ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ

از همه ی شما ممنون و سپاسگزارم که اجازه دادید در کنگره همراهتان باشم.

گزارش کامل را در ادامه مطلب بخوانید......

سلام و خوش آمد می گویم خدمت همه همسفران عزیز، امیدوارم در پناه خداوند سالم و سلامت باشید. هفته آینده در شعبه مراسم تجلیل داریم و کمک راهنما محترم خانم الهه عزیز از شعبه سلمان فارسی استادی این جلسه را به عهده دارند. سعی کنید که با پوشش سفید در جلسه حضور پیدا کنید، از شما می خواهم دلنوشته ای برای من بنویسید و در آن حس و حال خودتان را بیان کنید. این دلنوشته ها برای من ارزش زیادی خواهد داشت. بعد از تحویل لژیون هم شما می توانید، راهنمای جدیدی برای خودتان انتخاب کنید. 
تجلیل مراسمی است که یک فرد از مرحله ای وارد مرحله جدیدی می شود. هنگامی که ما برای گرفتن شال کمک راهنمایی حضور آقای مهندس رفته بودیم، به ما گفتند: شما الان کمک راهنما نیستید و اسم خودتان را کمک راهنما نگذارید. دریافت شال مثل این است که شما تازه وارد دانشگاه شده اید و روزی که 4 سال کمک راهنمایی شما به پایان رسید به این معنی است که شما از این دانشگاه فارغ التحصیل شده اید.

از همه ی شما ممنون و سپاسگزارم که اجازه دادید در کنگره همراهتان باشم.

راهنما در کنگره در عین حال که آموزش می دهد، آموزش هم می گیرد و تمام این آموزش ها دو طرفه بوده است و از اینکه مرا در کنار خودتان قرار دادید، نهایت تشکر را دارم. بعضی وقتها اتفاق هایی در زندگی ما رخ می دهد که دست ما انسان ها نیست؛ که به آنها اتفاقات اجتناب ناپذیر می گویند. یعنی در کنترل ما نیست و نمی توانیم کاری کنیم. مثل از دست دادن آدم هایی که دوستشان داریم. یا اتفاق هایی از این قبیل. اما این که ما چطور با آنها برخورد کنیم مهم است. 
خداوند یار انسان های شجاع است، نه انسان های ترسو . 
حال  چه کسانی ترسو هستند؟

کسانی که بعد از این که یک ویرانی در زندگی آنها اتفاق می افتد جرات بلند شدن و دوباره ساختن را ندارند. خود من در زندگی انسان بسیار ترسویی بودم، و از همه چیز می ترسیدم. ولی هنگامی که بر ترس خود غلبه کردم و شروع به حرکت کردم، اِحساس می کردم که تنها نیستم و بیشتر مورد عنایت خداوند قرار گرفته ام. خداوند یاور کسانی است که هنگامی که یک ویرانی در زندگی آنها به وجود می آید بلند می شوند و از نو آن را محکم تر و قوی تر می سازند. خداوند هیچگاه قول نداده که مسیر زندگی ما هموار و بدون مانع باشد، بلکه پایان هر نقطه سر آغاز خط دیگری است! با رفع هر مانع، مانع دیگری به وجود می آید و شاید چیزی که ما ساخته ایم گاهی از ریشه محکم نبوده برای همین خداوند آن را خراب می کند تا ما خوب و محکم ساختن را یاد بگیریم. 

اگر مواقعی رابطه ما با همسر و فرزندانمان و یا با اطرافیانمان خراب می شود به این معنی است که ما درست آن رابطه را نساخته ایم. حالا باید سعی کنیم که این رابطه را زیباتر و محکم تر بسازیم. هر مشکلی که در زندگی ما به وجود می آید حتما خیری در آن وجود دارد. شاید همان اول از نظر ما شر و لعنت خداوند باشد؛ ولی خوب که نگاه کنیم می بینیم که  همه این اتفاق ها حکمتی دارند! حتی در بیماری اعتیاد هم حکمتی وجود دارد. شاید اگر اعتیاد در زندگی ما به وجود نمی آمد محال بود که ما برای شناخت و رشد خود قدمی بر داریم. 

وادی چهارده به ما می گوید که این تکانه ها  هستند که باعث می شود ما یک تکانی به خودمان بدهیم و بیدار شویم. در سی دی (زوج و فرد) آقای مهندس بیان می کنند که هدف نه پیامبران است نه راهنما و نه حتی کنگره. ما نباید بگوییم که همه زندگی من کنگره است. هیچ کدام از این ها که نام بردم هدف ما نیستند. بلکه اینها  همه وسیله ای برای بیداری و هوشیاری ما هستند. ولی بعضی اوقات هدف خود را گم کرده و کنگره  همه زندگی ما می شود. می گوییم اگر راهنمای من نباشد چه کنم؟ اگر کنگره نباشد من چکار کنم؟ در صورتی که هدف چیز دیگری است؟  درست است که ما همدیگر را دوست داریم و به هم وابسته هستیم ولی نباید با نبود این ها زندگی متوقف شود. کسی که زندگی او متوقف می شود اشتباه فهمیده است.

ما نباید مأیوس و ناامید و بدون حرکت باشیم. اعتیاد آمده تا تو را از خواب بیدار کند. ولی ما می نشینیم و سال ها برای این مسئله سوگواری می کنیم و غصه می خوریم و  هیچ حرکتی برای آبادانی زندگی خود نمی کنیم. شما به خودتان نگاه کنید، آیا اگر اعتیاد نبود حاضر بودید بیایید و ساعتها روی این صندلی ها بنشینید، آموزش بگیرید و فرمانبردار کنگره باشید. 
پس این نعمت بزرگی است، قدر آن را بدانید و از این فرصت استفاده کنید تا به رشد و ارتقاء برسید. شما باید مسافر خود را همان گونه ای که هست بپذیرید و او را دوست داشته باشید، تا او را نپذیرید نمی توانید او را رها کنید. همسفری که هنوز حالش خوب نیست، یعنی هنوز از مسافر خود نگذشته و او را رها نکرده است. برای همین نمی تواند حرکت کند و جلو برود. 

من با آمدن به کنگره زندگی هدفمندی پیدا کرده ام. مسیرهایی هست که باید طی کنم. پس کسی که وادی های کنگره را یک به یک درک کرده باشد هیچ گاه از مراسم تجلیل به هم نمی ریزد. وادی یازدهم به ما می گوید: (چشمه های جوشان و رودهای خروشان همه به بحر و اقیانوس می رسند.) یعنی یک نفر اگر چشمه جوشان باشد و حرکت کند چه در کنگره و چه در بیرون از کنگره مسیر و هدف خود را دنبال می کند.  همچنین وادی سیزده به ما می آموزد که ( پایان هر نقطه سر آغاز خط دیگری است.) اگر خداوند در مسیر زندگی تو  یک نقطه می گذارد این نقطه سر آغاز خطی جدید در زندگی ات می باشد. 
وادی چهارده پیوند محبت را به ما یاد می دهد و می گوید( آنچه باور است محبت است و آنچه نیست ظروف تهی است.) شاید ما از نظر فیزیکی از هم دور شویم ولی این پیوند محبت باعث شده قلب هایمان به هم نزدیک باشند.
آقای مهندس می گویند: اگر این پیوندها، عمیق باشند ما می توانیم در بعدهای دیگر هم با یکدیگر باشیم. ممکن است در بعدهای دیگر ما با پدر و مادر و خانواده خودمان نباشیم ولی با افراد کنگره همراه باشیم، چون انرژی هم سطح داریم. 

شما باید حواستان باشد که هیچ گاه راهنمایان کنگره را با یکدیگر مقایسه نکنید. مقایسه مانع حرکت و رشد شما می شود. فضای لژیون ها با یکدیگر متفاوت است. شما باید خودتان را با لژیون و راهنمای جدید تطبیق بدهید و سفر دومی ها باید خودشان را برای آزمون کمک راهنمایی آماده کنند. 

سوال همسفر لیلا ک: من با آموزش هایی که گرفته ام از درون حس می کنم که قوی شده ام و مسافرم را رها کرده ام و می توانم بر مشکلات خود مسلط باشم. اما باز هم در لحظه ای که اتفاقی برایم رخ میدهد، چرا نمی توانم آنچه را که فرا گرفته ام عملی کنم؟

همسفر لیلا(راهنمای لژیون): این حالت کاملا طبیعی است. من لیلا که چندین سال است در کنگره آموزش گرفته ام زمانی که مشکلی برایم پیش می آید نمی توانم در همان لحظه آرام باشم و فوری تصمیم نگیرم و دنبال راه حل بگردم. ما همه انسان هستیم و هنگام ناراحتی به هم می ریزیم. ما هیچ گاه نباید احساسات خودمان را سرکوب کنیم. در زمان عصبانیت، عصبانی باش. اگر ناراحت شدی، ناراحت باش. اگر می خواهی گریه کنی، گریه کن. ولی مراقب باش که این احساسات آسیبی به کسی نزند. مثلا من نباید برای آرام کردن خودم، سر فرزندم فریاد بزنم. باید به صورت منطقی خودمان را آرام کنیم، برای هر ناراحتی یک زمان کوتاهی سوگواری کردن لازم است و هیچ اشکالی ندارد. ولی بعد از ساعتی باید بلند شوی خودت را جمع و جور کنی و برای حل مشکل خود فکری کنی، الان دیگر وقت عمل است. لحظه ای که حال ما بد است نمی توانیم تصمیم درستی بگیریم مثل پرنده ای که توی اتاقی گرفتار شده و برای نجات خود مدام خود را به در و پنجره می زند و باعث زخمی شدن خودش می شود. ما هم اگر در همان لحظه ناراحتی و به هم ریختگی، بخواهیم کاری انجام بدهیم کار را خراب تر می کنیم چون ذهن ما سریع وارد قضاوت می شود و فوری به دنبال مقصری در بیرون از خود می گردیم. اما اگر به خودمان فرصت بدهیم که این دوره بگذرد آرام آرام راه حل درست به ذهن ما می رسد، و می توانیم از مشورت و هم فکری دیگران هم کمک بگیریم.

حال می خواهم مسئله ای در مورد رفتار با فرزندان را برایتان بگویم. گاهی اوقات ما فرزندان خود را ناز پرورده و لوس پرورش می دهیم و نمی گذاریم مشکلات را احساس کنند. ولی از یک مرحله ای به بعد دیگر نمی شود سپر فرزندان خود قرار بگیریم. چون به خاطر باری که مدام به دوش کشیده ایم آن قدر ضعیف می شویم که دیگر کم می آوریم و فرو می ریزیم. آن جا است که  فرزندان ما متوجه همه چیز می شوند. ما پدر و مادرها نمی خواهیم فرزندانمان درد و رنج بکشند چون خودمان در زندگی درد و رنج زیادی کشیده ایم. 
خیلی از ما همسفران، فرزندان ناز پرورده پدر و مادران خود بوده ایم. ولی وقتی بزرگتر شدیم و با مشکلات روبرو شدیم، گاهی در زمان دردها و رنج ها کاملاً تنها بودیم و کسی نبود که ما را یاری کند و حتی گاهی اوقات برای این که پدر و مادرمان ناراحت نشوند مشکلات و دردهای خود را از آنها پنهان می کردیم و خودمان به تنهایی بار مشکلات را به دوش می کشیدیم. 
فرزندان ما هم  همین گونه هستند. ما نباید اینقدر نگران آنها باشیم. ما بزرگتر ها تا یک حدی خودمان را می توانیم سپر بلای آنها کنیم از یک جایی به بعد دیگر دست ما نیست و  فقط باید مسیر درست را به آنها نشان دهیم تا راه را اشتباه نروند و به عنوان دوست و رفیق کنار آنها باشیم و به آنها آگاهی بدهیم. فرزندان ما باید مثل کودکی خود، از زمین بلند شدن را یاد بگیرند، چرا که خداوند همیشه حافظ و نگهدار آنهاست. 

سوال همسفر فاطمه ط: من در وجود خود صفت غرور را احساس می کنم. همیشه این صفت را دوست داشته و از آن مراقبت می کردم و به نظر خودم کمی از آن در وجودم لازم است. غروری که دارم از روی تکبر و خود شیفتگی و برتری نیست. نوع غروری که دارم، قوی بودن، قدرت و احترام آوردن است. ولی  این مسئله مدتی است که فکر مرا مشغول کرده و به گذشته که فکر می کنم، می بینم گاهی از جاهایی در زندگی آسیب هایی به من رسیده که باعث شده دیگران در مورد من قضاوت نادرستی بکنند. حالا دیگر می خواهم این صفت را نداشته باشم. چگونه می توانم خودم را اصلاح کنم؟

همسفر لیلا (راهنمای لژیون):
غروری که فاطمه از آن صحبت می کند از نوع تکبر و سروری نیست. غرور او به گونه ای است که می خواهد خود را قوی و محکم نشان بدهد. چون از کودکی به ما آموخته اند که تو باید قوی باشی. مثلا فلان کس را ببین چقدر قوی است. قدرت داشتن خیلی خوب است. کسی که قدرت دارد این را از درون احساس می کند. ولی فاطمه راه را اشتباه رفته و باعث سرکوب کردن احساسات خود شده است. قدرت واقعی به ما اجازه می دهد که احساس خود را نشان بدهیم و حواسمان کاملا به حریم خودمان باشد. 
قدرت نیرویی است که از درون می آید. ما اگر حواسمان به قوانین الهی باشد و از ضد ارزشها دوری کنیم خواه نا خواه قدرت پیدا می کنیم و نیازی نیست که خود را قدرتمند نشان بدهیم. 
ما همسفران وقتی برای اولین بار به کنگره می آییم با نقاب وارد کنگره می شویم. یکی نقاب انسان شاد را می زند، یکی نقاب انسان قوی را می زند و راهنما با سختی زیادی باید سعی کند تا این نقاب ها را از صورت رهجو بردارد. چرا نقاب برداشتن سخت است؟ چون ما خودمان هم باورمان شده است. 
مثلاً منِ لیلا اگر نقاب یک  شیر زن صبور و قوی را بزنم، خودم هم باورم می شود که یک همسفر شیر زن و صبور هستم و از بس این نقاب را زده ام و مورد تعریف و تحسین دیگران قرار گرفته ام باورم شده که واقعا چنین آدمی هستم. ولی زمان زیادی می برد که این نقاب را بر دارم. اما همین که به این نقطه رسیده ایم که این نقاب ها اشتباه است خیلی خوب است. 
جمله ای در کتاب 60 درجه است که می گوید: واقعی بودن با واقعی وانمودن کردن تفاوت بسیار زیادی دارد. اگر قدرت را دوست داریم و می خواهیم در زندگی یک انسان قوی باشیم باید سعی کنیم که قدرت را از عمق وجودمان بسازیم و بالا بیاییم.
قدرت حقیقی این است که در  مسیر ارزشها قدم بر داریم و از ضد ارزش ها دوری کنیم. چون ضد ارزش هایی مثل قضاوت، شدیداً سطح قدرت ما را پایین می آورد و ما را تبدیل به انسان ضعیف می کند. قدرت واقعی از خداوند نشات می گیرد.

فرق واقعی بودن با واقعی وانمود کردن چیست؟

همسفر زیبا: در حالت واقعی وانمود کردن سعی می کنیم و زور می زنیم و این کار باعث می شود که حال خوبی نداشته باشیم.  

 همسفر لیلا(راهنمای لژیون):
بله حالمان خوب نیست. همه اطرافیان از ما راضی هستند ولی ما واقعا حالمان خوب نیست. پس به این نقطه می رسیم که این آن چیزی نیست که دنبالش بودیم و این جاست که تازه  می فهمیم که ما داشتیم ادا در می آوردیم.
غرور واقعی خیلی خوب است.  غروری که اجازه ندهی هرکس وارد حریم زندگی تو  شود. ما باید ببینیم که نقطه مقابل غرور چیست؟ ما باید قدرت درون خودمان را بسازیم و به تواضع واقعی برسیم. این همان بنای خرابی است که درست نساخته ای. باید خرابش کنی و دوباره از نو بسازی. چون علاقه زیادی به قدرت درونی داری باید ببینی چه چیزهایی می تواند به تو قدرت بدهد؟ و آنها را بنویسی. 
 اگر خوب دقت کرده باشید می بینید گاهی افرادی هستند که ساعت ها با شما صحبت می کنند ولی شما حرف آنها را نمی پذیرید. ولی گاهی یک نفر یک جمله به شما می گوید و شما آن را می پذیرید. چرا؟
چون او دارد با قدرت با شما حرف می زند. این موضوع در رابطه با فرزندان ما هم هست. هنگامی که  من  با فرزندم حرف می زنم و گوش نمی دهد برای این است که او می بیند ما از جایگاه زور با او حرف می زنیم و داریم ادای یک مادر خوب و قدرتمند را در می آوریم. 
ما باید بنشینیم و فکر کنیم که کجای زندگیمان، خودمان هستیم و در کجا نقاب داریم. هر جایی که داریم زور می زنیم و انرژی زیادی از ما می گیرد یعنی ما نقاب بر چهره داریم. 
اگر یک همسفر سر لژیون نقاب یک همسفر خوب را بزند، این کار باعث می شود آموزش ها را خوب دریافت نکند. ما باید از درون به یک برهنگی برسیم! یعنی برهنگی روح. نقاب را پیش خودمان برداریم و ظاهر واقعی خودمان را ببینیم. شاید این کار درد زیادی داشته باشد، چرا که دیدن چهره واقعی خود گاهی درد دارد. این نقاب ها همه ریشه در کودکی ما دارد. چون همیشه از ما خواسته اند که صبور باشیم و نگذاریم که از مشکلات و ناراحتی های ما کسی با خبر شود و همیشه خودمان را خوشحال نشان دهیم. این کار باعث شده که خودمان هم باورمان شود. ما باید چشم باز کرده و زندگی واقعی خودمان را ببینیم.

همسفر فاطمه ر
: از اعتیاد مسافرم فقط اطرافیان نزدیکم خبر دارند. برای همین مورد قضاوت نادرست کسانی قرار گرفته ام که از مشکل من خبری ندارند. من چه برخوردی با این افراد می توانم داشته باشم؟

همسفر لیلا (راهنمای لژیون):
یک مبارز و یک جنگجو همیشه میدان مبارزه خود را درست انتخاب می کند. مثلاً می داند که دشمن او کیست و باید با چه کسی بجنگد. اگر در مسیر که برای جنگ می رود مدام بخواهد جواب دیگران را بدهد، از مبارزه اصلی غافل می شود. خیلی از انرژی های ما صرف همین حرف ها می شود.
از یک طرف اعتیاد و چالش های آن در زندگی به وجود آمده و از یک طرف با حرفهای دیگران در ارتباط هستیم. ما نباید مسئله اصلی و مشکل اصلی را فراموش کنیم و انرژی خود را صرف قضاوت های دیگران کنیم. چون انرژی و توان کافی برای مبارزه اصلی که اعتیاد است در وجود ما نمی ماند.  
ما در هر صورت مورد قضاوت قرار می گیریم. درست یا نا درست. به ما یاد نداده اند که سرمان توی زندگی خودمان باشد. 
مثل آن پیر مردی که با پسرش سوار بر اسب خود می رفتند و در راه مرتب مورد قضاوت قرار می گرفتند. مشکل اعتیاد به اندازه کافی بزرگ است و ما تحت هیچ شرایطی مجبور به هیچ توضیحی به هیچ کسی نیستیم. ما با توضیح دادن زندگی خود برای دیگران یعنی دری را برای سرک کشیدن دیگران در زندگی خود باز کرده ایم و اجازه داده ایم هرکسی  نظری بدهد و زندگی ما را به هم بریزد. با قضاوت شدن حال ما بد می شود، به هم می ریزیم ولی باید دوباره بلند شویم و حرکت کنیم و همه چیز را به خدای بزرگ بسپاریم.
هیچ گاه زندگی خود را برای دیگران تعریف نکنید. بگذارید زندگی شما برای دیگران مجهول بماند. درد خود را برای کسی بگویید که شما را درک کند و بتواند به شما کمک کند. مثل یک راهنما و یا مشاور.

همسفر فاطمه ط:
اطرافیانم  اعتیاد مسافرم را از چشم من  می دیدند و مرا مقصر می دانستند. حالا که مسافرم درمان شده دوباره همان افراد این حرکت مسافرم را کار من می دانند. وقتی متوجه این موضوع شدم احساس غرور و شادی به من دست داد ولی بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم  که من مدام از دید اطرافیان مورد قضاوت قرار می گیرم. یک روز سرزنش و روزی دیگر تعریف، پس من نباید تحت تأثیر حرفهای آنها قرار بگیرم و بهم بریزم . 

همسفر لیلا (راهنمای لژیون): 
بله، این نکته بسیار مهمی است که بارها در زندگی همه ما اتفاق می افتد. کسانی که می خواهند شال کمک راهنمایی بگیرند باید کاملا حواسشان به این موضوع باشد. چون هنگامی که به کمک راهنمایی می رسید، یک جاهایی آن قدر از شما تعریف می شود که بالا می روید و برعکس یک جاهایی هم از شما انتقاد می شود و قضاوت می شوید و پایین می آیید. یک راهنما نباید به خاطر این پایین و بالا آمدن ها خودش هم بالا و پایین شود، زیرا انرژی برای او باقی نمی ماند. راهنما شدن مسیری است که با موانع زیادی روبرو می شوید. باید مثل کوه قوی باشی و تکان نخوری. از تعریف دیگران شاد و مغرور نشوید و از انتقاد دیگران هم ناراحت نشوید. خود راهنما باید بزرگ ترین تشویق کننده و انتقادگر خود باشد. او فرد معصوم یا کاملی نیست و نباید هیچ مسئله ای او را از حرکت متوقف کند و هر چه به زمین خورد، دوباره بلند شود و قوی باشد. 

یک نکته مهم دیگر اینکه هیچ همسفری حق ندارد در هیچ شرایطی خود را در اعتیاد مسافرش مقصر بداند، در هیچ شرایطی نباید خودش را سرزنش کند و احساس گناه داشته باشد. هنگامی که من به شما می گویم که بروید و گره درون خود را پیدا کنید برای این است که وقتی ایراد و گره درون خود را پیدا کردید در برابر آن مشکل حس مسئولیت در شما ایجاد شود و تلاش خود را برای حل آن مشکل شروع کنید. اگر شما خودتان را سرزنش کنید دیگر انرژی و توانی در شما نمی ماند. گاهی یک همسفر به جای اینکه بال پرواز مسافر خود باشد بزرگترین مانع برای حرکت مسافرش می شود. همسفری که هدف و رسالت خود را گم کرده باشد به کنگره می آید تا خودش را نشان بدهد و همه از او تعریف کنند و بگویند که چقدر تو قوی هستی. بنابراین هدف اصلی او درمان مسافرش نیست، باید حواسمان باشد که با گره های درونی خود بند پای مسافرمان نباشیم. 
ما انسان ها دو بخش داریم: ضمیر خود آگاه و ضمیر ناخود آگاه. بخش عظیمی از ما ضمیر ناخود آگاه است. شاید 93% ما ضمیر ناخود آگاه و تنها 7% آن ضمیر خود آگاه باشد و ما فقط همین  7% را می بینیم و بقیه  برای ما پنهان است. شاید ما در ضمیر خود آگاه خودمان فکر کنیم که برای نجات زندگی خود داریم می جنگیم تا مسافرمان درمان شود، ولی در ناخودآگاه خودمان نیت دیگری داریم و نیت ما این است که دیده شویم، تایید شویم و همه از ما تعریف کنند و خود را یک قربانی نشان بدهیم. بعضی از رهجو ها پیش راهنما می آیند که فقط خودشان را نشان بدهند که ببین من چقدر دارم درد می کشم! و اصلا به راهکار های راهنما گوش نمی دهند، چون فقط دارند خودشان را قوی و قربانی نشان می دهند و در صور پنهان خود فکر می کنند که هیچ راه حلی برای مشکل آن ها وجود ندارد و راهکار های راهنما را در زندگی کاربردی نمی کنند.  
طبق سی دی( زوج و فرد ) راهنما یک انگشت اشاره است، فقط راه را به شما نشان می دهد که ایراد و اشکال کار خود را پیدا کنید. آقای مهندس می گویند راهنما تو را بغل نمی کند و ببرد و مشکلت را حل کند. هرکس مسئول مشکل خودش است. کسی که بر مشکل خود آگاه می شود حجت خداوند بر او تمام است و مسئولیت دارد برای حل مشکل خود تلاش کند.

سوال همسفر عزت: شما در صحبت های خود می گویید که ما نباید احساسات خود را سرکوب کنیم. مثلا اگر مسافر من بد دهنی کرد و من همان لحظه عصبانی و ناراحت شدم، چه عکس العملی نشان بدهم؟

همسفر لیلا(راهنمای لژیون): 
ما باید همان لحظه صحنه را ترک کنیم و از مکان دور شویم تا کمی آرام بگیریم. نباید با احساسات خود باعث تخریب اطرافیان خود بشویم. آدم های زندگی ما آمده اند تا به ما درس بدهند. ما در آینه آنها باید خودمان را ببینیم اگر کسی در زندگی با حرف ها و کارهایش باعث ناراحتی من می شود آمده تا من درس بگیرم. اگر هنوز آزارهای او ادامه دارد به این معنی است که من هنوز در آینه او خودم را ندیده ام. ما باید در آینه مسافرمان، خود را ببینیم که چه چیزی را می خواهد به ما نشان بدهد. اگر مسافر من دروغ می گوید یعنی من دروغگو هستم. اگر بد دهانی می کند من هم بد دهان هستم. اگر بی احترامی می کند یعنی من نسبت به خودم بی احترامی می کنم. ممکن است  یک همسفر خیلی سخت این حقیقت را بپذیرد ولی همسفران باید این مسئله را خوب درک کنند و خود را اصلاح کنند که با اصلاح خود، مسافر او هم کم کم رفتارش درست می شود.
ما کنگره نمی آییم که تسکین پیدا کنیم و آرام شویم بلکه کنگره می آییم که درمان شویم. ایراد در وجود مسافر من، یعنی گره ای که من هنوز آن را در وجود خود پیدا نکرده ام و درسی که لازم بوده را  هنوز فرا نگرفته ام.

سوال همسفر فریبا:
منظور آقای مهندس در سی دی زوج و فرد که از روشنایی شمع صحبت می کند، چیست؟

همسفر لیلا(راهنمای لژیون):
آن روشنایی یعنی نور حقیقت. حقیقتی که در کنگره وجود دارد در زندگی ما نیز وجود دارد، منتها ما در تاریکی هستیم و آن نور را نمی بینیم و مجبوریم که با ذرات جرقه حرکت کنیم، در وادی دوم به ما می گوید ذرات جرقه را دنبال کن تا به نور برسی. 
ذرات جرقه چیست؟
مثلا من آمده ام کنگره و اصلا به درمان مسافرم ایمان ندارم و در  کنگره راهنما به من مطلبی می گوید که به دل من می نشیند به خودم می گویم که او درست می گوید و این می شود یک جرقه و با این ذرات جرقه و نشانه ها حرکت می کنیم تا به منبع نور برسم و آن منبع روشنایی، حقیقت است و بزرگ ترین حقیقت هستی خداوند است. بعضی از  واقعیت ها مثل اعتیاد در زندگی ما دروغ هستند. چون حقیقت انسان آن قدر پاک است و از خدا نشات گرفته که حتی اگر حجاب اعتیاد روی آن را گرفته باشد، از ارزش او چیزی کم نمی کند، انسانی که دچار بیماری اعتیاد می شود مثل الماسی است که دور آن را غبار و سیاهی گرفته است، ولی از ماهیت آن الماس چیزی کم نمی کند. خداوند بزرگ ترین حقیقت هستی است و هر چیز دیگری هم که در این دنیا ماندگار است و از بین نمی رود نیز حقیقت است. مثل وجود ما انسان ها که حقیقت است، جسم ما از بین می رود ولی آن حقیقت اصلی ماندگار است. چرا  ما آن حقیقت وجودی خود را گم کرده ایم؟ 
چون این واقعیت ها آمده اند و به زندگی ما چسبیده اند. واقعیت هایی مثل اعتیاد، قضاوت، ظلم و ستم... که دست و پای ما را بسته اند و ما باید با  نور شمع و این ذرات جرقه به آن نور حقیقی برسیم و راه را گم نکنیم.  

خداوند هیچ گاه انسان ها را رها نمی کند و با نشانه هایش ما را هدایت می کند فقط لازم است آن نشانه ها را دنبال کنیم. آن نشانه ها ممکن است یک راهنما یا هر کس دیگری باشد. مهم این است که خدا از هر طریقی به تو نشانه هایش را می رساند. 

در پایان از همه شما عزیزان تشکر می کنم که اجازه دادید در این مسیر همراه شما باشیم و از شما بیاموزم و تک تک شما را به خدای مهربان می سپارم.

دوم دی ماه هزار و سیصد و نود و هشت


[ 1399/05/14 ] [ 12:50 ق.ظ ] [ همسفر فاطمه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات