ܓ✿ تـــو فــقــطــ لــیــلــی بــاش ܓ✿
تو فقط لیلی باش... دل مجنون با من... گذر از این هفت خان... سخت و آسون با من! (وب لژیون همسفر لیلا) 
قالب وبلاگ
ادامه ی سی دی خواست، تقدیرات و تفکرات (پرسش و پاسخ)

1: پس در این جا  نقش اراده ی خداوند چه می شود؟

2: آیا دعا هم روی تقدیر تاثیر می گذارد؟

3: من به هر دلیلی معتاد شده ام، و عذابی که به من می رسد نتیجه ی اعمال خودم است؛ با عذابی که من می کشم، اطرافیان من، زن و بچه ام، پدر و مادرم و همسرم هم ناراحتی و سختی می کشند، می خواستم بدانم آن سختی و عذابی که آن ها می کشند به چه علت است؟

4: سرنوشت چیست و ما چقدر می توانیم در سرنوشت خودمان و دیگران تاثیر بگذاریم.

5: زندگی در یک اجتماع بد و شرایط بد هم تقدیر ماست؟

6: آخر تجربه ی تاریکی به چه دردی می خورد؟ تجربه ی اعتیاد یا بازی شیر و خط و قمار به چه دردی می خورد؟

پاسخ سوالات در ادامه مطلب...

سوال: پس در این جا  نقش اراده ی خداوند چه می شود؟

یکی از صفاتی که به خداوند می دهند هستی بخش است؛ چرا به خدا گفته می شود هستی بخش؟ درست است که خواسته ها از جانب ماست، اما بستر و امکان شکفته شدن را خداوند در اختیار ما می گذارد؛ ما دانه را داریم، اما زمین را چه کسی می دهد؟ آفتابش را چه کسی می دهد؟ آبش را چه کسی می دهد؟ بادش را چه کسی می دهد؟ این ها از طرف قدرت مطلق است به همین دلیل است که به او می گویند هستی بخش.

اگر خدا بستر را فراهم نکند، اگر ما بی نهایت خواسته هم داشته باشیم، هیچ اتفاقی نمی افتد. اگر ما تنها یک نفر بودیم در کل کائنات چه می شد؟ هیچ اتفاقی نمی افتاد. هیچ چیزی به وجود نمی آمد. ما تکامل  پیدا نمی کردیم، خواسته های ما شکفته نمی شد. چون انسان های دیگر و موجودات دیگر هستند که  بستری می شوند برای این که خواسته های ما به انجام برسد. بله این جاست که اراده ی خداوند مطرح می شود.

می گویند برگی از درخت نمی افتد مگر این که اراده ی خداوند باشد، چون بستر را خداوند می دهد، چون انرژی را خداوند می دهد، چون شرایطش را خداوند فراهم می کند.

البته جایگاه انسان هم تعیین کننده است. مثلا یک نفر وارد مجلسی می شود، بزرگ فامیل است، او را به بالا هدایت می کنند، به بچه ها هم می گویند که دم در بنشینند. شام هم که می دهند از بالا شروع می کنند. حالا این که خواسته ی ما یا جایگاه ما چه بوده، تمام این ها تعیین می کند که ما در کجا به وجود بیاییم، کجا حلول کنیم، کجا مستقر شویم. و این جایگاه بر اساس خواست ما و بر اساس حکمت الهی مشخص می شود.

اما یک قانونی هست که من خودم به آن اعتقاد دارم و آن این است که: حکمت خداوند بر این است که شخص را در مسیری قرار دهد که احتمال بیشترین تکامل برای او فراهم شود. یعنی او را در مسیری می گذارد که بیشترین امکان رشد و شکوفایی و تکامل او وجود دارد. بر اساس جایگاه خود شخص.

یعنی می گوید او با این خصوصیات و با این اخلاق و با این کردار، اگر در فلان خانواده متولد شود، هیچ چیز گیرش نمی آید، تمام خصائص منفی اش رشد می کنند و خصایص مثبتش سرکوب می شود. پس او را می گذارد در بستر مناسب. و این که در چه خانواده ای باشد، جایگاه خودش تعیین کننده است. و اینها با توافق خود شخص است.

سوال: آیا دعا هم روی تقدیر تاثیر می گذارد؟

جواب: هیچ کس الکی دعا نمی کند، مثلا آدم سگ همسایه اش را که دعا نمی کند، یا پسر خاله ی 6 تا خانه آن طرف تر را که دعا نمی کند، یا کسی را که نمی شناسد که نفرین نمی کند! آن کسی که دعا می کند برای کسی، یک پیوند محبتی بین آن ها وجود دارد، یک عشقی وجود دارد و آن باعث می شود که دعا کند. آن کسی هم که نفرین می کند، باز هم بین آن ها هم پیوندی وجود دارد، از یک جنس دیگر. و این پیوندها را خود شخص به وجود می آورد. 

شما کسی را که دوست دارید برایش دعا می کنید، این دوست داشتن به خاطر چیست؟ به خاطر اعمال آن شخص است. یعنی اعمال شخص در این دوست داشتن نقش دارد، پس اگر او را دعا می کنید، چیزی است که خودش در آن سهیم بوده؛ اگر هم نفرین می کنید به خاطر اعمال اشتباه او یا برداشت غلط  شما از آن شخص است. بازهم به عمل آن شخص بر می گردد. که اگر درست باشد به آن شخص کمک می کند، اگر درست نباشد به خود شما بر می گردد!

========================================================

ما از خیلی چیزها خبر نداریم، وقتی ما از خواسته های خودمان بی اطلاعیم دیگر خواسته های مردم فبه المراد. یکی از دلایلی که می گویند قضاوت نکنید همین است، چون ما حتی نمی دانیم اندیشه ی خودمان چیست، چه برسد به اندیشه های دیگران! من نمی دانم در مغز و در قلب خودم چه می گذرد؟ هر روز چیز تازه ای پیدا می کنم، گاهی فکر می کند خیلی آدم خوبی است، بعد یک چیزی درون خودش پیدا می کند و می فهمد که نه آن قدرها هم خوب نیست! 

تازه آن هم بعد از 6 سال یا 10 سال کاووش. حالا چه می دانیم آن طرف چه جور آدمی است؟ ولی این نکته را هم بگویم: آن چه که برای ما اتفاق می افتد، درست است که بر مبنای خواسته هست، اما یا آموزش است، یا مجازات و تنبیه. 

یعنی یک عملی انجام داده ایم، یک آسیبی وارد کرده ایم، یک حرمت شکنی کرده ایم، یک نقض قانونی در کائنات انجام داده ایم که این جا مجازات می شویم که اصطلاحاً به آن کارما گفته می شود، یا قانون مثقال.

یا خواهان هستیم که چیز بیشتری را متوجه شویم، می خواهیم درک بیشتری پیدا کنیم، می خواهیم عمق بیشتری را متوجه شویم، می خواهیم معنویت و معرفت کسب کنیم، خواهان این قضیه هستیم، آن وقت است که باید آموزش ببینیم. آن جا وقتی در حال آموزش هستیم یک سری از وقایع برایمان اتفاق می افتد. که ممکن است، سخت هم باشد، چون باید تزکیه بشویم، ممکن است ناراحت کننده باشد، ممکن است دردناک باشد، ولی کلاً وقایعی که برای ما اتفاق می افتد روی این دو قانون است. حالا باید بینید کدامشان بوده.

تقدیری که اتفاق می افتد چیزی بوده از این لحظه  تا زمان  گذشته.

هر کاری که ما انجام داده ایم، این تقدیر را برای ما به وجود می آورد و تقدیر از یک سری از قوانین پیروی می کند، قوانین مشخصی وجود دارد، مثل قانون عمل و عکس العمل؛  اگر ما یک کاری را انجام دهیم، ولو آن کار خیلی اندک باشد، این کار برگشت پذیر است، یعنی آن عمل به ما بر می گردد. این طور تصور کنید که ما یک صدا و سوتی را از خودمان در می آوریم، این صوت خارج می شود و به یک کوه می خورد، بعد پژواک این صدا بر می گردد و به ما می رسد؛ این که بر می گردد و به ما می رسد که اصلا رد خور ندارد، ولی یک مطلبی که مهم است، این زمان رفت و برگشت هست؛ ممکن است این زمان یک ثانیه یا دو ثانیه باشد، ممکن است هم خیلی طولانی تر باشد. بنابراین آن کاری که ما انجام می دهیم، طبق یک فرایندی به ما بر می گردد، ولی در زمان های متفاوت.

ممکن است زمان خیلی طولانی باشد، ممکن هم هست زمان خیلی کوتاه باشد. این مطلبی که باعث می شود ما اشتباه فکر کنیم و یک وقت هایی دچار توهم شویم، که حساب و کتابی  نیست و هر کی هر کی هست، همین زمان است. 

چون این فرآیند آناً اتفاق نمی افتد و ما همان موقع نتیجه اش را نمی بینیم، زمان می برد، ممکن است به مرور زمان دچار فراموشی شویم و یادمان برود که چنین کاری را انجام داده ایم، حتی ممکن است از یک سال هم بگذرد، دو سال، 5 سال یا 10 سال طول بکشد که این چرخه بر گردد. حال این زمان را چه چیزی تعیین می کند، آن بماند.

و چون انسان دائماً در حال تغییر هست، این مطلب خیلی خیلی خودش را نشان می دهد. ولی اعتقاد داشتن به این مسئله که آن چیزی که به ما می رسد، آن چیزی که به ما بر می گردد، در واقع همان چیزی است که ما خودمان سفارشش را داده ایم باعث بر خورد بهتر ما با آن موضوع می شود.

شما به رستوران می روید و سفارش چلو کباب می دهید، این دستوری است که شما داده اید، شاید یک ساعت، نیم ساعت، یا 45 دقیقه ی دیگر آن را برای شما بیاورند. بستگی داردآن جا شلوغ باشد یا خلوت باشد، کارکنان آن جا کند باشند یا فرز باشند، چند نفر دیگر قبل از شما در نوبت باشند، چقدر شما را تحویل بگیرند، مشتری ثابت باشید یا مشتری گذری، این ها تاثیر می گذارد که چه زمانی آن سفارش به دست شما برسد.

حالا شما در این نیم ساعت ممکن است نظرتان عوض شده باشد، ممکن است اشتهایتان عوض شده باشد، ولی حالا اگر یک سفارش دیگر هم بدهید،آن سفارش که دادید را برایتان می آورند حالا می توانید بخورید، می توانید نخورید، ولی باید پولش را بدهید، چون سفارشی است که خودتان داده اید؛ تقدیر هم همین طور است. تقدیر هم این است که چیزی را خواسته اید، اذنش آمده است، شما سفارش داده اید، برایتان حتما می آورند، بنابراین نباید شکایتی کنید. 

وقتی سال های سال می گذرد، انسان فراموش می کند که چنین آشی را پخته است، وقتی به او می رسد، به دلیل همان فراموشی، اگر نتیجه زیاد خوشایند نباشد، غذای زیاد خوبی نباشد، این جا چه می کند؟

این جا طبق گفته ی کلام الله شریف که می فرماید: انسان عِز و جِز می کند، می گوید وقتی سختی به انسان می رسد، شروع به عِز و جِز کردن و ناله کردن و زجه زدن می کند.  این ها به دلیل این است که فراموش کرده است که خودش سفارش داده است، چیز است که خودش را مهیا کرده است. و بر عکسش هم هست. وقتی که به او نعمت یا قدرتی می رسد، می گوید این ها همه مال خودم است و همه را خودم کسب کرده ام و غَره می شود. این دو حالت برایش پیش می آید. و در ادامه کتاب شریف می گوید: به غیر از کسانی که ایمان آورده اند.

ایمان مثل زمینی می ماند که آب را در خودش نگه می دارد؛ انسان با ایمان، انسانی است که فراموش نمی کند؛ آن چیزی را که به او داده شده را در خودش نگه می دارد.

اگر زمینی که حاصل خیز است و آب را در خودش نگه می دارد، شما حفر کنید، می توانید از آن آب را استخراج کنید، می توانید قنات احداث کنید و آبی که به صورت باران درآن جا آمده را می توانید به صورت چشمه، به صورت قنات و چاه ازآن استخراج کنید. 

و انسانی که ایمان دارد، آن چیزی را که انجام داده است، در خودش حفظ می کند ولو آن عمل، عمل خوشایندی نباشد، و وقتی که به آن رسید، در ادامه می پذیرد. وقتی به او سختی می رسد دیگر گله نمی کند، چون در خودش نگه داشته است، توانسته آن را حفظ کند و این خصلت باایمانان است. اگر عمل زشتی انجام داده باشد، پای آن می ایستد؛ می گوید یک اشتباهی کردم باید سختی آن را بپذیرم، اگر هم خوب باشد باز از خداوند سپاسگزار است که چنینی نعمتی به او داده شده است. به هر حال این ها قوانین تقدیر هستند. 

حالا مطلبی که این جا مهم است، چون انسان جاری و قابل تغییر است، تا آن موجی که به وجود آورده برود و به آن برسد، این جا انسان تغییر می کند. از یک حالتی به یک حالت دیگر تبدیل می شود. حالا آن موج یا آن صوت به او برگشته، اماآن شخص، شخص قبلی نیست، ممکن است دانایی اش تغیر کرده باشد، ممکن است ظرفیتش زیادتر شده باشد، ممکن هم هست در جهل مانده باشد و افت کرده باشد. حالا این تغییری که انسان می کند( در بین همین زمان رفت و برگشت) در مسئله ی تقدیر خیلی تعیین کننده است. چگونه؟

اگر عمل ناشایستی انجام داده باشد، زمانی که آن سختی می خواهد به او برگردد، تغییری در جهت تزکیه انجام داده باشد، ظرفیتش زیادتر شده باشد و پذیرشش بالا رفته باشد، وقتی آن سختی به او می رسد، آن جا درد کمتری را تحمل می کند

این جا می تواند ازآن موج عبور کند، می تواند خیلی ساده از آن رد شود، می تواند با بزگواری و سخاوت بپذیرد.

مثلا انسان ها که بیماری می گیرند خیلی با هم متفاوتند؛ بعضی وقتی یک سرماخوردگی کوچک می گیرند، به زمین و زمان فحش می دهند، و داد و بیداد می کنند و ...! بعضی ها هم یک مریضی مهلک می گیرند، اما صدایشان را روی کسی بلند نمی کنند. وقتی که سختی به انسان برگشت، وقتی که ظرفیتش عوض شده باشد، تغییر کرده باشد، آن سختی که به او وارد می شود را با آرامش می پذیرد؛ ولی اگر افت کرده باشد، اگردر تاریکی عمیق تری فرو رفته باشد، وقتی که به او بر می گردد، خیلی سختی بیشتری متحمل می شود. پس مفهوم عذاب را هم می توان این گونه درک کرد.

خیلی وقت ها هست در مسیری که ما داریم طی می کنیم، در  سفر دوم یک سختی به ما وارد می شود، وقتی این سختی به ما وارد می شود، باید مطمئن باشیم که این سختی را خودمان به وجود آورده ایم، یا به عبارتی دیگر خودمان سفارشش داده ایم. حالا این از دو قانون کلی  تبعیت می کند:

وقتی انسان به سختی می رسد، یا مجازت و تنبیه است، یا آموزش. کاری است که قبلا انجام داده اید و دارد به شما بر می گردد، این یک مسئله هست. یا این که شما خواسته اید چیز بیشتری را درک کنید، چیز بیشتری را متوجه شوید و حالا دارید تجربه می کنید. مثل مشتی که استاد به شکم شاگردش می زند برای این که عضلات شاگرد سفت شود، این می شود آموزش. یا مثل مشتی که به شکم یک آدام لاابالی می زنند، برای این که مردم آزاری کرده و محله را به هم ریخته است، تفاوتش این است. ولی به هر حال هر چه که می خواهد باشد، همه چیز با خواست و فرمان اتفاق می افتد.

ما باید این مطلب را بدانیم که اگر در مسیر زندگی سختی به ما رسید، این سختی دستپخت خودمان است، یا به دلیل مجازات و تنبیه است یا خواهان آموزش بودیم. حالا مهم نیست کدام است، مهم نیست که وقتی به ما سختی می رسد دنبال این باشیم که این مجازات بوده، یا آموزش بوده، بعد بنشینیم و بررسی کنیم، نمی توانیم. وقتی به ما رسید نمی توانیم تشخیص دهیم که کدامش بوده است، مهم هم نیست، ولی آن چه مهم است این است که ما خودمان آن مسئله را به وجود آورده ایم. خودمان خواسته ایم. و این چیزی نیست جز روند طبیعت و تعادلی که وجود دارد.

حالا برای ما چه چیزی مهم است؟ برای ما مهم است که از تقدیر مغزش را پیدا کنیم؛ یعنی آن آموزشی که در آن نهفته است را پیدا کنیم؛ برای چه این سختی به ما وارد شده است؟ قرار است که چه نکته ای را بفهمیم؟ درد شکافنده ی پوسته ی فهم شماست. وقتی به انسان سختی و رنجی وارد می شود، به این دلیل است که فهم او شکافته شود. یک سری از مطالب را متوجه شود، پاسخ یک سری از مطالب را پیدا کند و این به خواست و فرمان اتفاق می افتد.

برای خود من یک سری سوالاتی که مثلا در سن 8 سالگی مطرح کردم، پاسخش را همین یک سال پیش پیدا کردم. من در دبستان درسم خیلی خوب بود، هر چه را یک بار که می گفتند یاد می گرفتم، یک سری از بچه ها در کلاس بودند که هر چه می گفتند این ها یاد نمی گرفتند؛ 2بار، 3 بار، 20 بار... من می گفتم خدایا این ها چه جور موجوداتی هستند؟ اگر مغز این ها درست کار می کند، پس من خیلی فوق العاده هستم، و اگر من معمولی ام این ها خیلی خنگ هستند. برایم سوال بود.

معلمان به من گفت آن ها  را ببر در حیاط و با آن ها کار کن و ببین می توانی به آن ها حالی کنی؟ خلاصه ما رفتیم در حیاط و من شروع کردم با این ها صحبت کردن که تو پدرت کیست؟ مادرت کیست؟ داستان زندگی ات چیست؟ به چه چیزهایی علاقمندی؟ و.... هر کدام یک جوابی دادند. اکثرشان مشکلاتی داشتند، و همه بلا استثناء یاغی بودند، یعنی آدم هایی بودند که اگر کسی چیزی به آن ها می گفت، می گرفتند و او را یک فصل کتک می زدند. من آن موقع نتوانستم بفهمم که چرا این ها چیزی یاد نمی گیرند و اصطلاحاً خنگ هستند!

سال ها گذشت و من به دبیرستان رفتم و یک زمانی به خودم آمدم و دیدم هر چه می گویند من چیزی یاد نمی گیرم! و خیلی به سختی یاد می گیرم و معدلم شده بود 11 و شده بودم شاگرد آخر کلاس و یک وضعیت افتضاحی برایم به وجود آمده بود. و چنین وضعیتی برای من خیلی اسفناک بود. آن جا خیلی دنبالش گشتم که چرا من قدرت یاگیری ام را از دست داده ام! و خیلی جالب بود، به حس هایم که نگاه می کردم حس ترس داشتم، حس تنفر داشتم، دچار ناامیدی می شدم و این حس هایی که در جزوه برایتان نوشته ام را دائماً تجربه می کردم. چند سال بعد دوباره درسم خوب شد. باز هم علت را نفهمیدم! رفتم دانشگاه دوباره درسم خراب شد، خیلی خراب شد؛ یعنی این قدر خراب شد که داشتند اخراجم می کردند.

آن جا بود که فهمیدم؛ یعنی دفعه ی اول که خراب شد نفهمیدم، دفعه ی دوم که خراب شد علت را فهمیدم. علتش این بود که وقتی انسان دچار مثلاً منیت می شود، این روی قدرت یادگیری اش تأثیر می گذارد، وقتی انسان منیت داشته باشد دچار تنفر می شود، وقتی تنفر داشته باشد، افکار منفی در ذهنش می آیند. وقتی افکار منفی به ذهن او می آید، وقتی که یک جا می نشیند، آن جا که می خواهند به او آموزش دهند، آن آموزش در ذهن او نمی نشیند، آن آموزش را نمی تواند دریافت کند. مثل زمین یخ زده ای می ماند که هواپیما نمی تواند در آن بنشیند، یا فرودگاهی که شلوغ پلوغ است و هواپیما نمی تواند در آن بنشیند. 

وقتی ذهن انسان درگیر باشد، وقتی احساس انسان منفی باشد، قدرت یادگیری و قدرت جذبش پایین می آید. این جا متوجه شدم که یادگیری، دریافت کردن و جذب کردن چقدر به حس های انسان مرتبط است. بعد از چند سال؟ بعد از 15 سال! یک بارخراب شد نفهمیدم؛ پاسخ سوال را پیدا نکردم؛ دفعه ی دوم که خراب شد، پیدا کردم که به چه علت است.

اگر دفعه ی دوم هم پیدا نمی کردم، دوباره تکرار می شد.

ولی آن چه که به سر من آمد، همان پاسخی بود که به دنبالش می گشتم و واقعا می خواستم بدانم. پس هر چیزی که برای انسان اتفاق می افتد، اگر عمیقاً نگاه کند، به نوعی سفارش خودش بوده است. البته از قوانین هم پیروی می کند، مثلا باید یک روندی را طی کند تا دچار تاریکی ها بشود. مثلا من مغرور شده بودم، من دچار تکبر شده بودم، فکر می کردم خیلی استعداد خارق العاده ای دارم.  

اما الان این را می دانم، چون درباره ی تمام انسان ها صادق است: آن جایی که شخص باور می کند که خیلی متوجه می شود و از فکر او و خرد او رودست ندارد و تمام جوانب امر را می تواند تشخیص دهد، آن جایی که این تصور در او به وجود آمد، آن جا یک فرآیندی آغاز می شود که به خنگی منتهی می شود!

یعنی در ادامه انسان خنگ می شود. حالا هر چه این ادعا بیشتر باشد که بیشترمی فهمد، عمق خنگی اش زیادتر می شود . من آدم هایی را دیده ام که شاگرد اول شهرستانی بوده اند، حالا آن قدر گیج و منگ شده اند که بچه ی 4 ساله از آن ها کار را بهتر انجام می دهد! قفل را نمی توانند باز کنند، همه اش خراب کاری می کنند، همه چیز را می زنند می شکنند، دست به طلا می زنند خاکستر می شود! این به خاطر همان تفکر خودشان هست.

الان برای من کاملا واضح است و این را می توانم ببینم، اما گاهی سال ها باید زمان بگذرد تا انسان یک سوالی را متوجه شود. شاید خیلی از انسان هایی که غرق در تاریکی اعتیاد می شوند، خیلی سوال های معنوی دارند، خیلی چیزها را می خواهند بدانند، پس تاریکی را تجربه می کنند که بدانند. وقتی از اعتیاد خارج شدند، آن موقع می فهمند آن چیزی را که بیست سال پیش، یا 30 سال پیش سوال می کردند و به دنبالش بودند را پیدا می کنند.

بعضی می گویند ما می خواستیم به سراغ عرفان برویم، از هروئین سر در آوردیم! من در مشارکت ها دقت کرده ام؛ شاید چندین نفر این حرف را زده اند که ما دنبال کتاب های روانشناسی و علم و دانش بودیم، که یک دفعه دیدیم هروئین دستمان است و تزریق می کنیم یا وافور دستمان است و داریم می کشیم! ما آن را می خواستیم، چرا این شد؟

آن سوالی که می خواستید، پاسخش در این بود؛

آن سوالی که من می خواستم بدانم چرا بچه های کلاسمان خنگ هستند، پاسخش در اخراج شدن بود! هر چیزی را از روی ضدش می شود تشخیص داد. ما تا ضد چیزی را تجربه نکنیم، نمی تونیم مفهومش را درک کنیم. و چون خداوند ضدی ندارد ما نمی توانیم آن شناخت را از او پیدا کنیم.

خیلی ها می خواستند عرفان را بدانند، از اعتیاد سر در آوردند، حالا که خارج می شوند، عرفان را حس می کنند، عرفان را درک می کنند، چون تاریکی را تجربه می کنند، چون سیاهی و نفرت و حقارت را تجربه می کنند. ناامیدی، سختی کشیدن، بیچاره شدن، درمانده شدن و گرفتار شدن را تجربه می کنند. حالا که دارند از آن تاریکی خارج می شوند می توانند مفهوم رهایی و آرامش را کاملا حس می کنند. آدمی که 20 سال آرامش نداشته، 20 سال نمی توانسته بخوابد، حالا وقتی خارج می شود آن را کاملا حس می کند.

این آرامش با آن آرامشی که در کتاب های روانشناسی نوشته شده است تومنی یک دلار فرق می کند! خیلی فرق می کند؛ چون با تمام وجودش حس کرده است. 

پس هستی برای این که ما به پاسخ سوالات خودمان برسیم، برای ما آموزش هایی را به وجود می آورد؛ حالا ما از حکمتش خبر نداریم، تا دچار اعتیاد می شویم می گوییم خداوند اگر عادل بود این بلا را بر سر من نمی آورد. اگر پدر و مادر من آدم بودند و من را درست تربیت می کردند این گونه نمی شد، اگر اجتماع من خوب بود نمی گذاشت من معتاد شوم و هزاران هزار دلیل می آورند، چون دلیل اصلی را نمی دانند!

ما به سفارش خودمان وارد تاریکی می شویم، هیچ کسی ما را به زور وارد تاریکی نمی کند، و همه به خواست خودشان این اتفاق برایشان می افتد. حالا بعضی ها برداشت می کنند، بعضی ها عناد می کنند. بعضی از انسان ها وقتی در تاریکی قرار می گیرند، عناد می کنند، می جنگند، یا مقابل خداوند قرا می گیرند، مقابل خودشان قرار می گیرند، با همه ی انسان ها می خواهند بجنگند. من خودم وقتی که در تاریکی قرار گرفتم، این سه مرحله را کاملاً تجربه کردم: عناد را احسا س کردم، چند سال فقط درگیر این مسئله بودم، می جنگیدم، مبارزه می کردم، با خودم می جنگیدم. 

وقتی انسان این مرحله را پشت سر گذاشت آن موقع مجوز صادر می کنند که از تاریکی ها خارج شود این هم نکته ی بسیار مهمی هست.

البته در سفر دوم انسان ممکن است دچار تکبر و غرور شود، از اعتیاد خارج شود و فکر می کند که همه چیز را می داند، 3 ، 4 تا رهجو هم به او می دهند و او خیال می کند که دیگر آخرش است! و این باعث می شود که دوباره سقوط کند. این جا باید حواسش جمع باشد.

این ها توالی هایی هستند که در تقدیرات اتفاق می افتند؛ اما انسانی که تغییر کرده باشد، انسانی که در تکامل قرار گرفته باشد، وقتی که به او سختی وارد شد، آن قدرت را پیدا می کند که از آن عبور کند؛ این جا زمان به نفع تکامل انسان هست. چه بسا اگر اشتباهی بکنیم و آناً به ما برگردانده شود، پودر می شویم! خورد و خاکشیر می شویم. فرصت می دهند که خودمان را جمع و جور کنیم و آدم شویم و هر وقت به ما رسید، بتوانیم بلند شویم.

سوال: من به هر دلیلی معتاد شده ام، و عذابی که به من می رسد نتیجه ی اعمال خودم است؛ با عذابی که من می کشم، اطرافیان من، زن و بچه ام، پدر و مادرم و همسرم هم ناراحتی و سختی می کشند، می خواستم بدانم آن سختی و عذابی که آن ها می کشند به چه علت است؟

پاسخ: هر مسئله ای دو طرف دارد؛ ذرات هم به دنبال همدیگر روان می شوند. در جهان هر چیز چیزی جذب کرد، سر سردی کشید و گرم، گرم. 

پدر و مادر، همسر و فرزندان و کسانی که در کنار ما قرار می گیرند، آن ها هم به یک دلیلی  این اتفاق برایشان می افتد. در این مقوله یکی از چیزهای بسیار مهم پیوند محبت است. پیوند محبت وقتی بین انسان ها قوی باشد، آن ها را در کنار همدیگر جمع می کند، ممکن است پدر و مادر باشند، یا همسری که یک زمانی با انسان جفت می شود. ممکن هم هست که پیوند محبت عمیق نباشد، اما به هر صورت یک دلیلی وجود دارد.

سختی که به انسان ها می رسد باز هم از آن دو قانون پیروی می کند؛ یا آموزش آن هاست یا مجازات است و تنبیه.  فرصتی که خداوند به انسان ها می دهد برای این که خودشان را اصلاح کنند، در قالب فرزند یا همسری که می آید و آن ها را آزار می دهد؛ آن ها باید فرا بگیرند که در مقابل آن آزاری که به آن ها می رسد، مقابله به مثل انجام ندهند، و با آرامش و حوصله و تدبیر و محبت، او را هدایت کنند  و به او خیر و برکت بدهند.

مثل خیلی عرفا که پدر و مادرهای سخت گیر یا همسران لجبازی داشتند و آن ها را حسابی می چلاندند تا این که آن ها حسابی آبدیده شوند. ولی چیزی که مهم است این است که ذراتی که به سوی هم جذب می شوند و به سوی هم کشش پیدا می کنند، این خاصیت باید در هر دوتا وجود داشته باش. یعنی اگر گرمی ست در هر دو تا  و اگر سردی است باید در هر دوتا وجود داشته باشد. اگر انسان احساس تنفر و انزجار کند از کسی، در آن شخص مقابل که شما احساس بدی به او پیدا می کنید، ممکن است که تنفر وجود داشته باشد، اما یک قسمت از داستان درون خودمان است.

درون ما چیزی وجود دارد که احساس تنفر و انزجار می کنیم، احساس خفگی به ما دست می دهد. ما عموماً به دنبال آن سر بیرونی می گردیم، برای همین می خواهیم همه را اصلاح کنیم، می خواهیم همه را درست کنیم، می خواهیم رفتارها را متعادل کنیم، می خواهیم برای دیگران روش زندگی را یاد بدهیم. و این سرش را کاری نداریم. 

وقتی برای ما چیزی اتفاق می افتد که خوشایند نیست، می خواهیم این سرش را به تعادل برسانیم و درست کنیم. ولی نمی دانیم که یک سرش درون خودمان است. اگر ما با کسی مشکل داریم، باید بدانیم که یک گره هم درون خودمان است. این اتفاقات برای این می افتد که ما آن قسمت داخلی را پیدا کنیم، آن اشکال را در خودمان پیدا کنیم.

===========================================================

آن چه که از حالا تا گذشته است، تقدیر را تشکیل می دهد  و آن چه که از حالا به بعد است، در آن تفکر هم نقش ایفا می کند. امروز تفکر می کنی تا 6 ماه. وقتی که این 6 ماه تمام شد و رفت به گذشته، این می شود تقدیر. 

یعنی از الان تا زمان آیند، که روی آن تفکر می کنیم، فکر روی آن دخالت می کند، وقتی که انجام دادیم و فرستادیم رفت می شود تقدیر.

سوال: سرنوشت چیست و ما چقدر می توانیم در سرنوشت خودمان و دیگران تاثیر بگذاریم.

سرنوشت با تقدیر تفاوتی ندارد. منتها آن چیزی که در نهایت برای ما اتفاق می افتد، ماحصل کارهای گذشته ی خودمان است. تقدیر از قدر و اندازه می آید، یعنی اندازه ی ما جایگاهمان را مشخص می کند. یعنی اندازه ی ما چقدر است؟ چقدر زحمت کشیدیم؟ چقدر تلاش کردیم؟ این تقدیر وسرنوشت ما را مشخص می کن و این زیباست.

سوال: زندگی در یک اجتماع بد و شرایط بد هم تقدیر ماست؟

جواب: قدر و اندازه ی شما این است که شما را در یک محله ی بد بگذارند، یا بگذارند در ناف نیویورک. نقطه ای که شما را می گذارند نقطه ی صفر است. شرایط اولیه ای که شما در آن قرار می گیرید که در چه خانواده ای و در چه محله ای باشی این را تقدیر مشخص می کند، اندازه ی شما مشخص می کند. حالا از این به بعد با تفکر خودت، با تدبیر خودت و با آن الهاماتی که به تو می شود، این جا هست که انتخاب می کنی که فعالهمها فجورها بشوی یا فعلهمها تقواها. قرار گرفتن در محیط تقدیر است، اما تو تفکر هم داری، درست است که دور و برت آدم های خوبی نیستند، اما تفکرت چه می شود؟ این جا می توانی بیاندیشی، حرکت بکنی در جهت تاریکی یا در جهت روشنایی.

این جا دیگر تفکرت هم وارد می شود، مگر این که آن خواسته مبنی بر سقوط کردن، یا مبنی بر تجربه کردن، یا آن گذشته مبنی بر تجربه ی عذاب آن قدر قوی باشد که آن تفکر نتواند حریفش شود؛ آن وقت است که شما این تاریکی را تجربه می کنید و این گریز ناپذیر است. و آن است که تعیین می کند که در چه عمقی از تاریکی فرو بروی.

ادامه ی سوال: آخر تجربه ی تاریکی به چه دردی می خورد؟ تجربه ی اعتیاد یا بازی شیر و خط و قمار به چه دردی می خورد؟

پاسخ: آن چه که شما از تاریکی تجربه می کنید، آن چیز بی ارزشی نیست. شما خیلی از راه ها را می شناسید که غلط است، خیلی راه ها را می شناسید که سر از تاریکی در می آورد و این را با تمام وجود می دانید. این دانستن شما عمقی ست. و این دانستن جزو دانایی شما محسوب می شود. شما می دانید که شیر و خط کردن به درد نمی خورد، این خیلی به درد بخور است! شما می دانید که مصرف مواد به درد نمی خورد، این خیلی به دردبخور است. این دانستن شما به درد می خورد. و حالا اگر بخواهی انتخاب کنی، خیلی از مسیر های غلط را می گذاری کنار و از مسیرهای درست استفاده می کنی. 

و این چیزی است که در اختیار هر کسی نیست، این دانایی که شما کسب کردی در ادامه ی مسیر خودش را نشان می دهد؛ این می شود یک پتانسیل. حالا اگر شما سفرت را ادامه دادی و به سفر دوم رسیدی و بتوانی کمک راهنما شوی و این دانش را انتقال دهی، آن موقع است که متوجه می شوی، این تاریکی که تجربه کردی به چه دردی می خورد.

نویسنده متن سی دی: همسفر لیلا خدابخشی




طبقه بندی: نوشتار سی دی های جهانبینی، 
[ 1395/09/10 ] [ 11:37 ق.ظ ] [ همسفر لیلا (راهنمای لژیون) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


وقتی که خسته از دنیای تاریک و ظلمانی اعتیاد، و با پیمودن راه های دشوار و پر از خطر، با پاهای خسته و ناتوان، به "اینجا" می رسی، بدان که اینجا سرزمین عشق است. سرزمین نور و امید.
ܓ✿اینجا کنگره ی 60 است...ܓ✿
در این سرزمین تو را همسفر می خوانند و همراه غرق شده در تاریکی اعتیادت را مسافر.
هر چند هر دو مسافرید! مسافرانی به مقصد عشق...
هر روز این سفر عینِ خوشبختی ست...
هر روزش فهمیدن و بزرگ شدن است، هر لحظه اش امید است و شوق..
و تو با هر قدم می رسی، با هر تپش قلبت اوج می گیری...
اینجا یاد می گیری از کنار تمام آدم هایی که برایت از محال بودن خواسته هایت می گویند بگذری و به حرمت تمام چشم هایی که منتظر رسیدنت هستند تلاش کنی.
مدال زیبای رسیدن تنها سهم توست.
افتخار فتح این قله، تنها باید نصیب دست های خسته ی تو شوند.
گرما و سرما، باد و باران، برف و تگرگ، طوفان و گرباد، هر چه باشد، نمی تواند مانع تو که کفش های آهنینت را به پا کرده ای و راهی سفر شده ای باشد...!
و این جاده میزبان قدم های توست...
حالا که عزم رفتن کرده ای، چشمانت را ببند و تمام روزهای سخت را دوره کن، تمام روزهایی که حق تو خندیدن بود و سهم چشمانت اشک شد!
تمام شب هایی که آسوده به صبح نرسید...!
تمام شادی هایی که بدهکار این قلب مهربانی!
حالا تو ماندی و گام هایی به استواری یک کوه و قلبی مملو از امید و عشقی پر رنگ تر از هر روز.
مسافر سرزمین آرزوها، تو فقط برو!
ببین که پشت سرت تمام آبی آسمان را ریختم..!
دلت آرام...
یکی اینجا به تو قول داده...
قول داده که تمام خستگی هایت را جبران می کند...
پس فراموش نکن که وعده ی او، هرگز دروغ نیست...
اینجا سرزمین آرزوهاست...
اینجا کنگره ی 60 است...
و این وبلاگ متعلق به لژیون همسفر لیلا، در شعبه ی امین گلی خمینی شهر اصفهان است.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فال تاروت سه کارتی | فروش
  • فروش رپورتاژ آگهی | sales رپورتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic