولی بهتر شدم.

شعبه ای که شما وارد آن شدید و شعبه فعلی چه تفاوت هایی داشته؟

خب شعبه امین گلی اولش یک ساختمان خیلی کوچیک بود. خیلی من اون ساختمون رو دوست داشتم و یادمه فقط خانم نرگس تنها راهنمای همسفران اینجا بودند که جا داره یادی کنیم از ایشون. پیشرفتش محسوس بوده. آقای مهندس می فرمایند: کنگره آغازی را آغاز کرده که پایانش دست تو نیست و شعبه امین گلی بارها در معرض جمع شدن قرار گرفت، اما نیرویی  نگهش داشت، یادمه چقدر سخت بود که فکر می کردیم داره جمع میشه، ولی وقتی که خدا بخواد بمونه می مونه. موند و روز به روز خدا را شکر قوی تر شد و هنوز جا داره  و از اون حالت بومی بودن داره در میاد و آموزشها داره بیشتر میشه؛ کسانی که بیرون هستن شاید بهتر بتونن نظر بدن ولی از نظر من پیشرفتش خوب بوده؛ راهنماهای جدید و تازه نفس آومدن، چه قسمت مسافران و چه قسمت همسفران و شور و شوق جدیدی به شعبه دادن.


اگر توصیه ای برای همسفران امین گلی دارید بفرمایید؟

شاگردی میره پیش استاد و میگه درسات رو به من یاد بده و من تشنه یاد گیری ام. استاد بهش میگه چقدر درسهای منو میخوای؟ شاگرد میگه خیلی زیاد! میگه خیلی زیاد یعنی چقدر؟ میگه خیلی اونقدری که واقعا تشنه ام برای درس شما. استاد سر شخص رو در آب فرو میکنه و نگه میداره و نزدیک خفه شدن اونو میاره بیرون و میگه: اون لحظه ای که داشتی خفه میشدی چی میخواستی ؟ شاگرد میگه: هوا! استاد میگه: ببین درس منو باید اینجوری بخوای، مثل هوا بخوای؛ مثل نفس بخوای. برو هر موقع درس منو اینجوری خواستی بیا. من خیلی کوچکتر از این هستم که بخوام توصیه ای داشته باشم، اما اگه بخوام از تجربه خودم بگم اینه که باید کنگره را مثل نفس بخوایم و تمنای دل داشته باشیم، توی کنگره کسی میتونه به موفقیت برسه که تمنای دل داشته باشه؛ (منظورم از موفقیت کسب کردن جایگاه ها نیست، موفقیتی که رضایت درونی برات بیاره و خودت حداقل حالت خوب باشه) 

الان حال دل لیلا چه طوره؟

خیلی خوبه، همیشه فکر می کردم مراسم تجلیل خیلی سخته؛ وقتی یک کمک راهنمایی مراسم تجلیل داشت برام سخت بود و میگفتم چه جوری؟ مگه میشه این جایگاه پر از عشق رو تحویل بدی؟ و وقتی صحبت هاشون رو در مراسم تجلیل می خوندم همه  از یه حس سبکبالی، از یه حس آرامش حرف می زدند که من اصلاً درک نمی کردم، ولی از وقتی که تحویل لژیون خودم قطعی شد (تا قبل از اون نه هنوز!) یه حس عجیب و غریب و یک آرامشی به سراغم اومده که خودم تعجب میکنم، و حالم خوبه؛ فکر میکنم یه جوری مثل کسی که یه امانتی دستش بوده و حالا داره تحویل میده و من 4 سال امانتدار بودم و حالا دارم تحویلش میدم .

ممنون از شما خانم لیلای عزیز بابت وقتی که برای ما قرار دادید. در پایان اگر صحبتی دارید بفرمایید؟

اول از خداوند تشکر می کنم که تا الان کمکم کرد و منو به اینجا رسوند. از آقای مهندس و خانواده گرامیشون تشکر می کنم که به معنای واقعی کلمه انسانیت رو برای منِ لیلا معنی کردند، چرا که تا قبل از اون انسانیت برای من معنایی نداشت و شاید اسمش رو شنیده بودم، و الان آقای مهندس نماد انسانیت برای من هستند. تشکر می کنم از راهنمای عزیزم خانم الهه که از راه دور همیشه مراقب من بودند. همیشه سعی می کردم شاگرد خوبی براشون باشم و امیدوارم که موفق بوده باشم در این کار. تشکر می کنم از خانواده خودم، از همسرم، از پسرم. تشکر می کنم از خواهر و برادرهایم که خیلی حمایتم کردند تا بتونم به کنگره بیایم و این خدمت رو انجام بدم. از همه خدمتگزاران کنگره 60 تشکر می کنم. از اسیسنت قبلی خانم ریحانه، اسیسنت فعلی خانم ندا تشکر میکنم و از مرزبانان قبلی و فعلی تشکر میکنم و در پایان از تک تک رهجوهایم تشکرمی کنم، که اجازه دادند در این مسیر کنارشون باشم و از شما بچه ای سایت هم خیلی تشکر میکنم.


با تشکر فراوان از شما خانم لیلا که وقتتان را در اختیار ما قرار دادید.
بهترین ها را برای شما کمک راهنمای محترم از خداوند بزرگ خواستاریم.

تهیه گزارش: همسفر لیلا ن




طبقه بندی: دل نوشته،  خدمت گزاران،  مطالب نابی که از یاد نخواهیم برد!،  عاشقانه هایم، 
[ 1398/10/24 ] [ 11:09 ق.ظ ] [ همسفر لیلا (راهنمای لژیون) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic